ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.



تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نویسنده : مامان سونیا |

چرخ گردون چه بخندد چه نخندد تو بخنـــــــد

مشکلی گر سر راه تو ببندد تو بخنـــد

غصه ها فانی و باقی, همه زنجیر به هم

گر دلت از ستم و غصه برنجد تو بخنـــد...

سلام به روی زیبا تر از ماه گل دخترم

خوبی انشالله جان مادر .

خوب جونم بگه برای نازنین مه جبینم که این روزها خیلی شلوغ کار شدی و شیطون ودائم در حال ورجه ورجه و جیغ و فریاد زدن.  مرتب هم در حال ریخت و پاش و کثیف کاری هستی از زبون ریختنت هم که نگو و نپرس که انقدر شیرین زبونی میکنی که حد نداره توی جملاتت هم از کلماتی استفاده میکنی که خیلی بزرگونه هستند و باعث لذت چندین برابر برای شنونده میشوند مثلا چند روز قبل رفته بودیم برات  گل سر بگیرم بعد از اینکه گل سر آبی رنگ رو انتخاب کردی گفتی مامان برام یک لاک هم بگیر خلاصه یک لاک هم به رنگ ابی برات خریدیم و همونجا برای تست به انگشتهای شصتت لاک زدم و از مغازه اومدیم بیرون که شما یکدفعه با ذوق و شادی گفتی مامان دستت درنکنه که برام این لاک رو خریدی چقدر این لاک رنگش قشنگه . الان انگشتای لاک زدم به رنگی آبی اسمونهاست به رنگ ابی دریاهاست خیلی قشنگه من خیلی دوستش دارم ممنونم مامان دوست دارم که برام گل سر و لاک خریدی .

خلاصه از این حرفهای قشنگ زیاد میزنی ولی من متاسفانه این چند روز هیچی از حرفهات رو یاداشت نکردم و همه رو یادم رفته و متاسفانه چیزی به ذهنم نمیرسه تا برات ثبتش کنم .

و اما بعد از یک ماه و نیم اولین ترم آموزش زبانت رو با موفقیت تموم کردی البته روز امتحانت من شیفتم رو با همکارم عوض کردم که خودم ببرمت کلاس تا اگر نیاز شد با مربیت حرف بزنم که همونطور هم شد آخرای ساعت بود که مربیتون صدام زد و اومدم توی کلاس ایشون گفتند که هرچی از شما میپرسند شما حرف نمیزنی و به من گفتند تا خودم ازت بپرسم تا ایشون بدونند تا چه حد یاد گرفتی البته بازم با وجود مربی درست و حسابی جواب نمیدادی در حالی که توی خونه به جز دو سه مورد تمام اون چیزی رو که مربیتون بهتون یاد داده کاملا یاد گرفتی و بلدی اما اونجا خجالت میکشیدی جواب بدی اما بلاخره امتحانت رو با موفقیت دادی و از امروز ترم دوم شروع شد اما من برای ترم دوم ثبت نامت نکردم چون میخوام مربی و ساعت کلاست رو عوض کنم باید یکی دو هفته ای صبر کنیم تا با یک گروه دیگه که عصرها کلاس میرن بری کلاس خوب نازنینم الان وقت ندارم باید برم تا پست بعدی در پناح حق باشی عزیز دلم .بای بای

خاطرات, آموزش زبان

تاريخ : دوشنبه 30 تير 1393 | 13:17 | نویسنده : مامان سونیا |

شبها تو بتاب

من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

سلام وصد تا سلام به روی زیبا تر از ماه گل دختر قندعسلم خوبی انشالله برگ گلم .

نمیدونم چی بگم از حرفهای قشنگت از آرزوهای زیبات از افکارت و تصورات جالبت البته چون طبق معمول به موقع هر چیزی رو که میگی برات ثبت نمی کنم خیلی از حرفهات رو یادم میره و برات یادداشت نمیکنم ببخش عزیزم اما هرچیزی رو که در خاطر دارم برات می نویسم تا یادگاری بمونه عسلکم.

چند روز پیش رفته بودیم بیرون سوار تاکسی بودیم و از یک منطقه پر درخت و مزرعه یک جای خیلی سر سبز و قشنگ داشتیم عبور میکردیم که شما یکدفعه گفتی مامان میدونی من چی دوست دارم؟

منم گفتم نه مامان چی دوست داری؟

گفتی من آرزو دارم که پرواز کنم .آرزو دارم که یک روز  پرواز کنم توی آسمون و برم اون بالا توی آسمون .

