همه زندگی من سونیا
بیوگرافی خانم طلا
لینک دوستان

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 7:30 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

جز دعا کار دگر نیست مرا ,
شب روزت همه شاد ,
دلت از غم آزاد ,
همه ایام به کام ,
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون ,
همچو گنجشک به هر بام و درخت ,
بنشینی خندان ....
وسبکبال تر از برگ درخت ,
در هوا رقص کنان ,
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند ,
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند ,
روزگارت لبخند ,
هفته هایت پر مهر ,
هر کجایی که قدم بگذاری ,
همه از کینه تهی ,
همه از قهر و عداوت خالی ,
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ ,
به سلامت ببری راه به پیش .....

سلام و صد تا سلام گرم به روری زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عسل مامان

خوب عزیزم یک راست میرم سر اصل مطلب از روزهای هفته قبل میخوام برات بنویسم دوسه تا روز خوب داشتیم از روز سه شنبه برات میگم که  بابایی بهت گفت که فردا شب مهمون داریم و چند تا از همکارای مامان میخوان بیان خونمون الهی فدای این دختر مهمون نواز بشه مامانی که دیگر از ذوق و شوق نمیدونستی چکار کنی انقدر خوشحال بودی که حد و اندازه نداره البته من تصمیم داشتم بهت نگم تا هم برات غیر منتظره باشه هم اینکه تا چهار شنبه شب سوال پیچم نکنی و خسته نشم از دست سوالای متعددت اما بابایی چون دوست داره این ذوق و شوقهات رو بیشتر و بیشتر ببین روز سه شنبه بهت گفت و تا چهار شنبه ساعت هشت و نیم که همکاران من اومدن خونمون چه خندهایی که نکردی و چه انتظاری که نکشیدی چهار شنبه صبح که من سر کار بودم و شما هم خونه عزیز جون بعد از ظهر هم کلاس زبان داشتی کلاست رو رفته بودی و بعد از کلاست ساعت شش بود که اومدی خونه و تا ساعت هشت و نیم بشه هر پنج دقیقه یکبار  پرسیدی مامان مهمونها کی میان .آفتاب که غروب کرد گفتی مامان دیگه شب شد همکارات نمیان .گفتم چرا مامان شب میان .پرسیدی برای شام میمونن ؟ گفتم نه عزیزم نیم ساعت میشینن و یک میوه شیرینی میخورند و میرن .پرسیدی یعنی براشون شام درست نکردی؟ گفتم نه عزیزم شام نمی مونند .شما گفتی چرا مامان حالا که میان اینجا شام نگهشون داریم من میگم پاش برو براشون سیب زمینی سرخ کن بخورن خوشمزه است.خلاصه تا ساعت هشت و نیم که مهمونها بیان هزارتا ایده دادی در مورد همه چی نظر دادی و چندین و چندتا سوال کردی ساعت هشت و نیم  مهمونها اومدند و شما مثل خانم نشستی و از خودت پذیرایی کردی و همه همکاران با هم گفتند چرا من موهای خوشگلت رو کوتاه کردم و موهات بلند بوده خیلی خوشگلتر بودی  اما دیگه کاراز کار گذشته و نمیشه برگشت به گذشته . مهمونها که رفتن بهت  روز دختر رو  تبریک گفتم .