همه زندگی من سونیا
X

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز!
هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود!
آخرین باری که شمردمشان
تنها یک دلیل برایم مانده بود..!
آنهــــــــــم وجود تو بود فرزند نازنینم !!

سلام به روی ماه دخترک شیرین تر از جانم خوبی انشالله جان دلم انشالله که خوب باشی و سالم و سرخوش .

خوب نازنین مامان کلاس دومم به سلامتی به پایان بردی و دیروز کارنامه هاتون رو دادند . دیروز اصرار داشتی با من به مدرسه بیایی برای گرفتن کارنامه و من چون چند جای دیگه هم کار داشتم گفتم نمیشه و تنهایی رفتم و شمار رو نبردم و خیلی بابت این مسئله ناراحت شدی و امروز ازم پرسیدی مامان مدرسمون نپرسیدن من کجام و چرا منو نبردی ؟ منم گفتم مثلا کی توی مدرسه میخواسته بپرسه؟ شما هم گفتی مدیر و معاونمون دیگه . منم بهت گفتم حالت رو پرسیدن اما اینکه چرا شما رو نبردم رو نپرسیدن چون بردنت لزومی نداشت نیاز بود من برم کارنامه ات رو بگیرم که رفتم و گرفتم.خدا رو شکر همه درسهات خیلی خوب هست .و سال موفقی رو داشتی  انشالله تا پایان تحصیلات همینطور موفق پیش بری فقط مسئله ای که هست اینکه شما یکسال زود رفتی مدرسه و امسال سال دوم رو خوندی ولی کارنامه اول رو گرفتی .و تنها راه چاره این هست که برای جهش از اول به سوم باید اقدام کنیم دیروز معاونتون گفت باید یک تقاضا بنویسم و بدم به مدرسه تا هر زمانی که تست هوش میگیرن از افرادی که میخوان جهش بزنن خبرمون کنن تا بریم برای تست  .از شانس ما سالهای قبل اینطور نبوده و توی خود شهرستان یک آزمون جامع از کل دروس ازت میگرفتن در صورت قبولی کارنامه میدادند و بچه ها میرفتند برای پایه بالا تر اما از امسال باید بریم مرکز استان و یک تست هوش میگیرند که اگر (آی کیوی بالای 200 داشته باشی طبق گفته مدیر مدرسه تون) نمره لازم رو کسب کنی بعدش یک آزمون جامع از دروس اون سالی رو که میخوای جهشی بخونی ازت میگیرند و درصورت آوردن حد نصاب میری پایه بالا تر .شما از نظر ازمون جامع هیچ مشکلی نداری و حتما حد نصاب رو میاری اما میترسم که تست هوش رو نتونی از پسش بربیای چون آی کیوی بالای 200 یعنی نابغه و این در توان هر کسی نیست از طرفی شما هنوز مشکل کم حرفی و خجالتی بودن بیش از حدت سرجاشه و برای دادن تست هوش به مشکل بر میخوریم چون اونجا باید زبون داشته باشی و خوب از پس جواب دادن سوالات بر بیای .خوب من تقاضا رو نوشتم و دادم تا به مدرسه اقدام کنه و معرفیت کنه به استان و انشالله به موقع بهمون خبر بدن بریم برای تست هوش اگر قبول شدی که میری پایه بالا تر وگرنه باید مجدد بفرستمت پایه دوم .و بازم اینجا معزل داریم چون اگر به همون مدرسه بفرستمت که توی روحیه ات صد در صد تاثیر منفی خواهد داشت و خودتم دوست نداری بری و میگی مامان حالا بچه ها فکر میکنن من تنبل بودم دارم دوباره دوم میخونم .با توجه به این موضوع تصمیم گرفتیم ببریمت یک مدرسه دیگه از قضا یک مدرسه هیت امنایی به خونمون نزدیک هست و خیلی هم تعریفش رو شنیدم اما متاسفانه میگه برای پایه دوم اصلا جا نداریم و به هیچ وجه امکان نداره ثبت نامش کنیم و مدارس دیگه هم میگن به منطقه ما نمی خوره آدرستون برید منطقه خودتون میگم منطقه خودمون جانداردند گفتند برو از آموزش و پرورش نامه بیار .رفتم اموزش و پرورش و مشکل رو گفتم که اونها هم گفتند برو یک تقاضا نامه بنویس  و اسم و آدرس فرزندت رو بنویس بیار تا هر وقت یک مدرسه پیدا شد که توی اون پایه جای خالی داشتند خبرتون کنم و این هم معضلی شده برای خودش و ای کاش اصلا زود نمی فرستادمت مدرسه تا امروز با هزار تا مشکل روبرو بشم و روزی هزار بار این ای کاش رو میگم و نمیتونم کاری بکنم و افسوس میخورم که چرا به نق زدنهات گوش دادم تا حالا اینطوری امروز با این همه معزل روبرو بشم کاش اون موقع یک کلاس دیگه ای فرستاده بودمت به جای مدرسه یا ای کاش دو سال پیش دبستانی رفته بودی ولی تمام این ای کاش ها هست و چاره ای نداریم امروز بهت میگم بشین یک کم تست هوش کار کن (چون یک سری کتاب بابا برات گرفته و داری ) تا میریم برای تست هوش قبول بشی و بری کلاس سوم همون مدرسه با دوستان سالهای قبلت و شما هیچ رغبتی نشون ندادی و گفتی من که تست هوش قبول نمیشم اون مدرسه هم نمیخوام برم و آب پاکی رو ریختی روی دستم حالا این منم و هزار فکر که آخرش چی میشه .امیدم به خداست انشالله که خودش همه چی رو درست کنه خوب دخترکم تا پست بعدی در پناه حق باشی خدانگهدارت نازنینم .بای بای