 

و بعدش گفتی مامان دوست دارم یک کبوتر بشم و برم برای خودم روی درخت یک لونه بسازم بعدشم با تاکید گفتی با چوب و خاشاک نه هان با خاک و سنگ و گل( البته این فکرت تاثیر گرفته از قصه سه تا برادر خرس هست که خونه برادر سومی که با سنگ و خشت و گل هست سالم میمونه و مال دو تا برادر اولی که با چوب و خاشاک هست تحت تاثیر باد و طوفان ورعد و برق از بین میره)

دیشب میگی مامان من دوست دام بزرگ که شدم مثل تو برم توی کتابخونه کار بکنم اما میخوام کتابخونم خیلی دور باشه به خونه .

صبح بهت میگم دوست داری این ترم کلاس زبانت تموم شد باز م بری کلاس زبان؟

شما گفتی نه دوست ندارم

ازت پرسیدم چرا دوست نداری بری؟ مربیت رو دوست نداری یا کلاست رو؟

جواب دادی مربیم رو

پرسیدم چرا مگه مهربون و خوش اخلاق نیست؟

جواب دادی چرا مهربونه اما وقتی میاد کلاس خیلی ادکلن میزنه من سردرد میگیرم

 

داشتم برای افطار غذا درست میکردم شما هم داشتی تلوزیون تما شا میکردی

من داشتم  با فلفل ساب کمی فلفل توی قابلمه میسابیدم

شما گفتی مامان صدای چیه ؟ داری چکار میکنی؟

جواب دادم که دارم فلفل میسابم

شما پرسیدی فلفل مسیابی که بریزی توی دهن من؟

گفتم نه مامان دارم میسابم توی قابلمه .آخه من تاحالا کی تود دهنت فلفل ریختم که این دفعه دومم باشه ؟

ولی این مسئله فکرم رو مشغول کرد که چرا این سوال رو ازم پرسیدی من توی خونه هیچ وقت از این حرفها نزدم هیچوقت به همچین چیزی هم تهدیدت  نکردم نمیدونم شاید از تلوزیون یاد گرفتی.

چند وقتی هست که جلوی یکی از کتابخونه های شهرمون یک المان درست کردند که یک ستون ساخته شده از کتاب هست که در بالای اون ستون یک نفر نشسته  یک کتاب در دستش هست که داره مطالعه میکنه عمه دو  سه روز پیش اون المان رو دیده بود و برات تعریف کرده بود .

شما هم اومدی و برای من گفتی مامان عمه فاطمه میگفت نزدیک شهرک دیده که یک مجسمه هست که یک نفر نشسته روی کتابها داره کتاب میخونه  .گفتم بله مامان یک المان هست تازگیها ساختن که یک ستونی از کتابها هست که یکنفر نشسته روی کتابها و داره کتاب میخونه .

شما یکدفعه گفتی چه بی ادبه

پرسیدم کی بی ادبه؟

گفتی همون آدمی که روی کتابها نشسته دار کتاب میخونه

سوال کردم خوب چرا بی ادبه؟

جواب دادی آخه آدم میشنه روی کتاب .بشینی روی کتاب که کتابها پاره میشن ،خراب میشن آخه نباید بشین روی کتابها کار بدی کرده.

گفتم مامان آخه اون مجسمه است .اون کتابها از سنگ و سیمان ساخته شدن کاغذی که نیستن که پاره بشن و ازبین برن چیزیشون  نمیشه .

شما قانع نشدی و گفتی بازم نباید روی کتاب بشینه .اون بی ادبه کارش کار بدیه نباید این کار رو بکنه .

خوب عزیزم دیگه چیزی یادم نمیاد بقیه حرفهات باشه برای بعدبای بای

24/4/1393

 

مناسبتها

تاريخ : سه شنبه 24 تير 1393 | 22:39 | نویسنده : مامان سونیا |

وقتی در کنارمی احساس غربت نمیکنم ، آرامم و از این زمانه سرد شکایت نمیکنم

وقتی در کنارمی از خستگی های زندگی رها میشوم ، میرم

        ، و یک عاشق واقعی میشوم

       وقتی در کنارمی این گرمای وجودت است

که به من شوق نفس کشیدن میدهد

، این عطر حضورت است که به من عشق زندگی را میدهد 

بی خیال از هر چه غم است در این دنیا ، تو را عشق است که خدا به من داده

 این فرشته زیبا را

نه دلتنگی ، نه نا امیدی ،

هیچ لحظه ای را در زندگی ام با این حس عوض نمیکنم

، من تو را به هیچ قیمتی رها نمیکنم

دوستت دارم ای زیباترین حس زندگی ام

، دوستت دارم ای تو که مرا به اندازه وسعت قلبم دوست داری

قلبی که به وسعت نگاه تو است ،

نگاهی که به اندازه یک دنیا برایم با ارزش است!