شما از یک هفته قبل منتظر روز دختر بودی و خواهش کرده بودی که برات شیرنی رنگارنگ و کادو بخرم منم شیرینی خریده بودم ولی وقت برای خرید کادو نداشتم به همین خاطر گفتم باشه بعدا و شما قبول کردی .پنجشنبه صبح بعد از بیدار شدن از خواب و تبریک روز دختر تصمیم گرفتم با هم بریم و هرچی خودت خواستی برات بخرم به همین خاطر با هم رفتیم و شما دو سه قلم اسباب بازی پسندیدی همراه یک پیراهن خریدیم کلی هم توی مرکز خریدی که رفتیم خرید اسیر شدیم و به خاطر شلوغی معطل شدیم و شما گفتی مامان .گفتم بله مامان ,شما گفتی مامان ببخشید من نمیخواستم اسیر بشی ببخشید که به خاطر من به دردسر افتادی الهی مامانی فدای این شیرین زبونیات بشه که بهم یک جون تازه میبخشی عزیزم. بعد از خرید اومدیم خونه و سریع وسایلمون رو گذاشتیم و من رفتم سرکار و شما رو هم گذاشتم خونه عزیز جون شب که از سرکار برگشتم دیدم شما هم اومدی خونه و با بابایی توی خونه ای و داری بازی میکنی البته ناگفته نماند که وقتی من اومدم خونه شما قایم شده بودی و من رو ترسوندی البته که موفق شدی و من به شدت ترسیدم خلاصه اون روز حسابی شاد و شارژ و سرحال بودی و کلی بابت خریدها تشکر کردی از مامان .قربون دختر با معرفتم بشم من .روز جمعه از راه رسید و شما گفتی مامان دیگه امروز نمیخواد منو ببری پارک میریم تو پارکینگ تاب بازی میکنیم نمیخواد بریم پارک تا عصر کلی تاب بازی کردی و کلی هم با اسباب بازیهای دیگه سرگرم شدی تا غروب که عزیز زنگ که بیاد دنبالمون با هم بریم عروسی شما اول گفتی نه و من نمیام و بعد چند دقیقه شروع کردی به شادی و خوشحالی و گفتی مامان بلند شو بریم عروسی خلاصه آماده شدیم عمه و عزیز جون اومدند دنبالمون و با هم رفتیم عروسی اونجا که رسیدیم از اول تا آخر از توی بغل من تکون نخوردی و نشستی توی بغلم و بلند نشدی هرچی گفتم مامان پاهام خسته شد بلند شو گوشت بدهکار نبود که نبود تا موقع شام که از بغلم بلند شدی و مثل یک خانم نشستی و خودت غذات رو خوردی خدا رو شکر که خوب غذا خوردی اما همین که شامت رو خوردی ساعت ده و نیم هنوز نشده بود که استارت بریم رو زدی و تا ساعت 12 که بیاییم خونه همش گفتی بریم بریم بریم من مونده بودم چکار کنم از دستت نمیتونستم تو رو ساکت کنم نه روم میشد که به عزیز بگم پاشو بریم اما باهمه غرو لند های شما شب خیلی خوبی بود و بهمون حسابی خوش گذشت و شما این دو سه روز لحظات قشنگی رو تجربه کردی امیدوارم همه لحظاتت شاد و قشنگ باشند. توی این چند روزه حرفهای  قشنگ زیاد زدی که توی یک پست مجزا برات مینویسم فعلا خدا نگهدارت باشه عزیز دلم.بای بای

