تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.


تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | 9:04 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

در سپیده دم عشق کسی متولد شد که صدایش آرام تر از نسیم
نگاهش زیباتر از خورشید  دلش پاک تر از آسمان و قلبش زلال تر از آب
و آن تو بودی بهانه قشنگم برای زندگی تولدت مبارک …

 

 

میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آن

به رنجهای زندگی هم دل بست

و در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست.

میلادتو معراج دستهای من است

وقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم

 

امروز چه روز خوبیه خونه شده چه روشن

پر از صدای بچه هاست روز تولد من

امروز همه دوستای من تو خونه ی ما هستن

همه کنار همدیگه نزدیک من نشستن

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

کاغذای رنگ و وارنگ تو خونه کرده غوغا

بادکنکای جشن من قشنگه قد دنیا

دوستم به من هدیه دادن یه توپ رنگی رنگی

هیشکی تا حالا ندیده هدیه به این قشنگی

هدیه به این قشنگی

امروز چه روز خوبیه خونه شده چه روشن

پر از صدای بچه هاست روز تولد من

امروز همه دوستای من تو خونه ی ما هستن

همه کنار همدیگه نزدیک من نشستن

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

شمعا رو من فوت می کنم تا صد سال زنده باشم

کنار مادر و پدر همیشه پاینده باشم

کاغذای رنگ و وارنگ تو خونه کرده غوغا

بادکنکای جشن من قشنگه قد دنیا

دوستم به من هدیه دادن یه توپ رنگی رنگی

هیشکی تا حالا ندیده هدیه به این قشنگی

هدیه به این قشنگی

 

عطر موهایت… نرمی دستانت.. راه رفتنت… صدایت.. حرف زدنت.. نگاه کردنت.. همه و همه مرا وا میدارد که در این روز شکر گذار باشم که شراب ناب چشمانت را مینوشم

به تو تبریک نمیگویم به خودم تبریک میگویم که چون تویی را دارم

 

 

 

 

1394/1/9


تاريخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 | 13:34 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

 

سال نو می شود. زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره… من… تو… ما…

کجا ایستاده ایم. سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار و سال نومبارک…

 

 

سلام و صد تا سلا بهاری به روی زیباتر از ماه دخترک بهاری مامان

عزیز دلم یک سال دیگه با تمام خوبیها و بدیها شیرینها و تلخیهاش رو پشت سر گذاشتیم و داریم وارد سال جدید میشم و این پنجمین سال هست که  رسیدن بهار توی خونه ی ما از همیشه زیبا تر و متفاوت تر هست چون با اومدن بهار دخترک بهاری مامان بهار ما صد برابر زیبا تر وم دلنوازتر کرد و هر سال نه روز بعد از تحویل سال دخترک نازنین من وارد یکسال جدید از زندگیش میشه و این روزها رو با شور و شوق خاصی پشت سر میگذار و این شادی و نشاط رو به همه ما هم میده و روح زندگی رو در کالبد زندگی مامان و بابا هم میده و امید به آینده رو ثانیه به ثانیه به ما یاد آوری میکنه . دختر نازنیم فقط 10 روز دیگه مونده تا چهارسالگیت تموم بشه و بشی پنج ساله خیلی روزه که منتظر چنین روزی هستی و هر روز چند بار از من سوال میکنی مامان امروز دیگه پنج سالم شد من الان پنج ساله شدم حالا دیگه از همه بچه های کلاسمون بزرگترم؟ فدای این دنیای پاک و قشنگت بشم که فکر میکنی فقط شما بزرگ میشی و بقیه توی همون سن و سالشون میمونن برات چند باری توضیح دادم که هرچی شما بزرگ بشی همکلاسیهاتم بزرگ میشن و شما از اونها نمیتونی بزرگتر بشی شما هم کلی بهت برخورده و گریه و غرولند راه انداختی که نه  مامان من از بچه های کلاسمون بزرگتر میشم. خوب گل زیبای من فردا حسن ختام سال 93 هست و از پس فردا وارد سال 94 میشم انشالله که سال 94 برای همه و مخصوصا دخترک نازنیم سرشار از شادی و سلامتی و تندرستی و برکت باشه و روزهای رو که آرزوش رو داشتیم جز روزهای سال 94 باشه دختر گلم این آخرین پست سال 93 هست انشالله که در سال 94 بازهم زنده باشم و بتونم توی این خونه مجازی از خاطرات شیرین و قشنگت بنویسم. در پناه حق باشی نازنین مه جبینم تا سال بعد خدا نگهدار.بای بای

28/12/1393


تاريخ : شنبه 9 اسفند 1393 | 11:40 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

تو را نه عاشقانه نه عاقلانه

 

و نه حتی عاجزانه که تو را عادلانه در آغوش میکشم

 

عدل مگر نه آن است که

 

هر چیز سر جای خودش باشد؟

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دخترک نازنینم خوب انشالله نازنینم .