که این نگاه تو است که مرا تا آن سوی دنیا میکشاند

، مرا به پرواز در می آورد تا از آن بلندی ها عشقم

را ببینم که می تابد بر سرزمین قلبم

دوستت دارم عزیزم ، دوستت دارم بهترینم

، و میگویم دوستت دارم چون که کلامی با ارزش تر

از این برای من نیست تا به قلب مهربانت ابراز کنم

و حسی بالاترو شیرین تر از این نیست

که با گفتنش قلبت را آرام کنم

و هیچکس در این دنیا نیست برایم با ارزش تر از تو

، و هیچکس در این دنیا نیست جز تو  که به اندازه وسعت قلبم

او را بخواهم

و این حس و این لحظه برایم مقدس است

، چونکه تو اینک در کنارمی

و قلبم از همینجا احساسش را برای تو مینویسد

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی ماه نازنین مه جبینم خوبی انشالله دلبرک  طنازم.

نازنینم چه زیبا حرف میزنی و چه زیباتر منظورت رو از هرچیزی بامقدمه چینی بیان میکنی البته الان هرچیزی رو یادم بیاد برات میگم تا زمان باعث فراموش کردنش نشده.

این  فقط یک نمونه جالب از دیالوگهای شماست .

سونیا :بابا کوچکترها باید به بزرگترها احترام بگذارند؟

بابایی: بله همیشه باید کوچکترها احترام بزرگترها رو داشته باشند و به اونها احترام بگذارند

سونیا: بابا من دیگه بزرگ شدم .

 

من سر یخچال بودم و داشتم یخ برمیداشتم بیارم تا شربت درست کنم که شما هم اومدی سر یخچال و

سونیا: مامان این تن ماهی رو چرا گداشتی اینجا خراب میشه

من: نه مامان تن ماهی توی یخچال خراب نمیشه

سونیا: چرا مامان اگر سبزی پلو درست نکنی تا با این تن ماهی بخوریم تن ماهی خراب میشه

 

و اما کارها و حرفهای دیگه دخترکم

من: توی آشپزخونه مشغول ظرف شستن بودم که دیدم اومدی

سونیا:  مامان برو کنار میخوام دستام رو بشورم (در حالی دستات رو همون ثانیه کرم زده بودی، نصف قوطی کرم رو مالیده بودی به دستات)

من :مامان مگه تو الان کرم نزدی به دستات پس چرا داری میشوریش؟

سونیا: خوب من که نمیخوام دستام کرمی باشند فقط میخواستم دستام بوی کرم بده بعدشم دستات رو شستی و رفتی

برنامه کودک شعر گذاشته در مورد مسواک زدن و توی یک قسمتش میگه هرکسی که دندوناش سیاه بشه پیش همه رو سیاه میشه  و دهانش هم بد بو میشه شما با دیدن این کلیپ بدو بدو اومدی پیش من

سونیا: مامان چرا شبها که میخوای مسواک بزنی من رو صدا نمیکنی تا من هم بیام مسواک بزنم

من ببخشید خانم کوچولو از این به بعد هر بار که خواستم مسواک بزنم صدات میکنم تا بیایی  با هم مسواک بزنیم

سونیا:مامان تو چرا شب ها مسواک نمیزنی ؟ من صبح که بیدار میشم میام پیشت دهانت بو  میده

من: ببخشید سونیا خانم الان ماه رمضونه به خاطر اون دهانم بو میده به خاطر مسواک نیست چون هر روز بعد خوردن سحری مسواک میزنم

سونیا: مامان زود مسواک من رو بده میخوام مسواک بزنم هر شب هم یادت نره خواستی مسواک بزنی من رو هم  صدا کن سحر هم خواستی مسواک بزنی من رو صدا کن منم مسواک بزنم.

 

بابایی گوشت خریده بود  که کمی از اون رو چرخ کردم و تصمیم گرفتم که یک دلمه برگ مو درست کنم تا فصلش هست .

من: سونیا مامان فردا که میری خونه عزیز جون بهشون بگو برات یک کم برگ مو بچینن (عزیز جون توی خونه درخت انگور دارند )شب که اومدی بیار خونه .

سونیا :مامان برگ مو میخوای چکار کنی؟

من : میخوام دلمه برگ مو درست کنم

سونیا: مامان چندتایی دلمه فلفل هم درست کن آخه دلمه فلفل که درست میکنی خیلی خوشمزه است

من: سونیا خانم توی دلمه برگ مو فلفل نمیزارن هرکدوم یکی رو باید جدا ازهم درست کرد

سونیا: باشه مامان دلمه فلفل هم خیلی خوشمزه است درست کن .

