همه زندگی من سونیا
بیوگرافی خانم طلا
لینک دوستان

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 7:30 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

ساعت نشدم پشت به دیوار کنم

خود را به دقیقه ها گرفتار کنم

ساعت شده ام که دوستت دارم را

هر ثانیه در گوش تو تکرار کنم . . .

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عزیز دلم

خوب عزیزم مستقیم میرم سر اصل مطلب از اونجایی که شما از عید فطر که رفتیم قم و برگشتیم یکسره دار میگی مامان بریم قم مامان بریم قم و خودمم دلم برای خانواده تنگ شده بود از طرفی دلم میخواست که برای تا سوعا و عاشورای حسینی قم باشیم روز یکشنبه گذشته یعنی روز هشتم محرم قرار شد بریم قم من صبح سرکار بودم ظهر که از سرکار برگشتم اومدم خونه عزیز جون دنبالت اونجا ناهار خوردیم و بعد رفتیم خونه خودمون و وسایلمون رو آماده کردیم وقبل از حرکت یک دونه قرص ضد تهوع رو با کمک بابایی وبا هر سختی بود دادیم خوردی که توی ماشین حالت بهم نخوره و راه افتادیم  رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم خدا رو شکر توی اتو بوس خیلی خانم بودی حالت هم اصلا بد نشد نزدیک دو ساعت و نیم  رو خوابیدی بعد از بیدار شدن هم یک کم بازی کردی اما چون خیلی جاده شلوغ و ترافیک بود خسته شده بودی اما خدا رو شکر خیلی اذیت نکردی و نق نزدی ساعت ده بود که رسیدیم  و مستقیم رفتیم خونه مامان جون اونجا خاله ها ودایی علی ازت حسابی استقبال کردند بعد از خوردن شام تا نزدیکیهای صبح نشستیم و حرف زدیم البته شما ساعت دو نیم بود که خوابیدی ولی من ساعت از چهار گذشته بود که خوابیدم ساعت نه بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه شما رفتی با بچه ها بازی تا عصری که رفتیم حرم وزیارت کردیم و برگشتیم و شب هم رفتیم مسجد محل که روضه و سینه زنی بود و شما هم با بچه ها بیرون بودید و بازی کردید بعد از روضه اومدیم خونه و شب ساعت نزدیک دوازده بود که خوابیدیم صبح ساعت هشت بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه شما  رفتی با بچه هابا تا اینکه ساعت یازده  بود که رفتیم امامزاده نزدیک خونه که شما همون جا به محض رسیدن توی بغل دختر خاله خوابیدی بعد از زیارت عاشورا نماز ظهرو عصر بود و بعد هم مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام بود و هیات عزاداری به سمت حرم میرفت که ما هم همراهشون تا حرم رفتیم و تا برگشتیم خونه ساعت 6 بعد از ظهر بود بعد از اینکه اومدیم خونه شما رفتی با بچه ها دنبال بازیت و شب هم رفتیم مسجد محل روضه و بعد از برگشتن از روضه شام خوردیم و شما تا ساعت نزدیک دوازده با بچه ها مشغول بازی بودی ساعت دوازده خوابیدیم و صبح ساعت هفت و نیم من بلند شدم رفتم که بلیط برگشتمون رو تهیه کنم که به خاطر قطع بودن سیستم تا ساعت ده و نیم معطل شدم البته توی این زمان رفتم حرم و یک زیارت دل بچسب کردم چون اول صبح بودوحسابی حرم خلوت بود خلاصه بعد از گرفتن بلیط اومدم خونه و تا عصر خونه بودیم عصر رفتیم سرخاک مامان جون و بابا جون سر راه برگشتن هم رفتیم یک سر خونه دایی زدیم و بعدشم اومدیم خونه و از اونجا رفتیم