همه زندگی من سونیا

بیوگرافی خانم طلا

بیش از عشق بر تو عاشقم

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.

[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 7:30 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : ]

[ ]

مراقب کوچولو

دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم

چون عاشق توام و محتاج خدایم . . .

 

سلام و صد تا سلام به روی زیبا تر از ماه دختر گلم  خوبی انشالله نازنین مه جبینم بازم مامانی تنبل دیر اومد تا برات بنویسه ببخشید اما کارم زیاد بود و گرفتار بودم دخترکم .

واما سونیای نازنینم این روزها سرمون خیلی شلوغه و دائم در حال فعالیت هستیم شما نصف روز رو میری مدرسه. در هفته دو تا از بعد ازظهرهات رو میری کلاس زبان و دو تا بعد از ظهر هم که میری کلاس نقاشی و من هم که نصف روز سرکارم و نصف روز هم درگیر کلاس بردن شما و انجام تکالیف مدرسه و تکالیف کلاس زبان و تکالیف کلاس نقاشی شما هستم البته تکالیف کلاس نقاشیت رو که چون تازه رفتی و از طرفی هم شاید بی میلی زیاد انجام نمیدی و بیشتر همون سرکلاس هست که که انجام میدی و توی خونه زیاد تمرین نداری  ولی در کل مشغله ما زیاد شده و گرفتار شدیم حسابی. البته شما لذت میبری از کلاس و مدرسه رفتن و شکایتی نداری و به دلخواه خودت میری .توی انجام تکالیفت خیلی بهتر از قبل عمل میکنی ولی وقتی بخوای لج بازی کنی هیچ کس حریفت نمیشه و هیچ ترفندی هم کار ساز نیست و شما کار خودت رو انجام میدی اما اگر خودت دلت بخواد کاری رو بکنی به سرعت هر چه تمام تر و خیلی مرتب و زیبا تکالیفت رو مینویسی بدونه اینکه کاری به کار من داشته باشی .خدا رو شکر یک هفته ای هست که شبها زود تر میخوابی در نتیجه صبح هم زود تر بیدار میشی و کمتر اذیت میکنی و البته که اگر دلت نخواد  و بخوای لجبازی کنی حسابی صبح ها با هم گرد و خاک میکنیم و صدای من هروز صبح بلند برای بیدار کردنت . این روزها دائم داری چیزهای جدید یاد میگیری و بعضی از این آموختنیها داره به ضرر من و بابایی تموم میشه مثلا وقتی میریم مغازه و شما میگی چیپس بگیر یا پفک یا نوشابه و خوراکیهای مضر دیگه و من مخالفت میکنم و میگم نه این ضرر داره برات نمیگیرم یه چیزی انتخاب کن که خیلی ضرر نداشته باشه شما سریع میری اون جنس رو میاری و علامت استاندارد روش رو نشونم میدی و میگی ببین علامت استاندارد داره پس خوبه ضرر نداره و هرچی هم برات توضیح میده این علامت استاندارد مربوط به مراحل تهیه و ساخت یک محصو ل هست در حالی که مثلا چیپس خودش به ذاته ضرر داره و برای بدن زیان آوره شما حرف خودت رو میزنی . و اما این روزها همش داری حرفهای قشنگ قشنگ میزنی مثلا میگی مامان من تو و بابایی رو خیلی دوست دارم که میرید کار میکنید و برای من همه چی میخرید شما بهترین مامان و بابای دنیا هستید و در کنارش هم میگی منم میرم مدرسه مدرسه هم یکجور کاره بیکار توی خونه نمیمونم که منم مثل شما کار میکنم. چند روز قبل داشتیم از خیابون رد میشدیم که یک ماشین با یک سرعت خیلی بالا یکدفعه از جلو مون رد  شد و من ترسیدم و از جام پریدم بالا شما  سریع پرسیدی مامان ترسیدی ؟گفتم بله از این ماشینه ترسیدم. سریع گفتی نترس مامان وقتی دستت توی دست منه از هیچی نترس من خودم مراقب هستم که اتفاقی برات نیفته وقتی با من میای بیرون نگران هیچی نباش چون من مواظبتم. مامانی فدای دختر مهربونش بشه الهی .خوب دختر قشنگم من باید برم کار دارم فقط باید بگم 58 ماهگیت مبارک نازنیم .

 

هر گاه قادر به شمردن قطرات باران شدی  ، خواهی دانست که چقدر دوستت دارم . . .