 

تجویز دکتر بود:
برای دردهایم
دیدن قرص روی تو
هر 24 ساعت
هزار بار.

 

 

1393/6/8


پ .ن

امروز نهم شهریور ماه سونیا خانم گل 53 ماهگیت رو تموم کردی و وارد ماه 54 از زندگیت شدی

امروز نهم شهریور مامان تولدشه و وارد سال جدیدی از زندگیش میشه انشالله که این ماه سرشار ازشادی و سلامت و موفقیت برای دختر نازنینم و سال خوبی برای مامان باشه



[موضوع : خاطرات]
[ شنبه 8 شهريور 1393 ] [ 18:44 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

 

 

الهی قربونت برم
ناز گل بابا دخترم
چراغ خونه ی منی
فقط تویی تاج سرم
چشم و چراغ خونه ای
قصه ی عاشقونه ایی
الهی قربونت برم
واسه بودن بهانه ای

 

دختر بابای نازگلم
الهی قربونت برم
واسه موندن بهونه ای
درد تو با جون میخرم

ماه که توی آسمونه ستاره ای در نمیاد
بهار عمر من تویی
خزونو هیچکس نمیخواد
صدای خنده های
میپیچه توی خونمون
از نفست تازه میشن
گل های تو گلخونمون

دختر بابای نازگلم
الهی قربونت برم
واسه موندن بهونه ای
درد تو با جون میخرم

موهاتو که بو میکنم
عطر گل نسترنه
فرشته ی کوچک من
عشق تو توو قلب منه
امید و آرزوی من
زندگی با تو بودنه
ناز گل بابا قلب من
فقط واسه تو میزنه

 

روزت مبارک نازنینم



[موضوع : مناسبتها]
[ پنجشنبه 6 شهريور 1393 ] [ 15:06 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

سلام و صد تا سلام به روی زیبا تر از ماه دختر نازنیم

خوبی انشاله نازگل مامان امیدوارم که همیشه خوب و شاد و سرحال باشی دخترکم این روزها با وجود بلندی روزهای تابستون روزها خیلی زود دارند میگذرند و یکی بعد از دیگری از راه میرسن و شما روز به روز داری بزرگ و بزرگتر میشی و مسلما خانم تر از روز  قبل این روزها خدا رو شکر خوشحالی و شاد وباعث شادی و دمیدن روح توی زندگی ما هم شدی عزیزم .قربون اون خندهای ازته دل و جیغهای از سر شوقت مامانی .وای که ماشالله بهت باشه چه انرژی داری توی بپر بپر و جیغ و فریاد زدن هر روز یک ساعت برنامه آب بازی داری که ماشالله به جای اینکه بعدش خسته بشی و بخوابی تازه انرژی میگیری و میری سراغ شلوغ کاری چند وقتی هست که دوست داری خاله بازی کنی و من هم حتما باید باهات بازی کنم هر بار میای اجازه میگیری که اسباب بازیهامو بیارم بریزم وسط اتاق با هم بازی کنیم و من مخالفت میکنم ولی شما چنان مظلومانه حرف میزنی و چنان بلبل زبونی میکنی که من میگم باشه و شما از خدا خواسته هرچی که هست و نیست رو میاری وسط خونه که در اینطور مواقع بی شباهت به بازار شام نیست بساطت رو پهن میکنی و بعدش به من میگی مامان بیا خاله بازی کنیم خالاصه که بنده حسابی برگشتم به دوران کودکی و روزی یک ساعتی یا بیشتر با شما خاله بازی میکنم .

اما سرگرمیهای دیگه ای که داریم در روز نزدیک چهار یا پنج ساعتی رو باید سی دی های زبان ببینیم و دائم هم در حال خوندن و تکرار و پرسش و پاسخ هستیم  در مورد معنای کلمات و شکلاشون و اعدا هرچیزی رو میبینی از من معنیش رو میخوای فکر میکنم من باید یک فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی و بلعکس  به گردنم آویزون کنم تا به محض اینکه شما سوال داشتی و نتونتسم خودم جوابت رو بدم با توسل به این فرهنگ لغت  بتونم جواب صحیح رو به شما بدم مثلا دیروز معنی رنگ کرم رو ازم میخواستی و من شک داشتم که همون کرم میشه یا نه به همین دلیل گفتم مامانی معنی دقیقش رو نمیدونم باید نگاه کنم بهت بگم و شما گفتی باشه مامان شب یادم بیار از بابا بپرسم حتما بابا میدونه معنیش چی میشه .

مطالبی  هم در مورد بهشت و جهنم و اون دنیااین روزها زیاد ذهنت رو درگیر کرده  چند روز قبل برام از بهشت و جهنم گفتی میگی مامان میدونی توی بهشت توی نهرهاش به جای آب شهد و عسل هست .میدونی جهنم یک نگهبان داره که سیاه پوشه آدم بد هارو هم میبرند جهنم اون آدمهایی که خیلی بدن میرن ته جهنم که اسمش اسفل السافلین هست. بعدش هم گفتی مامان برام از کتابخونه کتاب بهشت وجهنم بیارکه متاسفانه همچین کتابی مناسب با گروه سنی شما ما نداریم توی کتابخونه و نتونستم برات بیارم .