1396/3/23




[ موضوع : خاطرات, کلاس دوم ابتدایی]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 15:59 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

 در بنفشه زار چشم تو

من زبهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام

تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پرشده ست

 

سلام و صد تا سلام به روی زیباتر از ماه دخترک نازنینم به تازگی این امکان رو نی نی وبلاگ عزیز فراهم کرده تا بتونیم از طریق تگرام پست ارسال کنیم حالا با راحت شدن کارم انشالله بیشتر بتونم برات پست بگذارم خوب دخترکم تا پست بعدی خدانگهدارت باشهبای بای

 

1396/3/11




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 12:00 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

مادر بودن، زیباترین شادی دنیاست

و نمی‌دانی من به خاطر تو

چقدر به اشک‌هایم لبخند زده‌ام !

سلام و صد تا سلام به دختر زیبا رو خوبی انشالله عزیز دلم .

خوب روزهای گرم خرداد ماه هست و تعطیلی مدارس و فقط بازی و بازی و بازی دخترک پرجنب و جوش من یک لحظه آرام و قرار نداری و دائم داری ورجه ورجه و بازی میکنی خدا رو شکر که سال تحصیلی تموم شد و من راحتم از اینکه دائم بخوام تذکر بدم و بهت بگم سونیا بنویس؛ سونیا آخر شب شد و درسات مونده  سونیا هنوز هیچی ننوشتی ساعت از یازده گذشته آخ که درام راحت نفس میکشم و شما حالا که مدرسه نمیری عصرها نمیخوابی و به همین خاطر شبها یازده نشده خوابی و کارت برعکس همه است دیگه کاری بهت ندارم شما هم مشغول بازی خودت هستی البته شلوغ کاری و بریز بپاش و کثیف کاری میکنی به شدت و اصلا گوشت بدهکار حرفهای من نیست و فقط هرکاری دوست داری میکنی فقط میرزی و میپاشی و میشکنی و خرابکاری پشت خرابکاری و هیچ اعتراضی رو هم گوش نمی کنی من گاهی بهت تذکر میدم یا سرت داد میزنم اما بی فایده است و دارم فقط خودم رو خسته میکنم دخترک شلوغ کار. خوب ماه رمضان هم از راه رسیده و این روزهای گرم و روزه داری کمی سخته اما خدا رو شکر که انقدر حال و هوای خوبی به ادم میده و حسهای زیبا رو به ارمغان میاره که سختیشم شیرینه .شما قبل از ماه رمضان گاهی میگفتی امسال میخوام روزه کامل بگیرم و گاهی میگفتی نمی تونم کامل بگیرم کله گنجشکی میگیرم و حالا میبینم که همونشم نمیتونی بگیری اخه من سحر بیدارت نمیکنم چون اگر بیدار بشی دیگه نه خودت میخوابی نه میگذاری ما دیگه بخوابیم به همین خاطر سحر ها صدات نمیزنم و به همین خاطر صبح که بلند میشی صبحانه ات رو میدم بخوری و طبق روال روزهای قبل  هستی و روزه کله گنجشکی هم نمیتونی بگیری امسال که هیچی انشالله از سال بعد باید طوری برنامه ریزی کنم که سحرهای ماه رمضان بیدارت کنم تا هم صواب ببری و هم بتونی چند تایی روزه کله گنجشکی بگیری و یک آمادگی کسب کنی که سال بعد روزه بهت واجب میشه و باید روزه بگیری به امید خدا. خوب دخترکم روزها دارند یکی  یکی و بدو بدو میرن و من روز به روز میرم به سمت پیری و شما داری یک خانم میشی برای خودت و چشم بر هم زدنی  از آمدنت 86 ماه گذشت .86 ماهه شدنت مبارک عزیزکم انشالله که سالیان سال عمری داشته باشی پر از خیر و برکت و درنهایت عاقبت بخیر داشته باشی نازنینم. تا پست بعدی در پناه حق مه جبینم.