جمکران و خوشبختانه مسجد جمکران هم حسابی خلوت بود شما با دختر خاله مشغول بازی شدید و من خاله هم نمازها مون رو خوندیم ساعت هشت و نیم نه بود که برگشتیم خونه و  شما مشغول بازی شدی تا ساعت یازده و نیم که خوابیدیم و صبح ساعت هشت بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه یک کم رفتیم بیرون خرید و تا ظهر برگشتیم بعد از ظهر هم اول رفتیم خونه خاله زهرا و بعد از اونجا هم اومدیم خونه مامان جون و بعدش از اونجا رفتیم خونه خاله منیره که اسباب کشی داشتند که برای اسباب کشی کمکشون کنیم البته خاله جون  و عمو خودشون زحمت همه کارها رو کشیده بودند و کاری نمونده تا ما بخوایم کمکشون کنیم دو سه ساعتی طول کشید تا اسباب ها به ماشین منتقل شد  و بعد رفتیم خونه جدید خاله رو هم دیدم (خدایا به حق این ایام عزیز خاله جون تا سال دیگه عاشورا خودش صاحب خونه بشه و نیاز به اسباب کشی مکرر نداشته باشه)اسبابهای خاله که اومد و رسید ما دیگه چون میخواستیم صبح زود برگردیم نموندیم برا کمکشون و عمو ما رو آورد خونه مامان جون بعد از خوردن شام باز شما تا ساعت یازده مشغول بازی بودی و ساعت دوازده بود که خوابیدیم صبح ساعت هفت بیدار شدیم و لباس پوشیدیم و من با هر زحمتی که بود وبه زور یک قرص ضد تهوع به خورد شما دادم و از خونه زدیم بیرون ساعت هشت بود که به سمت خونه حرکت کردیم ساعت یک و ربع رسیدیم خونه بعد از خوردن ناهار یک ساعتی رو خوابیدم و بعدش بلند شدیم و از شما خواستم تا تکالیف مدرسه ات رو انجام بدی بعد از انجام تکالیف هم  بردمت حموم و حسابی آب بازی کردی و بعدشم اومدی یک کم کارتون تماشا کردی و بازی کردی ساعت از ده گذشته بود که خوابیدی و صبح ساعت هفت از خواب بلند شدیم و کارهات رو کردم و فرستادمت مدرسه و خودم هم ظهر  رفتم سرکار عصر که از سرکار برگشتم اومدم خونه دیدم عزیز جون خونه ماست چون شما رو آورده بودند خونه بابایی اون روز اضافه کاری مونده بودند و عزیز مجبور شده بود پیش شما بمونه از در که اومدم تو دیدم توی رختخوابی و رنگت پریده و حالت خرابه همین که اومدم سمتت اخمهات رو کشیدی توی هم و با ناله گفتی مامان تو بی ادبی. پرسیدم چرا؟ گفتی من رو بردی قم مریضیم کردی اومدم جلو و بغلت کردم دیدم ای وای من مثل کوره داری توی تب میسوزی درجه برات گذاشتم دیدم تبت 39 درجه است و اما مشکل این هست که شما به هیچ وجهی هیچ نوع دارویی رو نمیخوری و همیشه موقع بیماریت من و بابایی با هزار ترفند و نهایتا زور باید دارو رو توی گلوت بریزیم تا بخوری خلاصه که اون شب هم با هزار ترفند و زور بازو شربت استامینافون به شما دادیم تا خوردی و کم کم تبت اومد پائین و تونستی بخوابی صبح هم که از خواب بیدار شدی مدرسه نفرستادمت تا حالت بهتر بشه خدا رو شکر ظهر که اومدم دیدم تبت اومده پائین و حالت خوبه بعد از ظهر  بردمت کلاس زبان چون یکشنبه قبل هم نرفته بودی و اگر این جلسه رو هم غیبت میکردی خیلی از درست عقب میموندی .خوب عزیز دلم این هم ماجرای سفر قم و وعواقب بعد از اون .انشالله که همیشه تنت سالم باشه و لبت خندون عزیزدلم تا پست بعدی در پناه حق باشی خدای مهربون خودش در هر لحظه نگهدارت باشه .بای بای