1393/11/9

[ پنجشنبه 9 بهمن 1393 ] [ 10:57 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات ]

[ ]

تلخ و شیرین


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مخصوص سونیا خانمه لطف دوستان درخواست رمز نکنند


[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 10:41 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : ]

[ ]

248 هفته شد که آمدی

ﺗــــــــــﻮ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮ !!!
ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ
ﻧﮕﺎﻫــــــــــــﺖ ﺭﺍ
ﺭﻭﯼ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ گسلﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ؟ .......
ﮐﻪ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ
ﺷﺐ ﻭﺭﻭﺯ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ لرزیدن ﺍﺳﺖ

سلام و صد تا سلام گرم به روی ماه نازدونه برگ پونه خوبی عزیز دلم انشالله که همیشه مثل این روزها شاد شاد و سرشار از انرژی باشی انشالله همه لحظه هات شیرین و پر از امید باشه .

و اما این روزها خیلی خوشحالی و شاد  وز از رفتن به مدرسه و کلاس زبان ناراحت نیستی و گله ای نمیکنی تکالیفت رو با اون دستهای کوچولوت خیلی تند و سریع انجام میدی در کل سرعت عمل خیلی بالا یی داری نقاشی هات رو خیلی سریع میکشی . ترم سوم زبان رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و تازه دو جسله هست که  ترم چهارم رو شروع کردی . توی مدرسه هم خدا رو شکر همه چی روی روال هست چند روز پیش اومده بودم مدرسه تون معلمت خیلی ازت راضی بود و تنها مشکل اینکه شما با معلمت حرف نمیزنی ولی تلافیش رو درمیاری و حسابی با بچه حرف میزنی و سرکلاس خیلی فعال هستی و در کل معلمتون ازت خیلی راضی بود و از نظر ایشون پیشرفت توی این مدت عالی بوده. و اما ما قبل از اینکه شما رو بفرستیم کلاس زبان میخواستیم بفرستیم خانه هنر کلاس نقاشی با هم هم رفته بودیم و اون جا رو دیده بودیم و شما از محیط اونجا خیلی خوشت اومده بود و دوست داشتی که بری اونجا اما تصمیم بر این شد که فقط کلاس زبان بری و پیش دبستانی چون فکر کردیم سه تا کلاس برای شروع کار برات سنگین باشه اما توی این مدت مخصوصا یکی دو ماه اخیر خیلی اصرار داشتی که بری کلاس نقاشی برای همین دیروز رفتیم ثبت نامت کردم و قرار هست از فردا هر هفته پنج شنبه و جمعه ها از ساعت سه تا پنج بری کلاس نقاشی و شما از دیروز صبح که این خبر رو شنیدی  از ذوق و شوق روی پا بند نیستی و دائم داری راه میری و میگی مامان و بابا دوستون دارم قد آسمون دوستون دارم شما بهترین مامان و بابای دنیا هستید و... همینطور داری دائم اظهار محبت میکنی و من و بابایی رو بوسه بارون کردی و چشم انتظار پنجشنبه ساعت سه هستی که بری کلاس نقاشی .و اما نازنینم امروز نهم دی ماه یکهزارو سیصدو نود و سه مرز 56 ماهگی رو پشت سر گذاشت و وارد پنجاه و هفتمین ماه زندگیت شدی. 57 ماهه شدنت رو تبریک میگم عزیز دلم انشالله 57 ساله بشی دخترگلم . خوب عزیز دلم من دیگه باید برم تا پست بعدی در پناه حق باشی نازنین مه جبینم .بای بای

 

خواهان آنم که ضربان قلبت؛؛؛
به لبخندهای مکرر تکرار شود؛؛؛
و هر آنچه آرزویش را داری ؛؛؛
بی بهانه از آن تو باشد؛؛؛

1393/10/9

[ سه شنبه 9 دی 1393 ] [ 17:14 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات, پیش دبستانی , آموزش زبان , خانه هنر ]

[ ]

حلیم پزون 93 در روز برفی

واژه ی دوستت دارم برای عظمت و شکوه قلب مهربانت

چقدر بی رنگ است وقتی تو سرچشمه ی تمام خوبی ها هستی  . . .