دیشب اومدی یک تراش آوردی که مداد رنگی هات رو بتراشی (البته این کار هر روزت شده بدبخت این مدادها رو میتراشی و گند میزنی به کل خونه)و من گفتم نه نمیشه نمیتونی این کار رو بکنی بهت اجازه نمیدم شما هم یکی از مداد رنگی ها رو برداشتی و رفتی توی اتاق منم رفتم توی آشپزخونه کار داشتم شما بعد از اینکه رفتی توی اتاق زودی اومدی بیرون و رفتی پیش بابا دیدم داری با بابایی پچ پچ میکنی من که اومدم بیرون میگی مامان من مداد رو تراشیدم بابا بگو تراشیدم .دیدم بابایی داره میخنده اونم به چه شدتی .پرسیدم چی شده؟ چرا میخندی؟ بابایی میگه شما مدا رو نتراشیدی بعدش اومدی به بابا گفتی من مداد رونتراشیدم ولی به مامان از دروغ بگیم مداد رو تراشیدم که شما دروغ بگی بری توی جهنم.

روز شنبه هم صبح ساعت نزدیک دوازده بود که اومدی کتابخونه و اون روز قرار بود که بازرس از اداره بیاد بهت گفتم مامانی امروز رو برگرد برو همراه بابا بزرگ خونه یک روز دیگه بیا من امروز کار دارم در ضمن بازرس میاد اینجا صورت خوشی نداره که شما اینجا باشی خودت هم اذیت میشی چون من نمیتونم برات وقت بگذارم بیام پیشت اما شما اصلا به روی مبارکت نیاوردی و یک راست رفتی اتاق کودک گرفتی نشستی تا وقتی که خیالت راحت شد که بابا بزرگ رفت از کتاب خونه بعدش بدو اومدی پیش من و شروع شد کل کل کردن من و شما هی رفتی و اومدی و حرف زدی هرچی میگفتم  مامان برو بنشین اتاق کودک توی دست پای من نیا بگذار کارام رو بکنم اما کو گوش شنوا تازه اومده بودی طلبکارم بودی که چرا اینجا هیچی نی نی نیست که با من بازی بکنه خلاصه یک دختر اومد اونجا و یک کم با اون سرگرم شدی تا بازرسها اومدند و هی جلوی اونها مانور دادی و چسبیدی به من و مامان مامان کردی. رئیسمون دیدتت میگه ای وای چرا موهای سونیا رو کوتاه کردی بلند بود خیلی قشنگ تر بود و بهش میومد آخه چطوری دلت اومد موهاش رو کوتاه کنی ؟ براش توضیح دادم که موهات داشت موخوره میشد و مجبور شدم که موهات رو کوتاه کنم خلاصه  بازرسها رفتند و ساعت کاری من هم تموم شد شما قبل از اینکه بخواهیم از کتابخونه بیاییم بیرون گفتی مامان من خسته ام نمیتونم راه بیام منم زنگ زدم آژانس و با آژانس رفتیم خونه عصرش کلاس داشتی بهت گفتم بخواب که برای کلاس بیدار بشی ولی شما اصرار کردی که میخوای سی دی زبان ببینی و برات brainy baby رو گذاشتم و پای اون خوابت برد و ساعت چهار ونیم به زور بیدارت کردم رفتیم کلاس زبان خدا رو شکر خیلی خوبه مربیت و خیلی با هم تعمل دارید و هر دویتاتون به هم علاقه مندید و این باعث توجه بیشترت شده و علاقه ات نسبت به قبل خیلی بیشتر شده .خوب عزیز دلم من دیگه باید برم تا پست بعدی در پناه حق باشی نازنینم .بای بای

28/5/1393


 



[موضوع : خاطرات, آموزش زبان ]
[ سه شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 19:52 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ؟
نمیدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم ؟
نمیدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگیَم ؟
تنها میدانم ، بسیار میخواهم تو را...

 

سلام و صد تا سلام گرم گرم به روی زیبا تر از ماه نازنین مه جبینم

امیدوارم در حال و هرجای و در هر موقعیتی هستی دلت شاد باشه و لبت خندون وقلبت پر از امید به حق تعالی.