 

آنقدر دوستت دارم که

پروانه ها گیج می شوند

گل ها تعجب می کنند

و باران دلش آب می افتد !

1393/8/19



[موضوع : خاطرات]
[ دوشنبه 19 آبان 1393 ] [ 19:19 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

عاشقانه
“صادقانه”عارفانه”شاعرانه”
“بی بهانه”باصداقت”بی نهایت”تاقیامت”

من فدایت میشوم…

سلام و صد تا سلام به روی ماه دختر گلم خوبی انشالله عزیزکم

بازم عذز تقصیر بابت تاخیرخوب برات بگم از روزهای آغازآ بان ماه روز پنجشنبه اول آبان رو که اومدی کتابخونه و تا عصری که با هم بریم خونه پیش من بودی و کلی بازی وشادی داشتی و حسابی بهت خوش گذشت با بچه ها بازی کردی و بدوبدو کلی سر صدا به راه انداختی و تا میتونسنتی انرژیهات رو تخلیه کردی و عصر که اومدیدم خونه آروم رفتی سراغ بازی و تماشای تلوزیون روز جمعه هم عصری چون هوا لطیف بود از سرمای گزنده پاییز زیاد خبری نبود با هم رفتیم پارک و ا,نجا با دو سه تا بچه دوست شدی بعد از کلی تاب و سرسره سواری با اون بچه ها نیم ساعتی رو بازی کردی و بعد راهی خونه شدیم بعد از اینکه اومدیم خونه بردمت حمام یک ساعتی رو هم آب بازی کردی من پیش خودم فکر کردم الان بعد از شام ساعت نه نشده شما خوابی ولی زهی خیال باطل چون ساعت داشت از یازده هم میگذشت که شما خوابیدی البته نا گفته نماند که از وقتی مدرسه میری شبها زودتر میخوابی و صبح هم سحرخیز هستی و من رو هم سحر خیز کردی .این روزها از  یک طرف باید تکالیف مدرسه رو انجام بدی از طرفی تکالیف کلاس زبان و این مسئله کمی خسته ات میکنه البته خیلی هم لجباز شدی و تا کاری رو خودت دلت نخواد  انجام نمیدی تکلیفی رو که فقط 5 دقیقه وقت باید صرف انجامش بشه گاهی دو ساعت زمان می بره تا انجام بدی و متاسفانه موقع انجام تکلیف حتما من باید راهنمایت کنم و حرف هیچ کس دیگه به جز من رو گوش نمیکنی نه بابا نه عمه و متاسفانه منم گاهی تا از سرکار برگردم و اوضاع خونه رو رو به راه کنم و شام رو آماده کنم طول میکشه و دیگه برام توان و حوصله سرو کله زدن با شما باقی نمی مونه ولی این باعث مشه که موقع انجام تکالیف با لجبازیها ی شما گاهی صدام بالا بره و سرت غر بزنم که کارت رو انجام بدی و اما از ته دل گاهی پشیمون میشم که چرا آموزش زودهنگام رو برای شما شروع کردم تا حوصله ات سرنره کاش راه دیگه ای برای سرگرم کردنت پیدا میکردم تا حالا مجبور نباشم هم خودم اذیت بشم هم شما رو خسته و ناراحت ببینم امیدوارم بر من و بابا خرده نگیری چون ما فکر کردیم این راه برای سرگرم شدن خیلی خوبه چون استعداش رو داری اما به این فکر نمیکردم که شاید توانایی انجام تکالیف رو نداشته باشی از طرفی کتاب کار کلاس زبانت هست از طرفی نقاشی و اشکال و نوشتار مدرسه ات و این خسته ات میکنه و باعث میشه که بعضی وقتا خسته بشی و بگی مامان دیگه نمیخوام برم کلاس زبان و یا گاهی بگی دیگه نمیخوام برم مدرسه البته این گفتن هات زود گذر هست و روز جمعه همش منتظر اومدن شنبه و رفتن به مدرسه ای و هر روز صبح که ازخواب بلند میشی میپرسی مامان امروز مدرسه دارم ؟مامان امروز کلاس زبان دارم و در جواب بله من کلی خوشحال میشی وآخ جون و جیغ و هورا کشیدنت باز امیدوارم میکنه که اشتباه نکردم که آموزش زود هنگام رو برای دخترکم انتخاب کردم دخترکم الان 54 ماه یعنی 4 سال و هفت ماه هست که مادر شدم و از این لذت ناب خدادای سرشار شدم 54 ماه است که دچار دخترکی شدم که از جانم بیشتر دوستش دارم 54 ماه است که مستم مست مست از عشق دخترکی که با اومدنش دنیایی جدید رو برام به ارمغان آورد و زن بودن و زن شدن به معنای کامل رو برام معنی کردم امروز من یک مادرم مادر دخترکی چهار سال و نیمه که وجودش سراسر عشق است محبت ناب الهی که هرچی بیشتر نگاهش میکنم بیشتر تشنه میشم هرچی بیشتر در آغوشم میفشارم احساس نیاز به بودنش به داشتنش به نگاه کردنش به بوسیدنش در من بیشتر و بیشتر تقویت میشه و هر وقت سرشار میشم از لذت و خوشی بودنش یکدفعه ته دلم هری پائین میرزه که اگه یه روزی بزرگ بشی و بری و مامان بمونه تنها اونوقت  چی به سرش میاد و بعد به خودم نهیب میزنم همون بلایی که سر بقیه مامان بابا ها میاد مگه زن نیستی مگه مادر نیستی پس باید مقاوم هم باشی این روال زندگی عادیه که یک روزی دخترک 54 ماه ات بشه برای خودش یک خانم کامل و برای خودش یک زندگی جداگانه ای رو تشکیل بده همون کاری که خودت یک روزی کردی و پس دلت به همون خدایی که این هدیه رو بهت ارزانی کرد قرص باشه که یک فکری هم برای اون روزوت میکنه دخترک عزیزم امیدوارم هر روز و هر لحظه در پناه خدای بزرگ باشی و من روز به روز شاهد موفقیتهای روز افزونت باشم و شریک روزهای قشنگ و لحظه های شاد زندگیت باشم مثل همیشه میسپارمت به دستای پر از مهر پرودگار عالمیان شاد باشی و سلامت عزیز دلم.