سلام وصدتا  سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوابی انشاالله عسلکم. ببخشید بازم مامان تنبل دیر اومد تا خاطرات این روزهات بنویسه خوب با عرض معذرت از خوشگل خانم خودم میرم سر اصل مطلب و اما حلیم پزون امسال هم مثل سالهای قبل برگزار شد طبق معمول سالهای قبل شب بیست و هشتم ماه صفر مصادف با شب شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام بابا بزرگ مراسم پخت حلیم رو داشتند و شما از دو سه هفته قبل لحظه شماری میکردی برای اون روز امسال این مراسم میشد روز شنبه 29 آذر ماه شما صبح رفتی مدرسه و از مدرسه طبق روزهای قبل از مدرسه برگشتنی یکسره میری خونه عزیز جون و من هم که شیفت کارم بعد از ظهر بود ظهر رفتم کتابخونه تا عصری از سرکار بیام خونه عزیز جون بعد از اینکه رسیدم سرکار نیم ساعتی که گذشت یک برف خیلی قشنگ شروع که به باریدن و همه جا رو سفید پوش کرد تا ساعت پنج برف میبارید و حال و هوای همه چی رو زمستونی و قشنگ کرد البته این برف موندگاری نداشتت و فردا صبح به طور کامل آب شد و رفت . خلاصه عصری شد و منم اومد خونه عزیز جون و با استقبال گرم شما مواجه شدم و بعد هم شام خوردیم و لباسهات رو عوض کردم و بعد هم مهمو نها اومدن و شما با بچه ها مشغول بازی شدی و تاآخر شب حسابی خوشگذروندی و آخر شبم حلیم هم زدیم دعا کردیم و از امام حسن مجتبی علیه السلام حاجت خواستیم آخر شب میخواستیم بریم خونه خودمون که شما طبق معمول سالهای قبل بنا رو گذاشی بر گریه و زاری و غر زدن که شب رو باید همین جا بمونیم طبق خواسته شما شب رو خونه عزیز جون موندیم صبح ساعت نزدیک نه بود که شما از خواب بیدار شدی تا نزدیک ساعت یازد منو معطل کردی که برگردیم خونه آخرشم ساعت  یازده گفتی من نمیام خوتون برید من برگشتم خونه و شما ساعت پنج  بعد از ظهر با عمو جون برگشتی خونه روز دوشنبه رو رفتی مدرسه و از مدرسه که برگشتی گفتی امروز چهار نفر بیشتر نبودیم به همین خاطر معلممون گفته چهارشنبه هم هیچکدومتون نیایید مدرسه شمام هم ذوق زده و خوشحال از این خبر بودی و هفته قبل خیلی زمان داشتیم که باهم باشیم و حسابی باهات بازی کردم و تلافی این سه ماه مدرسه رفتن و تعطیلات کم رو با هم در آوردیم و به شما خیلی خوش گذشت روزی یک ساعت یک ساعت و نیم که تاب بازی میکردی یک ساعت هم توی حموم آب بازی درکل هفته خوبی رو پشت سرگذاشتی و دوست نداشتی شنبه بیاد و شما بازم بری مدرسه دیروز هم که از مدرسه اومدی ازت پرسیدم چی یاد گرفتی که گفتی خیلی از بچه ها غایب بودند و بعدشم جشن تولد یکی از دوستهام بود و کیک تولد خوردم و چون جشن تولد داشتیم معلم مون وقت نکرده بهمون درس جدید بده خوب عزیزم ببخشید بعد از این همه مدت بازم انقدر خلاصه برات نوشتم امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی و بهت خوش بگذر در پناه حق باشی عزیز دلم .

از شروع نفسهای حضرت آدم تا پایان نفسهای آخرین آدم دوستت دارم

1393/10/7

[ يکشنبه 7 دی 1393 ] [ 12:07 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات ]

[ ]

پهلون پنبه

در من تمام توست

و در تو تمام آنچه دوست میدارم

سلام و صد هزارتا سلام به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عزیز دلم انشالله که هروقت هر کجا و در هر حالی هستی حالت خوب و خوش باشه و شاد وسلامت و سرافراز باشی نازنینم .

بازم این مامانی تنبل دیر اومد تا روزانه های دختر گلش رو بنویسه این مامان تنبل رو  دیگه باید خوب بشناسیش اما ببخش این مامان تنبل رو به بزرگواری خودت نازنینم . واما این روزهای مادر و دختری:

این روزها خیلی کنجکاو شدی و لجباز و در جواب هر پرسش که من دیر بهت جواب بدم من رو محکوم میکنی به بیسوادی تا یک سوالی بپرسی که من با تاخیر جوابت رو بدم یا بگم الان یادم رفته بعدا جوابت رو میدم شما سریع  میگی مگه تو سواد نداری درس نخوندی مگه دانشگاه نرفتی پس چرا بلد نیستی جواب منو بدی . این روزها خیلی کجنکاو شدی و دائم در مورد خدا سوال میکنی که خدا کیه؟ از چی ساخته شده؟ چطوری ساخته شده؟ از کی ساخته شده؟ چرا جسم نداره؟ اگر خدا جسم نداره چطوری کار انجام میده؟ و سوالهای متعدد دیگه البته در مورد اینکه هرچیزی  از چی ساخته شده همه چی رو شامل میشه مثلا جوجه از چی ساخته شده؟ سیب از چی ساخته شده؟  مرغ از چی ساخته شده؟ درخت از چی ساخته شده و... اول تخم مرغ بوده ؟ یا مرغ اول بوده بعدش تخم مرغ؟ نمیدونم این سوال چرا ذهنت رو درگیر کرده سوالی که هنوز هم جوابی براش پیدا نشده و من هنوز جوابی براش ندارم و وقتی میگم نمیدونم شما میگی پس بیسوادی . 