 

خوب گل دختر نازنینم متاسفانه خیلی از حرفهایی رو که میخواستم برات بنویسم از یادم رفته اگر یادم بیاد بعدا برات مینویسم.

 

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

من به آن محتاجم !

1393/4/19

خاطرات

تاريخ : پنجشنبه 19 تير 1393 | 17:15 | نویسنده : مامان سونیا |

 

با تو دنیا...پُر مهره

آسمون...پر از ستاره

با تو هر گوشه ی دنیا

واسه من...فرقی نداره

با تو نازِ نازنینم

ای قشنگِ دلنشینم

از درخت...میوه ی عشق

هرچقدر بخوام،می چینم

با تو حرف ها...مثل شعره

مثل اون شعرای سابق

با تو شبها...همه مهتاب

تو چشام...پرتو آفتاب

خونمون...پر از بهاره

واسه سرما...جا نداره

وقتی تو هستی کنارم

می دونی چه حالی دارم

شب و روز می خوام بخونم

تا نفس تو سینه دارم

با تو چشمام...مثل دریاست

پُرِ ماهی های رنگی

توی آب...عکس تو پیداست

پای صخره های سنگی

با تو من...همه نگاهم

چون می خوام که سیر ببینم

قد و بالای بلندی

که ربود...قلب رو ز سینه ام

بی تو باز...این خونه سرده

دل...اسیرِ غم و درده

توی باغچه ی محبت

گلها...پژمرده و زرده

بی تو من زار و پریشون

مثل فرهاد...مثل مجنون

می شم آواره ی دشت و

کوه و صحرا و بیابون

سلام و صد تا سلام گرم به روی ماه گل دختر شیرین زبونم خوبی انشالله تاج سرم.

وای که این روزها چقدر شیرینی مامان انقدر حرف‌های قشنگ می‌زنی و انقدر حاضرجواب شدی که حد و اندازه نداره هرحرفی رو که یاد می‌گیری بدون کم و کسر به آدم برمیگردونی مثلا چند باری ازمن سوال کردی و گفتی مامان حالا چکار کنم منم بهت گفتم شکر خدا کن شما هم این رو یاد گرفتی و تا من یک اتفاقی میافته و میگم حالا چکار کنم میگی خوب شکر خدا کن.

یا گاهی یک حرف‌هایی ازم می‌پرسی که برام سوال برانگیزه تا ازت می‌پرسم چرا؟سوال میگی چون که چسبیده به راراضیخندونکزبان البته این رو از من یاد نگرفتی نمیدونم از تلوزیون یاد گرفتی یا خونه عزیز جون اما زیاد به کار میبریش. مثلا میگی مامان من امروز نمیرم خونه عزیز. ازت می‌پرسم چرا؟سوال شما هم فوری جواب میدی چون که چسبیده به را.

دیشب خونه عزیز جون بودی زنگ زدی خونه و به من میگی مامان گوشی رو بردار اول ستاره رو بزن بعد سیم کارت بنداز توش بعدش با گوشی من تماس بگیر. به گوشی خودم زنگ بزنی هان باشه گوشیم پیشمه منم گفتم باشه خواستم بهت زنگ بزنم زنگ میزنم به گوشیت که شما یکدفعه زدی زیر خنده و گفتی شوخی کردم مامان من دارم الان می‌ام خونه نمیخواد به من زنگ بزنی بعدشم گفتی گوشی رو بده به بابا کارش دارم میخوام با بابا حرف بزنم منم گوشی رو دادم به بابا و رفتم دنبال کارم بعد ازش پرسیدم چکار داشتی گفتش سراغ بستنی گرفتی که بستنی سنتی داریم توی فریزر یا نه که بابا گفته بود بله داریم بیا خونه تا با هم بستنی بخوریم. خلاصه یک ربع نگذشته بود که اومدی خونه و هنوز از در تو نیومده میگی مامان پاشو برو بستنی سنتی رو بیار تا با هم بخوریمخوشمزهخندونک.

پریروز از خونه عزیز که اومدی بدو اومدی توی بغلم و گفتی مامان میدونی امروز مربیمون چی گفته ؟ گفتم نه نمیدونم چی گفته؟گفتی مربیمون گفته هرکی که قایق کنه دیگه نمیتونه بیاد کلاس .