 

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺎﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﺮﺍﻧﻪﺀ
ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ، ﯾﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﻬﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﺳﺮﺳﻔﺮﻩ ، ﻫﻮﯾﺞ ﻫﺎ ﺷﺪ ......
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺠﺎﻉ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻣﭙﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺳﻮﺳﮏ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ
ﻣﯿﮕﯽ ( ﺩﯾﺪﯼ ﺗﺮﺱ ﻧﺪﺍﺷﺖ ! ) ...... ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ
ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯽ ﯾﺎﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﯿﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻮﺩﮎ ﺗﺐ
ﺩﺍﺭﺕ ﺗﺸﻨﺞ ﻧﮑﻨﻪ ...... ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﺷﺒﮑﻪ ﭘﻮﯾﺎﺱ ﻭ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﭘﺨﺶ
ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ........ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻫﺰﺍﺭ ﻭﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ....... ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺘﺎﯾﻢ

1393/8/9

 

به تـــ ــــو بدهکارم…
دست کم یک جان برای هر لبخندت … !
.



[موضوع : پیش دبستانی , آموزش زبان , خاطرات]
[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 9:18 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

من بلد نیستم دوستت نداشته باشم
بلد نیستم حرف دلم را نگویم
حتی بلد نیستم نگویم می خواهمت وقتی می خواهمت
بلد نیستم نخندم وقتی باتوم
حتی اخم کنم وقتی ناراحتم
من هیچ کار مهمی را بلد نیستم جز دوست داشتن تو

سلام و صد تا سلام گرم گرم توی این سرمای فصل پائیز به روی زیبا تر از ماه دختر گلم خوبی انشالله نازنین مه جبینم.