روز یکشنبه موفق شدی ترم سوم زبانت رو با موفقیت به پایان برسونی و البته هفته قبل دو تا املا داشتید که اولی رو 19 و دومی رو بیست گرفتی پیشرفتت خیلی عالیه. توی نوشتن تکالیفت کمتر اذیت میکنی این روزها داذم بفکر ست کردن کیف و کفش و لباسی وگل سر از الان میگی زیر مقعنه برام کلیپس بزن  باید حتما کلیپس بزنم تا مقعنه ات پف کنه بیاد بالا والا من که اینطوری نیستم نمیدونم این کارها رو از کی یاد میگیری عشق من.

کاراهات بعضی وقتها انقدر شیرین و قشنگه که هوش رو از سر آدم میپرونه. اظهار محبتت و خواستنت بازار گرمی داره اینروزها چون یا دائم داری منو میبوسی میگی دوست دارم  در هر حالی از توی حموم گرفته تا وسط خیابون یا توی حیاط گاهی اوقات میری طبقه بالا بعد صدات بلند میشه مامان مامان و من نگران و مظطرب میدوم به سمتت که چی شده و شما از اون بالا داد میزنی مامان خیلی دوست دارم البته از این کارها زیاد میکنی و در هر لحظه و ثانیه به من و بابایی میگی دوست دارم خیلی زیاد و در عوض هم من دارم دائم قربون صدقه ت میرم  عسلکم گاهی وقتها حس میکنم شاید بابایی حسودیش بشه که من و شما دایم داریم قربون صدقه همدیگه میریم .

 واما کارهای  قشنگت رو که زیاد یادداشت نکردم اما چیزهایی که یادم هست رو مینویسم برات عزیز دلم .

یک روز داشتم بعد از نماز تسبیحات حضرت زهرا (س)رو میگفتم تسبیح دستم نبود چون شما اصلا نمیگذاری تسبیح توی سجاده یا جانماز بمونه و همیشه برش میداری یک گوشه ای میندازی منم معمولا ذکرها رو با انگشتای خودم میگم اونروز داشتم ذکر میگفتم اومدی میگی مامان ؟ میگم بله؟ پرسیدی چرا انگشت هات رو میشماری ؟ منم برات توضیح دادم که دارم چکار میکنم و تسبیحات رو برات کامل توضیح دادم و شما با همون یکبارتوضیح  یاد گرفتی و حالا گاهی بابایی ازت میپرسه مامان داره چکار میکنه؟ میگی داره تسبیحات حضرت زهرا رو میگه اول سی چهارتا الله اکبر میگه بعدش سی و سه تا الحمدالله و بعدش هم سی و سه تا سبحان الله .

دیشب رفتی آشپزخونه آب بخوری منم اومدم ظرفهای خالی میوه رو بگذارم که گفتی مامان من با بطری نوشایه میخواستم از اونهایی که پهلونها میزنن بزنم ولی زورم نداد نتونستم الهی من فدای توی پهلون پنبه بشم که زورت نرسیده بود دو تا بطری یک و نیم لیتری رو به صورت میل بزنی روی شونه هات .بعدش از روی کابیت دو تا شیشه خالی کشک رو برداشتی و شروع کردی مثل پهلونها به میل زدن و گفتی ببین مامان اینها رو میتونم باهاشون میل بزنم اما با بطری نوشابه نمیتونم زورم نمیده منم بهت گفتم آخه شما پهلون پنبه ای شما هم بهت برخورد و با بغض گفتی نه ]خه من کوچولوم زورم نمیرسه اما پهلونها زورشون زیاده که میتونن میل بزنن.

خوب نازنین مه جبینم  دیگه چیزی یادم نمیاد قربونت برم من به خدا میسپارمت عزیزم تا پست بعدی در پناه حق باشی عزیزم بای بای

1393/9/18

 

انگار خدا

در صدایت

کدئین تزریق کرده

با من که حرف میزنی

دردهایم را تسکین می دهی

تو فقط برایم حرف بزن

[ سه شنبه 18 آذر 1393 ] [ 12:32 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات, آموزش زبان ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 39 صفحه بعد