گفتم مامانی قایق نه غایب کنه یعنی اینکه هرکسی یک جلسه نره کلاس برای جلسات بعدی هم نمیتونه بره مربی راهش نمیده که بره سر کلاس .

و شماراضی یک دنده و لجباز گفتی نخیر من توی کلاس بودم و مربی من گفته قایق نگفته غایب.

و اما بازهم مشکل نوشتن شما در کلاس زبان که اصلا دوست نداری بنویسیسبز با مربیتونم صحبت کردم و گفتم نباید از بچه زیر شش سال بخواد که بنویسه ایشون هم گفتند که فقط از هر حرف یا عددی که درس  میدم دو تا هم بنویسه کافیه متنظرفقط محض آشنایی با حروف و اعداد هستش .در ضمن گفتند من میتونم برات نقطه چین کنم و شما اون رو به هم وصل کنی فقط برای اینکه طرز نوشتن حروف رو یاد بگیری البته توی کتاب آموزشیتون هم همین شیوه رو پیشنهاد کرده تا با نقاشی نوشتن حروف الفبا و اعدا به کودکان یاد داده بشه .

روز پنجشنبه که اومدی خونه دیدم مربیتون توی دفتر نوشته که باید نوشتن حروف روتا h , واعداد رو تا  4باید تمرین کنیدترسوشاکیکچل تا از روز شنبه  بهتون املا بگه اما شما که هیچ همکاری نکردیراضی. البته همه حروف رو نشونت میدم اسمشون رو بلدیآرام ولی املاشون رو بلد نیستی غمگینو تمایلی هم به یاد گیریش نداریشیطانهیس منم کلا بیخیال شدم.

شنبه که اومدی ازت پرسیدم مربی املا گفت بهتون؟سوال گفتی نهخندونک. دفترت رو دیدم که درس جدید هم بهتون نگفته بود . از شنبه تا امروز که دو باره کلاس داری  اصلا کیف و دفتر و کتاب رو بوسیدی گذاشتی کنارخندونکزبان حتی دیروز موقعی که خونه عزیز میرفتی گفتم کیفت رو ببر اونجا عمه یک کم باهات زبان کار کنه و سی دی زبانت رو بگذار گوش کن گفتی که مربیمون که املا نگفته که برای چی باید یاد بگیرمراضی و کیفت رو نبردی حالا نمیدونم امروز  مربی میخواد چی بهتون یاد بده وآیا املا خواهدگفت(البته من با روش مربیتون اصلا موافق نیستم و حس میکنم زیادی دارند به شما ها سخت میگیرن و میگن هرچی کتاب گفته باید طبق اون پیش برید اما فکر نمیکنن که کتاب نوشتن حروف و اعداد رو در چه سایزی یاد داده و ایشون از شما در چه سایزی درخواست نوشتن دارند انشالله از ترم دیگه تصمیمی جدید برات میگیرم تا خدا چی بخواد)

خوب خوشگل خانم خیلی حرفها زدی که الان هیچکدو مش یادم نمیاد تا برات بنویسم پس تا پست بعدی خدا نگهداربای بایبای بای

خداوندا!

به خواب کودکم آرامش،

به بيداری اش عافيت،

به عشق اش ثبات،

به مهرش تداوم،

وبه عمرش بركت جاودان عطا كن،

شكرانه اش بامن...

1393/4/16

 

خاطرات, آموزش زبان

تاريخ : دوشنبه 16 تير 1393 | 12:40 | نویسنده : مامان سونیا |

سلام بر روی ماه نازنین دختر م

امروز نهم تیر یک هزار و سیصد و نود سه نازنین مه جبینیم

51 ماهگی رو تموم کردی و پا به 52 ماهگی گذاشتی

  چه زود گذشت 51 ماه مادرانگی من برای ثمره وجودم دختر نازنینم .

51ماهست که که من مادر شدم.

و یک دختر کوچولوی بور یک سفید برفی نازنین

اومد توی آغوشم و من رو به دنیای جدید مادری راهی کرد

وادیی که  فقط عشق و است و محبت ناب .

مادری دنیایی است متفاوت از تمای دنیاهای دیگه سر شار از نور

سرشار از عاشقی و دوست داشتن

دنیایی شیرین پر از نگرانی و دلشوره ای با طعم عسل

و تمامی اینها رو مدیونم به دخترک شیرین تر از جانم سونیا نازنیم

دوست داشتنی ترین موجود عالم 51 ماهگیت مبارک .

 

 

چهار سال و سه ماهگی سونیا

1393/4/9

خاطرات, مناسبتها

تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | 20:10 | نویسنده : مامان سونیا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد
.: Weblog Themes By VatanSkin :.