1396/3/9




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1396 | 12:49 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |


عزیز من!
زندگی، بدون روزهای
بد نمی شود؛
بدون روزهای اشک و درد
و خشم و غم.
اما، روزهای بد،
همچون برگهای پائیزی ،
باور کن که شتابان فرو می ریزند،
و در زیر پاهای تو،
اگر بخواهی، استخوان می شکنند، و درخت، استوار و مقاوم
بر جای می ماند.

عزیز من!
برگهای پائیزی، بی شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت،
سهمی از یاد نرفتنی دارند




[ موضوع : ادبی]
تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 8:00 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

جان منی از این عزیزتر نمی شود

جان منی و خوش به حالت که مادرت

تو را مثل گوش ماهی هایی که خودش کنار دریا کشف کرده دوست دارد

برایت یک مشت بوسه میفرستم

باز هم هست

از این بوسه های عاشقانه برایت زیاد کنار گذاشته ام

سلام و صد تا سلام به دخترک نازنینم خوبی انشالله عزیزکم .

جونم برات بگه که دیروز من شیفتم بعد از ظهر بود اما به خاطر اینکه امروز سوم خرداد تولد یکی از دوستان کتابخونه ای من بود  همکارم که تصمیم گرفته بود که دوست مشترکمون رو سورپرایز کنه به من گفت فردا شما هم صبح هم شیفت با من بیا من قرار یک کیک کوچولو برا آزاده جون بگیرم و سورپرایزش کنم شما هم بیا با هم باشیم و دو تایی سورپرایزش کنیم اینطوری بیشترم بهمون خوش میگذره خلاصه دیروز صبح من میخواستم برم کتابخونه شما هم با من اومدی و یک تولد کوچولو جمع و جور و بدون سر صدا براش گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت امیدوارم که آزاده جون از این کار ما خوشش اومده باشه و این کار باعث شادیش شده باشه هرچند اندک البته ایده از همکارم بود زحمت کیک رو هم ایشون کشیده بودند و من فقط همراهیشون کردم .ولی روز خیلی خوبی بود شما هم بهت خوش گذشت بعداز جشن کوچولوی نیم ساعته ما تا ظهر پیش من بودی یک کم کتاب خوندی و  قفسه ها رو گشتی یک چند تایی هم کتاب مرجع آوردی و یک کم اطلاعات هم از اون کتابها یاد گرفتی و از اون جایی که دیروز صبح کنار کتابخونه ما در سایت فرهنگسرای شهرمون یک نمایشگاه گل و گیاه افتتاح شد به پیشنهاد همکارم بردمت یک دوریم توی نمایشگاه زدیم و کلی هم ذوق و شوق کردی اونجا و خیلی خوشت اومده بود البته زمان خیلی کمی رو اونجا بودیم و سریع از اون جا خارج شدیم اما همون اندک ز مان هم لطف و لذت خاص خودش رو داشت دلبرکم.همین که از اونجا اومدیم بیرون چشمات افتاد به دو تا تاب و دوتا سر سره و گفتی مامان بذار یک کوچولو بازی کنم خلاصه دو سه باری سر سره رو سوار شدی و چند دقیقه ای سوار تاب شدی و من عجله داشتم برگردم سرکارم و شما دوست داشتی بازی کنی اما بلاخره حاضر شدی دل بکنی و بیایی برگردیم کتابخونه .اومدیم کتابخونه تا ساعت یک و نیم که سر کار بودیم اونجا سرگرم کتاب بودی و مثل دفعه های قبل زیاد توی دست و پای من نیومدی و اذیت نکردی و تا ساعت یک و نیم که ساعت کار من تموم شد و اومدیم خونه در کل روز شادی رو پشت سر گذاشتیم انشالله از این روزای قشنگ و شاد زیاد داشته باشی دخترکم .خوب نازنینم تا پست بعدی خدانگهدارت باشه .بای بای

1396/3/3




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 10:41 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 48 صفحه بعد