خوب عزیزکم میرم سر اصل مطلب و برات از روزهای گذشته مون مینویسم .وای که چه شیرین هستند این روزهای قشنگ و سرشار از امید و زندگی اول از همه میریم سراغ کلاس زبان که خدا رو هزار مرتبه شکر از روز اول که دوشنبه هفته قبل باشه خیلی عالی شروع شد و شما از همون روز اول سرکلاس با مربیت حرف زدی  وتبادل اطلاعات داشتی البته قبل از اینکه بریم کلاس توی راه رفتنی من خیلی بهت سفارش کردم که رفتیم کلاس با مربی و بچه های دیگه حرف بزن و دوستانه رفتار کن و شما انگار حرفهای من رو قبول کرده بودی و با مربیت حرف زده بودی و درسهای گذشته رو هرچی ازت پرسیده بود جواب داده بودی چون اخر کلاس مربیتون بهم گفت خیلی خوب بود و هرچی البته قبل از شروع کلاست من با مربیت هم حرف زدم و شرایط شما رو براش گفتم و توضیح دادم که ترم قبل به چه منوالی گذشته و شما اصلا با مربیت حرف نمیزدی  واز ایشون درخواست کردم برای حرف زدن توی معذوریت قرارت نده و از طرفی هم ازشون درخواست کردم که تکلیف نوشتاری بهتون ندن که ایشون گفتند خودشون همچین کاری نمیکنند و اصلا با بچه ها نوشتاری کار نمیکنند و به جاش باید کاردستی ببرید و این ایده خیلی خوبه و هر بار با کلی ذوق و شوق با کمک من کاردستیت رو درست میکنی و میبری کلاس و هر بار هم مربیتون کاردستیهات رو میگیره و روی دیوار کلاس نصب میکنه و این مسئله خیلی اعتماد به نفست رو بالا برده و دائم راه میری و از کلاست و از مربیت تعریف میکنی و درحال تمرین اون چیزی که تاحالا یاد گرفتی هستی و خیلی علاقه نشون میدی برای یاد گرفتن بقیه مطالب مثلا اعداد رو تا پنج بهتون اموزش دادند اما شما تا ده رو بلدی حروف الفبا رو هم تا p حفظی و دائم داری شعرش رو میخونی و البته تا kرو نوشتنش رو هم بلدی دائم راه میری و میگی مامان کلاسم رو دوست دارم مربیم رو دوست دارم خیلی ممنونم که من رو میبری کلاس زبان و خلاصه خیلی شادی و منم از شادی و رضایت شما خوشحال هستم .و اما کارهات و حرفهای قشنگت که روز به روز بیشترو بیشتر جذاب میشه و دلبری طنازیت که دیگه حرف نداره و اما شیطونی و بریز و بپاش چاشنی همه کارهاته خانوم خانوما.وای که چقدر شیطون شدی و دائم در حال بریز و بپاش و متاسفانه حرف شنوی از من نداری و تازه برای من تعیین تکلیف هم میکنی .برای لباس پوشیدن که دیگه به هیچ وجه حرف من رو گوش نمیکنی و باید هرچی که خودت انتخاب کردی بپوشی و با غرو لند و گریه و زاری کارت رو از پیش میبری ولی در عوض توی بعضی کارها کمک مامان میکنی موقع سفره انداختن و جمع کردن و برای بردن و آوردن وسایل خیلی به من کمک میکنی .شبها خیلی دیر میخوابی و صبح هم نهایت تا هشت و نیم بخوابی و نه شب میگذاری من بخوابم و نه صبح تا بیدار میشی باید من رو بلند کنی وگر نه اموراتت نمیگذره فسقل خانم من.

 ویک خاطره قشنگ: چند روزی هست که دائم میری و میای و من رو بوس میکنی مخصوصا دستهام رو و من اصلا دوست ندارم دستای من رو ببوسی چون برای من شئانت خیلی بالا تر از این هست که بخوای دست من رو ببوسی یکجورایی معذبم وقتی اینکار رو میکنی .

یک روز بهت گفتم مامان دستای من رو بوس نکن فقط صورتم رو ببوس

 شما گفتی چرا دستهات رو نبوسم ؟

 گفتم چون خجالت میکشم که نازنینم دست من رو ببوسه .