خوب برم سر اصل مطلب روزهای پایان سال هست و انگار عقربه های ساعت با هم مسابقه گذاشتند و تندو تند از پی هم بدو بدو میکنند و روزهامون شب میشه و شبهامون صبح و داریم روز به روز به بهار 94 و پنج ساله شدنت نزدیک و نزدیک تر میشم و شما روزی حداقل ده بار از اومدن بهار و جشن تولد و لباسی که میخوای بپوشی و کیک تولدی که میخوای برات سفارش بدیم که شما میکی موس رو خواستی و هدایای تولدی که قرار هست دریافت کنی حرف میزنی و حرف میزنی ساعتها در موردش با هم گپ میزنیم برنامه هامون طبق روال پیش میره فقط با کلاسهای شما کمی مشکل داریم یکشنبه ها جمعه ها هرچند سخته اما خودم هستم و میریم کلاس اما با سهشنبه ها هنوز مشکل داریم چون شما صبح از خونه خودمون میری مدرسه و عصر باید از خونه عزیز جون بری کلاس زبان و وسایلت خونه میمونه م به مشکل برمیخوری سه شنبه گذشته به همین علت کلاست رو نرفته بودی انشالله که یک راه حلی پیدا کنیم تا شما بتونی این دو سه ماه رو به کلاسات برسی تا تابستون که برنامه کلاسهات رو عوض کنیم و طوری برنامه ریزی کنیم که با شیفتهای کاری من همخوانی داشته باشه .خوب دختر نازنیم امروز یک نهم از یک ماه زمستانی  هست که مثل بقیه نهم های دیگه برای مامانی شیرینی خاصی داره و خاطرات زیبای به دنیا اومدنت و لمس وجودت رو براش یاد اوری میکنه امروز 59 ماهه شدی و فقط بیست و نه  روز دیگه از چهارسالگیت مونده و در نهم فروردین 94 پنج ساله میشی نازنینم خوب عزیز دلم لحظاتی سرشار از شادی و لذت برات آرزو میکنم  در پناه حق باشی نازنینم.

 

قفس یعنی دهان من

 

وقتی زبانم روی اسم تو قفل می شود !

9/12/1393

 


تاريخ : شنبه 2 اسفند 1393 | 8:21 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عزیز دل مادر

