تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.


تاريخ : شنبه 19 ارديبهشت 1394 | 16:50 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




تاريخ : سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 | 10:10 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون

سلام و صد تا سلام گرم بهاری به روی زیبا تر از ماه دختر بهار سونیای نازنینم بازم عذر تقصیر بابت تاخیر این روزها کارم زیاده و وقت ندارم برای ثبت خاطرات قشنگت عزیز دلم و خیلی از شیرین زبونیات و کارهای قشنگت بدون اینکه توی این خونه مجازی ثبت بشه از خاطر میره به بزرگی خودت این مامانی تنبل رو ببخش چند وقتی هست که اصلا دستم به نوشتن نمیره میخواستم از خاطرات سفرمون به قم که عید نورزو رفتیم بنویسم اما متاسفانه این سفر با اینکه باخوبی و شادی شروع شد اما در نیمه های سفر با غم اندوه سفر به کاممون تلخ شد و من نتونستم جزئیات شیرینی سفر رو هم به یاد بیارم تا برات به صورت کامل این سفر رو شرح بدم و خیلی خلاصه برات اینجا مینویسم روز 29 اسفند بود که صبح ساعت هشت از خونه زدیم بیرون و به علت ایام تعطیل عید نوروز و ترافیک بالای جاده ساعت از چهار بعد از ظهر گذشته بود که رسیدیم قم و با استقبال گرم خاله و دایی و بچه های خاله روبرو شدیم و شب سال تحویل هم چون از صبحش هشت ساعت توی راه بودیم و خسته شده بودیم و نتونستیم برای سال تحویل بیدار بمونیم و متاسفانه منو شما خوابیدیم و برای سال تحویل سر هفت سین کنار بقیه نبودیم .صبح ورز اول فروردین بعد از خوردن صبحانه شما مشغول بازی بودی و ما تصمیم داشتیم برای عصر بریم خونه عموها برای عید دیدنی به همین خاطر زنگ زدیم که هما هنگ کنیم برای عصر که فهمیدیم عموی  بزرگم بیمارستان بستریه  بنابراین به جای رفتن خونه عمو من و دوتا از خاله ها رفتیم بیمارستان برای ملاقات که دیدم عمو به وضعیت خیلی وخیم در بخش آی سی یو بستری هست البته ایشون چند ماهی بود که حال خوبی نداشتن و در بستر بیماری بودند خلاصه با دیدن عموم توی اون وضعیت تمام خوشی و سفر و عید از سرمون پرید و پس فردا صبحشم که خبر فوت عمو  رو شنیدیدم و دیگه تا روز جمعه صبح که قم بودیم همش توی مراسم تشریح جنازه و ختم و عزاداری بودیم و شما هم همه جا پا به پای من اومدی و هر کاریت کردم تا خونه خاله پیش بچه های دیگه بمونی اصلا قبول نکردی و متاسفانه از طرفی هم قرار بود برات روز پنجشنبه یعنی 6 فروردین یک جشن تولد کوچولو بگیریم که خاله و داییها باشند و متاسفانه اون جشن کوچولو کنسل شد و شما خیلی ناراحت شدی و کلی توی اون روزها سر من غر زدی با توجه با این اوصافی که برات گفتم و با توجه به کار زیادی که داشتم تا امروز نتونستم بیام و برات بنویسم البته این روزها برنامه های روتین همیشگی رو داریم شما صبح میری مدرسه و بعد از ظهر شنبه و دوشنبه کلاس زبان و پنجشنبه هم که میریم کلاس نقاشی و در کل مشغولیم خوشبختانه در جلسه پایانی اسفند 93 ترم چهارم زبانت رو با موفقیت پشت سرگذاشتی و از فروردین 94 داری ترم پنج رو میخونی البته مربیتون هم عوض شده و یک مربی جدید براتون اومده که شماهنوز اونطور که باید باهاش ارتباط برقرار نکردی البته میگی مهربونه و خیلی دوستش داری فقط ایشون فوق العاده پرانرژی هستند و سرکلاس براتون سی دی آموزشیتون رو میگذارند با صدای بلند و خودشون با صدای خیلی بلندی تکرار میکنند و از شما هم همراهی میخوان و شما از صدای زیاد بلند اصلا خوشت نمیاد و از سرو صدای زیاد و شلوغ بازی بچه ها اذیت میشی به همین خاطرم میگی مامان اون مربی قبلیمون بهتر بود این مربیمون انقدر بلند حرف میزنه که من سردرد میگیرم .از مدرسه هم راضی هستی و تکالیفت رو با تاخیر و چند بار گفتن من اما خیلی با سرعت و ضربتی انجام میدی .کلاس نقاشی رو دوست داری اما چون نمیتونی تمرکز کنی و خیلی عجول و کم حوصله ای اصلا براش وقت نمیگذاری و یکجورایی دوست داری سرهم بندی کنی و سریع یک چیزی رو تحویل مربیت بدی تا یک کار جدید یاد بگیری و این متاسفانه خیلی بده اما متاسفانه در این مورد هرچی من و مربیت باهات حرف میزنیم که برای انجام کارت وقت بگذاری و کارت رو با حوصله انجام بدی تا به نتیجه مطلوب برسی نمیتونیم مجابت کنیم البته مربیت از کارت راضیه و میگه برای بچه پنج ساله همین حدم خیلی خوبه و از طرفی مربیتون سطح کاری رو که یاد میده بالاست چون شما با بچه های بزرگ میری چیزایی رو که به اونها آموزش میده به شما هم اموزش میده چون سطح کار بالاست و هضمش برای شما سنگین زیاد همکاری نمیکنی و حوصله به خرج نمیدی به همین خاطرم تصمیم دارم این ترم تموم شد فعلا برای آموزشهای بعدی اقدامی نکنم تا کمی بزرگتر بشی و هروقت خودت آمادگی و اشتیاقت رو اعلام کردی بری برای آموزشهای بعدی بلکه نتیجه مطلوبی رو هم بگیری خوب دختر نازنیم در پایان این پست اول از خدا مهربون برای آمرزش روح عموی عزیزم طلب مغفرت دارم و دوم برای عزیزانم طلب سلامتی و تندرستی دارم انشالله که هر روز و هر وقت و هرجا که بودی تنت سالم باشه و لبت خندون و دلت شاد عزیز دلم 61 ماهگیت مبارک نازنینم در پناه یزدان پاک باشی و خدای مهربون نگهدارت باشه دختر نازنینم.