پرسیدی چرا خجالت میکشی ؟

 گفتم چون شما بزرگواری و نباید دستهای من رو ببوسی چون در شانت نیست . تا من این جمله رو گفتم زدی زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن .

اومدم پیشت و میگم مامان برای چی داری گریه میکنی ؟ مگه من حرف بدی زدم؟

شما گفتی بله حرف بد زدی .گفتم کدوم حرف بد ؟مامان من که حرف بدی نزدم .

گفتی چرا زدی به من گفتی بزرگوار.

 گفتم مامان آخه بزرگوار که حرف بدی نیست .

گفتی چرا هست من کوچیکوارم نه بزرگوار من دوست دارم دستات رو بوس کنم به من نگو بزرگوار بگو کوچیکوار بعدشم دستم رو گرفتی و چند تایی بوس محکم کردی .

و اما باز پریروز از اون روزهای بوسه بارون بود که نزدیک هزارتا بوس بین من و شما رد و بدل شده انقدر بوسم کردی که خسته شدم گفتم مامان بسه دیگه بیا من رو ول کن آخه چقدر بوس میکینی

گفتی مامان بیا بازم همدیگر رو بوس کنیم و برای هم خاطره بسازیم .

از پریروز تا حالا هر یک ساعت یکبار که خونه هستیم و پیش هم میای و شروع میکنی به بوسیدن من و میگی مامان بیا با هم خاطره بسازیم بعدشم دستهات رو میاری تا من ببوسم و دستهای من رو بوس میکنی بعدشم میگی مامان من کوچیکوارم بزرگوار نیستم مامان به من بگو کوچیکوار.

خوب عزیز دلم دیگه زیاد حرف زدم بقیه حرفهام باشه برای پست بعدی خدانگهدارت باشه عزیز دلم .بای بای

پروردگارا
آرامش را همچون دانه های برف
آرام و بیصدا
به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند
بباران

 

19/5/1393

 

 



[موضوع : خاطرات, آموزش زبان ]
[ يکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 18:37 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

من از عمق وجود خود ، خدایم را صدا کردم ,

نمیدانم چه میخواهی ،

ولی امروز برای تو ، برای رفع غم هایت ,

برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ،

به درگاهش دعا کردم

و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ،

یقین دارم دعاهایم اثر دارد . . .

 