بدونه مقدم میرم سر اصل مطلب .روز سه شنبه هفته قبل نزدیک ظهر بود که دایی جون زنگ زد که دارند برای آخر هفته میان پیش ما بعد از ظهر که من اومدم خونه و بهت گفتم که پنجشنبه مهمون داریم و دایی و خاله دارند میان اینجا دیگه از ذوق سر پا نبودی و دائم بالا و پاین میپریدی و از خوشحالی جیغ های بنفش میکشیدی و تا پنجشنبه ساعت نزدیک سه که مهمونهامون بیاند انقدر پرسیدی که مامان مهمونهامون کی میاند که کلافه ام کردی .چهارشنبه صبح رو رفتی به مدرسه و غروب که اومدی خونه نرسیده به خونه میگی مامان مهمونهامون کی میان بهت گفتم فردا بعد از ظهر میان بازم کلی شادی و بازی که مهمونهامون توی راه هستند بعدش سوال کردی مامان فردا صبح میری سرکار یا عصر؟ و من گفتم توی خونه ام مرخصی گرفتم و باشنیدن این خبر کلی جیغ و هورا کشیدی که من پنجشنبه رو خونه ام و سرکار نمیرم دوباره سوال کردی مامان من چی من فردا مدرسه دارم یا نه توی خونه ام گفتم شما هم توی خونه ای و کلاس نداری بابت مدرسه نرفتنتم یک عالم شادی و خنده تحویلم دادی (انشالله که همه لحظاتت سرشار از شادی باشه ) اون شب دیگه با خیال راحت شامت رو خوردی دیرتر ازشبهای قبل هم خوابیدی چون گفتی که صبح مدرسه ندارم منم دیدم انقدر خوشحالی که دلم نیومد توی ذوقت بزنم و ناراحتت کنم .صبح هم ساعت هنوز هفت نشده بود که من از خواب بیدار شدم از روزی که شما مدرسه میری دیگه کلا سحر خیز شدیم و روزهایی که من صبح سرکارم ساعت 6 بیدار میشیم و روزهایی که من عصر کارم ساعت هفت بیدار میشم و این دیگه عادت شده برامون و بیشتر از ساعت هفت نمیخوابیم حتی روزهای جمعه هم صبح زود بیدار میشم .پنجشنبه ساعت هفت و نیم بود که شما از خواب بیدار شدی و صبحونه ات رو دادم خوردی من مشغول تهیه غذا و نظافت خونه شدم و شما هم رفتی پای تلوزیون و دو سه ساعتی رو تلوزیون نگاه کردی و البته هر نیم ساعت یکبار اومدی پرسیدی مامان پس مهمونهامون کی میان؟

و من برات گفتم باید چند ساعت دیگه صبر کنی تا مهمونها از راه برسند ساعت نزدیک دو بود که بابایی از سرکار اومد خونه و هنوز مهمونها از راه نرسیده بودند و شما بابا رو که دیدی فکر کردی الان شب میشه و شروع کردی به بیقراری و سوال که پس شب شد چرا نیومدند و برات توضیح دادم میان عجله نکن و دوباره بابایی برات توضیح داده که میان خیالت راحت بعد از اومدن بابایی نهارمون رو خوردیم چون به دایی که زنگ زدم گفتند نهار رو توی راه میخورند و عصری میان و ما برای ناهار منتظرشون نباشیم بعد از ناهار نزدیک ساعت سه بود که دایی زنگ زد که تا چند دقیقه دیگه میرسند و شما باز جیغهای بنفشت و شادی کردنت شروع شد و به محض اومدن مهونها همه بچه ها رو بردی توی اتاق و هرچی اسباب بازی داشتی آوردی که بازی کنید و کلی هم سر اسباب بازیها با هم دیگه دعوا کردند بچه ها بعد از خوردن میوه و شیرینی باز شما بچه ها رفتید اتاق و یک کم بازی کردید بعدشم با دایی و بابایی رفتید پارک و یک ساعتی رو بازی کردید و برگشتید و حسابی بهتون خوش گذشته بود بعد از اومدن از پارک بازم رفتید اتاق و مشغول بازی شدید وحسابی خوشگذروندید تا موقع شام بعد شام هم یکی دوساعتی رو باهم مشغول بازی بودید شب رو زود و ساعت یازده و نیم بود که خوابیدیم و صبح ساعت هشت نشده بود که بابایی منو صدا زد تا صبحونه رو آماده کنم خودشون هم رفتند نونوایی نون بگیرند خلاصه تا نون صبحانه آماده شد مهمونها هم یکی یکی بیدار شند و بعد از خوردن صبحانه شما و با بابایی همراه مهمونها رفتید تا یک دوری بزنید که پارکم رفته بودید و منم موندم خونه و ناهار رو آماده کردم ساعت یک بود که شما برگشتید و ناهارهم تقریبا آماده بود سفره رو انداختیم بعد از ناهار هم که مهمونها سریع وسایلشون رو برداشتند و ساعت هنوز دو نیم نشده بود که خداحافظی کردند و رفتند و شما هم طبق معمول گذشته به جای اینکه بیایی و باهاشون خداحافظی کنی رفتی توی اتاق و شروع کردی به گریه کردن منم مهمونها رو راه انداختم سریع اومدم سراغت و دیدم بغض کردی و داری گریه میکنی بغلت کردم و یک کم با هم حرف زدیم و بعدش بهت گفتم بخواب کم کم آروم شدی و بعدشم توی بغلم خوابت برد و نزدیک ساعت پنج بود که از خواب بیدار شدی و چون هوا ابری و گرفته بود فکر کردی صبح زود به بابایی گفتی بابا من الان باید برم مدرسه؟امروز کلاس دارم بابایی هم برات توضیح داد که هنوز جمعه غروبه و شما دو ساعتی رو بیشتر نخوابیدی وقتی فهمیدی عصر جمعه است خوشحال شدی و کلی خندیدی بعدشم برای اینکه حال و هوات عوض بشه بردمت حموم یک ساعتی رو آب بازی کردی و سرحال شدی و اومدی سراغ بازیت و کمی هم از تکالیف مدرسه و کلاس زبانت مونده بود انجام دادی و ساعت نه و نیم بود که خوابیدی . خوب عزیز دلم اینم خاطره دروز مهمون داری و شادی دختر نازنینم تا پست بعدی در پناه حق باشی عزیزمبای بای