جونم برای دخترکم بگه که امسال زمستون تا یکی دو هفته پیش تعدا بارش برف و بارونش به تعداد انگشتهای دست هم نمیرسید و زمستون اصلا حال و هوای سالهای گذشته رو نداشت البته چند سالی هست که ریزش نزولات جوی کم شده اما امسال واقعا هیچ خبری از برف و بارون نبود و اصلا زمستون زمستون نبود اما خدا رو هزاران بار شکر دو هفته ای هست که ریزش برف و بارون شروع شده هفته گذشته شب  سه شنبه  برف بارید البته خیلی زیاد و ماندگار نبود و تا ظهر سه شنبه همه برفها آب شد اما بلاخره از هیچی بهتر بود البته شما مدرسه نرفتی چون مدرسه تون مقطع پیش دبستانی رو تعطیل کرده بود و توی خونه خوشگذروندی و دوباره دیشب هم یک برف  خوشگل و حسابی بارید و هنوز هم داره برف میباره و شما تعطیلی و توی خونه البته یک کمی هم سرما خورده بودی و سرفه های بدی میکردی و امروز میتونی حسابی استراحت کنی و حالت خوب خوب بشه البته شما عاشق برف هستی امروز یک برف بازی حسابی میخوای بکنی انشالله این برف بازی حالت رو بد تر نکنه . دیروز هم کلاس نقاشی داشتی با اینکه حالت خوب نیود و هرچی من اصرار کردم با این حال خراب بمونیم خونه و نریم کلاس شما پات رو کردی توی یک کفش و گفتی باید بریم چون امروز مربیم میخواد کار با گواش رو یادم بده هرچی هم من و بابایی گفتیم عزیزم مدرسه نیست که اگر غایب باشی از دستت بره خوب هفته دیگه بریم کار با گواش رو بهت یاد میده اما از اونجایی که مرغ شما یک پا داره حرفت رو به کرسی نشوندی و با هم رفتیم کلاس و به محض رسیدن به کلاس بارون شروع کرد به باریدن و یکی دو ساعتی رو حسابی بارون بارید و شما هم کار با گواش رو یاد گرفتی امروز هم که خدا رو شکر داره برف میباره انشالله که این بارشها نصیب استانهای جنوب و غرب کشور هم بشه و کمی از آلودگی هوا و این ریز گردها کم بشه و هموطنهای عزیزمون مخصوصا نی نی ها و کهنسالان عزیزمون بتون نفسی تازه کنن و دچار تنگی نفس و بیماریهای مختلفی که حاصل این آلودگی و ریزگردهایی که چند وقتی هست دامنگیر هموطنهای عزیزموندر غرب و جنوب کشورمون  شده نشوند. خوب دختر گلم بقیه حرفهامون باشه برای پست بعدی فعلا خدا نگهدار در پناه حق باشی نازنینم .بای بای

1393/12/2


تاريخ : يکشنبه 19 بهمن 1393 | 9:41 | نويسنده : ❤مامان سونیا❤

یا تو را باید دوست داشت

یا باید تورا دوست داشت

شرط سومی ندارد احوالات من ...

 

سلام و صد تا سلام به روی زیبا تر از ماه دخترک قند عسلم خوبی عزیز دلم بازم مامانی تنبل دیر اومد تا برات خاطرات قشنگت رو ثبت کنه به بزرگواری خودت این مامان تنبل رو ببخش عزیز دلم .جونم برای دختر نازنیم بگه که از دیروز 18/11/1393 محل کار من عوض شده و منتقل شدم به یک کتابخونه دیگه و متاسفانه شیفت کاری من توی  این کتابخونه تداخل داره با کلاسهای شما و من هنوز نمیدونم باید چکار کنم البته با همکاری همکارم خدا رو شکر مشکل روز یکشنبه حل شد میمونه سه شنبه وپنجشنبه کلاس پنجشنبه رو هم باید حذف کنیم و شما فقط جمعه بری کلاس نقاشی برای روز سه شنبه هم باید از عزیزجون و بابا بزرگ خواهش کنم که شما رو ببرند کلاس واین هم خودش یک مشکل دیگه در پی داره اونم اینکه شما به جز من با کسی کلاست رو نمیری یا هر روزی دلت بخواد میری هر روزی نخوای نمیری و در یک کلام  به جز من کسی حریف شما نمیشه نازگلم . انشالله که این جابه جایی کار من به کلاسهای شما صدمه نزنه و بتونم به موقع ببرمت کلاس و از اموزشهات عقب نمونی چون علاقه مندی و پیشرفت خوبیم تا به حال داشتی و هم مربی نقاشیت و هم مربی زبانت ازت خیلی راضی هستند املاهای زبانت رو که به جز یکی که 19 بود بقیه رو همه رو 20 گرفتی مربی نقاشیت هم میگه نسبت به سنت کارت خیلی خوبه و هر جلسه داره بهت یک تکنیک یاد میده و شما یاد میگیری اما توی تمرین کردن کمی سست و تنبلی و دل به تمرین توی خونه نمیدی و البته این مقتضای سنت و دوران کودکیت هست به هر حال امیدوارم موفق باشی و به آرزوهای قشنگت برسی خوب گلی خانمم من برم دیگه کار دارم سعی میکنم تنبلی نکنم و زود به زود برات از خاطرات قشنگت بنویسم عزیز دلم .

خوب نازنین مه جبینم به دستای پر از مهر پروردگار عالمیان میسپارمت شادو سرحال و سرافراز باشی .

 

 خدا " تو " را که می آفرید

 

 حواسش

 

 پرت آرزو های من بود !

 

 شدی همان آرزوی من ...!

1393/11/19