سلام و صد تا سلام به روی زیبا تر از ماه گل دختر قند عسلم

عذر تقصیر با بت تاخیر

خوب نازنین مه جبینم جونم برات بگه که این چند روز چکارها یی کردیم و چی بهمون گذشته از ده دوازده روز پیش شروع میکنم.  از اون جایی که شما از عید نوروز  که از قم برگشته بودیم همش بهانه قم رو میگرفتی و میگفتی مامان بریم قم مامان بریم قم تصمیم بر این شده که برای عید فطر بریم قم خلاصه من میخواستم پنجشنبه رو مرخصی بگیریم که سه روزی رو بریم قم که همکاران گفتند پنجشنبه رو یکی دیگه از همکاران مرخصی گرفته و به علت کمبود نیرو من دیگه نمیتونم پنجشنبه رو مرخصی بگیرم و مسئولم پیشنهاد داد به جای پنجشنبه من دو شنبه رو مرخصی بگیرم که بتونم سه روز از تعطیلات استفاده کنم خلاصه من دوشنبه رو مرخصی گرفتم و یکشنبه هم صبح اومدم سرکار و بعد از ظهر ساعت نزدیک سه بود که از خونه زدیم بیرون و خلاصه با کلی دردسر و زحمت چون مواقعی که به چند روز تعطیلی میخوره معمولا جاده ها شلوغ هست و بلیط هم تموم شده با هر مصیبتی بود ساعت نه و ربع رسیدیم قم و رفتیم خونه خاله و من روزه ام رو نزدیک ساعت ده بود که باز کردم البته این بار خوبی توی راه رفتنمون این بود که قبل از حرکت بابا بزرگ شما رو که آورد دو تا قرص دیفن هیدرینات (مخصوص کسانی که در ماشین حالشون بد میشه و حالت تهوع دارند)برات آورده بود که قبل از حرکت یکیش رو البته با اعمال شاقه به خورد شما دادیم و خوردن این قرص باعث شد هم خواب آلود بشی و نزدیک سه ساعتی رو خوابیدی بعدشم اصلا حالت بد نشد و خیلی راحت تا قم رفتیم.دوشنبه صبح با دو تا از دوستان دوران دانشگاه که هنوز باهاشون ارتباط دارم تماس گرفتم و قرار گذاشتم برای عصر که بریم حرم حضرت معصومه هم زیارتی بکنیم هم دیداری تازه کنیم نزدیک ظهر بود که یکی از همکاران زنگ زدو گفت که اداره مون پنجشنبه رو تعطیل کرده و کلی من رو ذوق زده کرد. ساعت چهار بعد از ظهر بود که رفتیم حرم و تا ساعت هفت حرم بودیم زیارت کردیم و دیدارها تازه شد و یکی از دوستان طبق عادت همیشگی شون و محبت زیادشون مثل همیشه که برات یک کادو میاره برات یک عروسک زیبا آورده بود . بعد از اینکه از حرم اومدیم بیرون اطراف حرم یک گشتی زدیم و توی این گشت زدن و داخل حرم توجه خیلی ها بهت جلب شده بود از رنگ موهات و زیبایت چه تعریفها که نکردند و جالبتراز همه یک خانم عرب بود که خیلی خیلی از شما خوشش اومده بود و با لهجه خاصی میگفت حاج خانم این عروسک خوشگل رو از کجا خریدی خیلی خوشگله  خلاصه اون روز خیلیها بهت اظهار محبت کردند و ازت تعریف کردند و خواستند به ابریشمهای طلایت دست بزنند که شما خوشت نمی اومد و اجازه این کار رو بهشون نمیدادی.بعد رفتیم اون اطراف کلی عکسهای خوشگل ازت گرفتم و بعدش اومدیم خونه وبازی با بچه های خاله تا ساعت نزدیک دو بود که خوابیدیم صبح ساعت نه بلند شدیم و تا عصری خونه بودیم عصری رفتیم آریشگاه و موهای خوشگلت رو که تا کمرت می اومد کوتاه کردیم چون موخره و ریزش مو گرفته بودی .بعد از آریشگاه هم رفتیم خونه عموی من که  بیمارهستند بهشون سر زدیم حالشون خیلی خراب بود انشالله که خدا همه بیماران از جمله عموی من رو شفا بده .بعد از خونه عمو اومدیم خونه باز هم بازی و بدو بدو ی شما ادامه داشت تا ساعت یک و دو شب و بعدش لالا تا ساعت نه صبح که بیدار شدیم روز چهار شنبه رو توی خونه بودیم و جایی نرفتیم و شما حسابی بازی کردی و زبون ریختی مثلا پسر خاله که از شما شش ماهی بزرگتر هست یک ماه و ستاره پلاستیکی از اینها که برای تزئینات استفاده شده آورده بود بهت گفت سونیا ببین این ماه و ستاره از آسمون اومده پائین شما هم یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختی و گفتی این حرفها چیه میزنی؟ این حرفها رو از کجا اوردی؟ نزن این حرفهای خل خلی رو . یا خاله داشت دعا میکرد وسط دعاش گفت الهی تا سال دیگه این موقع شما هم بیاید قم زندگی کنید و توی اون شهر غریب نباشید که من در جواب خاله گفتم اگر من بیام قم زندگی کنم سونیا رو چکارش کنم میخوام برم سرکار کجا بگذارمش اونجا می گذارمش خونه عزیزیش خیالم راحته .شما یکدفعه گفتی خوب انشالله بیاییم قم من هروقت شما خواستی بری سرکار میام اینجا خونه خاله میمونم که خیالت راحت باشه منم اینجا با نی نی ها خاله بازی میکنم.خلاصه که خیلی زبون ریختی ولی من دیگه هیچی یادم نمیاد.شب رو هم رفتیم شهر بازی و حسابی دلی از عزا در آوردی و انقدر بازی و ورجه ورجه کردی که حد و اندازه نداره دیگه ازذوق پات روی زمین بند نبود و خیلی شاد بودی استخر توپ رو دو بار رفتی و دیگه هم دل بکن نبودی از قصر بادی هم خوشت اومد و بعدشم با هم ماشین سورای کردیم که یکی دو بار برخوردهامون شدید بود شما ناراحت شدی گفتی اگر ماشین همین الان نایسته من گریه میکنم اما وقتی که نوبتمون تموم شد با گریه اومدی بیرون و گفتی میخوام باز هم سوار بشم و دختر خاله گفت باشه بیا دوباره با هم سوار بشیم اول گفتی باشه اما بعدش چون کسی نبود و طولانی شد تادور بعدی  شروع بشه بیخیال شدی و رفتی سراغ یک بازی دیگه. روز پنجشنبه رو هم با خاله اینها رفتیم دهات مامانم و سری به اقوام زدیم و دیداری تازه کردیم و ساعت نه نشده بود که برگشتیم خونه و من رفتم ساکمون رو بستم و برای صبح آماده کردم و بعد از شام باز شما حسابی بازی کرد و البته کلی هم گریه و غرولند که من نمیخوام برگردم و میخوام قم خونه خاله بمونم شما تنها برو بگذار من بمونم خلاصه نزدیک یک ساعتی رو گریه کردی و غر زدی ولی بعد از یک ساعت دیدی که من به هیچ وجه حرفت رو قبول نمیکنم و خلاصه با هزار ترفند از طرف من قانع شدی که صبح با هم برگردیم ساعت نزدیک دوازده و نیم بود که خوابیدیم و صبح ساعت 6 بلند شدیم و با کمک خاله و اعمال شاقه بازم یکی از اون قرصهای دیفن هیدرینات رو بخوردت دادیم  و شوهر خاله خیلی لطف کرد رسوندمون ترمینال خیلی توی ترمینال معطل شدیم تا ساعت هشت بود که راه افتادیم تا ساعت ده و نیم که شما خوابیدی و بعدش که بیدار شدی خدا رو شکر حالت خوب بود و حسابی هم خانم بودی و اصلا اذیت نکردی ساعت یک و نیم رسیدیم خونه و نهار خوردیم و یکی دو ساعتی خوابیدیم بعد بابا بزرگ و عزیز اومدند خونمون و هرچی اصرار کردند که بری خونشون شما قبول نکردی . دیروز یکشنبه هم رفتیم برای ترم دوم زبان ثبت نامت کردیم و انشالله امروز بعد از ظهر ساعت شش باید ببرمت کلاس حالا کلاسهات بعد از ظهرهست با خیال راحت خودم میبرمت و میارمت و راحت تر با مربیت در تماس هستم خوب نازگل مامان خیلی حرف زدم من یواش یواش باید برم کار دارم تا پست بعدی در پناه حق باشی عزیز دلم .بای بای

نازنینم امروز 4 سال و 4 ماه و 4 روزه از عمر نازنینت گذشته انشالله یک روز 44 سال و 4 ماه و4 روزگیت رو ببینم گل دخترم

فقط گوشه چشمی از نگاه خدا برای خوشبختی همه انسانها کافیست
این نگاه را برایت آرزو میکنم …

1393/5/13



[موضوع : خاطرات, آموزش زبان ]
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 13:28 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این خونه مجازی تقدیم به سونیای عزیزم دختر گلم که در نهم فروردین سال هزارو سیصدو هشتاد و نه درعصر روز یکشنبه ساعت شانزده وبیست دقیقه پاهای کوچولوش رو به این دنیای خاکی گذاشت و مامان این خونه رو بهش تقدیم میکنه تا زمانی که خودش بتونه خاطراتش رو ثبت بکنه .
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 47
بازدید دیروز : 216
بازدید هفته گذشته : 263
کل بازدید : 286416
امکانات وب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 35 صفحه بعد

دانلود آهنگ جدید