شاید تکراری باشد ولی گاهی

بعضی چیزها ارزش هزاران بار تکرار را دارند

تکرار می کنم ، تکرار می کنم : دوستت دارم

27/7/1393



[موضوع : خاطرات]
[ يکشنبه 27 مهر 1393 ] [ 9:45 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

 

سلام دردونه برگ پونه بازم یه روز کودک دیگه شد و سونیا خانمم یکسال بزرگتر شده اما هنوز کودکه حالا حالاها کودکه و باید شادی کنه باید بازی کنه باید سرشار از عشق و زندگی باشه تقدیم به قند عسلم   :اگر تو نبودی

جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.

اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.

اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت.

اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.

اگر کودکان نبودند، شکوفه های زندگی به بهار نمی رسیدند و خانواده، بی مفهوم ترین واژه ای می شد که در لغت نامه ها می شد پیدا کنی.

کودکان، باغچه هایی از امیدند که از شکوفه های انار لبریز است.

هر کودک، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر، خانه ها را به نزدیکت ترین بهارها گره زده است.

کودکان، نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدند.

کودکان، از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترند.

اگر روزی می آمد که جهان خواب هیچ کودکی را نمی دید، بی شک صداقت به آخر می رسید و دوستی و مهربانی، پشت اندوه های بزرگ بزرگ سالی هامان گم می شد.

این روزها اگر عاشقانه سپری می شوند، به عشق بودن شماست. دنیا با کودکان همیشه زیباست؛ زیباتر از همه روزهایی که سراغ داریم.

دنیای کودکانه، صمیمی ترین دنیایی است که هر لحظه بارها آرزو می کنیم تا کاش می شد یک بار دیگر به این دنیای کودکانه قدم بگذاریم!

کاش دنیا همیشه کودک بماند و کودکانه ترانه های عاشقانه اش را لالایی شب های بی خوابی مان کند!

کاش دنیا به زیبایی روزهای کودکی می شد!

کاش کودکان، صمیمیتشان را همچون دوستی های بی ریایشان فراگیر می کردند.

کاش دنیا سراسر کودکانه می شد و ما کودک

 

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است
کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است
کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است
کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید

یک روز در جهان
مخصوص کودک است
روزی پر از امید،
خوب و مبارک است
گویند کودکان
گل های عالمند
زیباترین گل جهان،
رخسار کودک است



[موضوع : مناسبتها]
[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 8:44 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

چیزی در کلامم نیست
جز دوستت دارم هایی
که واژه نیستند
مثل دم در پی بازدم
حیاتم را رقم می زنند