 

با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا
بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !
خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …
تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :
دوستت دارمــ دختر نازنینم

1394/2/8


تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | 9:04 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

در سپیده دم عشق کسی متولد شد که صدایش آرام تر از نسیم
نگاهش زیباتر از خورشید  دلش پاک تر از آسمان و قلبش زلال تر از آب
و آن تو بودی بهانه قشنگم برای زندگی تولدت مبارک …

 

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن

به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست.

میلادتو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

 

امروز چه روز خوبیه خونه شده چه روشن

پر از صدای بچه هاست روز تولد من

امروز همه دوستای من تو خونه ی ما هستن

همه کنار همدیگه نزدیک من نشستن

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

کاغذای رنگ و وارنگ تو خونه کرده غوغا

بادکنکای جشن من قشنگه قد دنیا

دوستم به من هدیه دادن یه توپ رنگی رنگی

هیشکی تا حالا ندیده هدیه به این قشنگی

هدیه به این قشنگی

امروز چه روز خوبیه خونه شده چه روشن

پر از صدای بچه هاست روز تولد من

امروز همه دوستای من تو خونه ی ما هستن

همه کنار همدیگه نزدیک من نشستن

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

کاغذای رنگ و وارنگ تو خونه کرده غوغا

بادکنکای جشن من قشنگه قد دنیا

دوستم به من هدیه دادن یه توپ رنگی رنگی

هیشکی تا حالا ندیده هدیه به این قشنگی

هدیه به این قشنگی

 

عطر موهایت… نرمی دستانت.. راه رفتنت… صدایت.. حرف زدنت.. نگاه کردنت.. همه و همه مرا وا میدارد که در این روز شکر گذار باشم که شراب ناب چشمانت را مینوشم

به تو تبریک نمیگویم به خودم تبریک میگویم که چون تویی را دارم

 

 

 

 

1394/1/9


تاريخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 | 13:34 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

 

سال نو می شود. زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره… من… تو… ما…

کجا ایستاده ایم. سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و سال نومبارک…

 

 

سلام و صد تا سلا بهاری به روی زیباتر از ماه دخترک بهاری مامان

عزیز دلم یک سال دیگه با تمام خوبیها و بدیها شیرینها و تلخیهاش رو پشت سر گذاشتیم و داریم وارد سال جدید میشم و این پنجمین سال هست که  رسیدن بهار توی خونه ی ما از همیشه زیبا تر و متفاوت تر هست چون با اومدن بهار دخترک بهاری مامان بهار ما صد برابر زیبا تر وم دلنوازتر کرد و هر سال نه روز بعد از تحویل سال دخترک نازنین من وارد یکسال جدید از زندگیش میشه و این روزها رو با شور و شوق خاصی پشت سر میگذار و این شادی و نشاط رو به همه ما هم میده و روح زندگی رو در کالبد زندگی مامان و بابا هم میده و امید به آینده رو ثانیه به ثانیه به ما یاد آوری میکنه . دختر نازنیم فقط 10 روز دیگه مونده تا چهارسالگیت تموم بشه و بشی پنج ساله خیلی روزه که منتظر چنین روزی هستی و هر روز چند بار از من سوال میکنی مامان امروز دیگه پنج سالم شد من الان پنج ساله شدم حالا دیگه از همه بچه های کلاسمون بزرگترم؟ فدای این دنیای پاک و قشنگت بشم که فکر میکنی فقط شما بزرگ میشی و بقیه توی همون سن و سالشون میمونن برات چند باری توضیح دادم که هرچی شما بزرگ بشی همکلاسیهاتم بزرگ میشن و شما از اونها نمیتونی بزرگتر بشی شما هم کلی بهت برخورده و گریه و غرولند راه انداختی که نه  مامان من از بچه های کلاسمون بزرگتر میشم. خوب گل زیبای من فردا حسن ختام سال 93 هست و از پس فردا وارد سال 94 میشم انشالله که سال 94 برای همه و مخصوصا دخترک نازنیم سرشار از شادی و سلامتی و تندرستی و برکت باشه و روزهای رو که آرزوش رو داشتیم جز روزهای سال 94 باشه دختر گلم این آخرین پست سال 93 هست انشالله که در سال 94 بازهم زنده باشم و بتونم توی این خونه مجازی از خاطرات شیرین و قشنگت بنویسم. در پناه حق باشی نازنین مه جبینم تا سال بعد خدا نگهدار.بای بای

28/12/1393


تاريخ : شنبه 9 اسفند 1393 | 11:40 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

تو را نه عاشقانه نه عاقلانه

 

و نه حتی عاجزانه که تو را عادلانه در آغوش میکشم

 

عدل مگر نه آن است که

 

هر چیز سر جای خودش باشد؟

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دخترک نازنینم خوب انشالله نازنینم .

خوب برم سر اصل مطلب روزهای پایان سال هست و انگار عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشتند و تندو تند از پی هم بدو بدو میکنند و روزهامون شب میشه و شبهامون صبح و داریم روز به روز به بهار 94 و پنج ساله شدنت نزدیک و نزدیک تر میشم و شما روزی حداقل ده بار از اومدن بهار و جشن تولد و لباسی که میخوای بپوشی و کیک تولدی که میخوای برات سفارش بدیم که شما میکی موس رو خواستی و هدایای تولدی که قرار هست دریافت کنی حرف میزنی و حرف میزنی ساعتها در موردش با هم گپ میزنیم برنامه هامون طبق روال پیش میره فقط با کلاسهای شما کمی مشکل داریم یکشنبه ها جمعه ها هرچند سخته اما خودم هستم و میریم کلاس اما با سهشنبه ها هنوز مشکل داریم چون شما صبح از خونه خودمون میری مدرسه و عصر باید از خونه عزیز جون بری کلاس زبان و وسایلت خونه میمونه م به مشکل برمیخوری سه شنبه گذشته به همین علت کلاست رو نرفته بودی انشالله که یک راه حلی پیدا کنیم تا شما بتونی این دو سه ماه رو به کلاسات برسی تا تابستون که برنامه کلاسهات رو عوض کنیم و طوری برنامه ریزی کنیم که با شیفتهای کاری من همخوانی داشته باشه .خوب دختر نازنیم امروز یک نهم از یک ماه زمستانی  هست که مثل بقیه نهم های دیگه برای مامانی شیرینی خاصی داره و خاطرات زیبای به دنیا اومدنت و لمس وجودت رو براش یاد اوری میکنه امروز 59 ماهه شدی و فقط بیست و نه  روز دیگه از چهارسالگیت مونده و در نهم فروردین 94 پنج ساله میشی نازنینم خوب عزیز دلم لحظاتی سرشار از شادی و لذت برات آرزو میکنم  در پناه حق باشی نازنینم.

 

قفس یعنی دهان من

 

وقتی زبانم روی اسم تو قفل می شود !

9/12/1393