سلام و صد تا سلام به روز زیبا تر از ماهت عزیز ذلم خوبی انشالله دخترکم

بازم یه پائیز دیگه و شروع ماه مهر جدید رو داریم ولی متفاوت از سالهای گذشته چون فسقل مامان امسال شده محصل و ما باید کلی مسائل جدید رو تجربه کنیم شما از روز اول مهر راهی مدرسه شدی و کار من مشکل تر چون روزهایی که صبح سر کارم بعد از ظهرش رو هم تا شما رو ببرم کلاس زبان و برگردیم خونه اذان مغرب رو گفتند و رسما شب شده و هیچ وقت آزادی برای من نمیمونه. از طرفی من فکر میکردم شما بری مدرسه و بعد از ظهر هم کلاس زبان حتما دیگه شب ساعت نه میخوابی و صبح به موقع برای مدرسه رفتن بیدار میشی اما متاسفانه شما نه تنها خسته نمیشی که یه انرژی مضاعفی پیدا مکینی و شبها بزور اگر بتونیم ساعت یازده شما رو مجبور کنیم که بخوابی البته صبح ها زیاد برای بیدار شدن اذیت نمیکنی و این جای خوشبختی داره که اگر شب دیر میخوابی لااقل صبح برای بیدار شدن زیاد اذیت نمیکنی و زود بلند میشی روزهامون دارند به سرعت میگذرند و روز به روز به عمرمون افزوده میشه دیروز دخترکم 53 ماهگی رو پشت سرگذاشت و وارد 54 ماهگی شده اصلا باورم نمیشه  که دختر 53 ماهه من داره میره به مدرسه و دومین  ترم زبانش رو تمام کرده و تمامی  حروف انگلیسی رو بلد بخونه و اعدادانگلیسی رو هم تا ده بلد بخونه و تقریبا باسواد شده البته باسواد خارجکی و الان خیلی راحت خودت میتونی با لپتاپ کار کنی و دیگه به جز موقعی که سیستم رو روشن میکنیم و سیستم نیاز به پسورد داره برای کار با لپتاپ نیاز به حضور من و بابایی نداری و در مورد تبلت که پسورد نداره به جرات میتونم بگم از من بهتر باهاش کار میکنی و کلی قابلیتهای برنامه هایی رو که بابایی روش نصب کرده رو کشف کردی که بنده هنوز از وجودشون بی اطلاعام و باید پیش شما درس کارکردن با تبلت رو یاد بگیرم . امروز پنجشنبه بود با خودم بردمت کتابخونه از اونجایی که حواست به همه چیز هست اومدی میگی مامان میگم بله میگی این آدما چقدر بی تربیت هستند ازت پرسیدم چرا؟ میگی آخه میان پیش آب سرد کن دهانشون رو میگذارند به شیر و از آب میخورند .اگر ادمهای مودبی بودند دستشون رو میگرفتند زیر شیر آب و آب رو توی دست خوشون میخوردند .حالا که بی ادبند من دوستشون ندارم شما هم دوستشون نداشته باش. بعدش هم  چند تا از پسرهای نوجوان رفته بودن توی بخش نشریات و حسابی سرو صدا به راه انداخته بودند بعد از اینکه من رفتم سراغشون بهشون گفتم یا سکوت رو رعایت کنید یا تشریف ببرید منزل چون کتابخونه محل سکوت و دانش اندوزیه نه سرو صدا و شیطنت . شما اومدی میگی مامان این بچه هایی که بی ادبند توی کتابخونه سرو صدا میکنن رو من دوست ندارم شما هم دوست نداشته باش آخه میان اینجا به جای درس خوندن سرو صدا میکنند .خوب دختر نازنینم من الان باید برم تا پست بعدی به اغوش گرم پروردگار متعال میسپارمت .بای بای

دوست داشتنت بزرگترین نعمت دنیاست
مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند
حتی این روزها گاهی پرواز میکنم
من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم …

1393/7/10

 



[موضوع : خاطرات]
[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 12:19 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این خونه مجازی تقدیم به سونیای عزیزم دختر گلم که در نهم فروردین سال هزارو سیصدو هشتاد و نه درعصر روز یکشنبه ساعت شانزده وبیست دقیقه پاهای کوچولوش رو به این دنیای خاکی گذاشت و مامان این خونه رو بهش تقدیم میکنه تا زمانی که خودش بتونه خاطراتش رو ثبت بکنه .
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 149
بازدید هفته گذشته : 1500
کل بازدید : 307086
امکانات وب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 37 صفحه بعد

.