همه زندگی من سونیا

بیوگرافی خانم طلا

بیش از عشق بر تو عاشقم

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.

[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 7:30 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولدت مبارک

میلادت ای عزیزتر ازجان خجسته باد

در مقدمت غزل به ترنم نشسته باد

 

مادرشدن عجب حسی یه.....
 

میلیون ها سال است که زن ها حامله می شوند و شکم هایشان می شود خانه موجودی دیگر.
میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است. نه خود زن های حامله و نه رهگذرها. مردم دوست دارند به زن های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمی شوند. جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو. چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.

یک چیزهایی هیچ وقت عادی نمی شود. بچه دار شدن مثل یک جادوست. مثل افسانه ای شیرین و عجیب و غریب که سخت می شود باورش کرد. آخر چطور می شود یک دفعه مادر شد. همین که اولین بار نقطه ای تپنده را نشانت می دهند و می گویند این بچه شماست، همه چیز تغییر می کند. دستت را می گذاری روی شکم و حس می کنی از همین حالا باید قوی تر باشی. باید محافظت کنی از این نقطه تپنده کوچک. باید حامی اش باشی، همراهش باشی. هر روز بزرگتر که می شود، احساساتت بیشتر موج بر می دارد. شروع به تکان خوردن که می کند فکر می کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی زمین نیست. لذتی وجودت را می گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
با گذشت هر روز و هر ماه چقدر عاشق تر می شوی. چقدر قلبت می تپد برایش. برای اویی که هیچ نمی دانی چه شکلی خواهد بود. چشم هایش، دهانش، انگشت هایش. از همین روزهاست که نگرانش می شوی. که چرا تکان نمی خورد، چرا نمی چرخد، چرا با لگدهایش نمی گوید من اینجام.
بارداری مثل یک جور جادوست. جادویی که همه چیز را تغییر می دهد. جادویی که تو را تغییر می دهد و دیگر اسمت را برای همیشه عوض می کند. بعد از این کسی هست که تو را مادر صدا می زند.
و امروز شش سال است که مادر صدایم می کنی دخترک نازنینم انشاالله عمری صد ساله داشته باشی پاره تنم میلادت مبارک

9/1/1395

[ دوشنبه 9 فروردين 1395 ] [ 11:53 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : مناسبتها ]

[ ]

۷۱ماهگی مبارک نازگلم

غریق چشم های توام

پلک نزن

دلم آشوب می شود!

سلام و صد تا سلام گرم به روی همچون ماهت دختر نازنینم .بازهم مامانی تنبل دیر اومد تا برات بنویسه روزهای سرد زمستونی داره به پایان میرسه و شما همچنان سرحال و پر شور و هیجان روزها رو پشت سر میگذاری ۷۱ امین ماهگرد تولدت شده و فقط یک ماه دیگه مونده که ششمین سال تولدت بشه و وارد هفت سالگی بشی.ترم نهم زبانت رو با موفقیت پاس کردی و چون تکلیف مدرسه ات زیاد بود هر چند میدونیم که کاراشتباهی هست اما دیگه کلاس زبان نمیری تا فقط تکالیف مدرسه رو داشته باشی و خسته نشی خودتم از نوشتن زیاد خسته بودی و وقتی گفتیم دیگه نمیری کلاس زبان مخالفتی نکردی و گفتی باشه فقط مدرسه برام کافیه.امیدوارم که هرچی توی این چند وقت یاد گرفته بودی رو یادت نره. معلم مدرسه هم ازت راضیه ولی طبق معمول هر روز یک چیزی گم میکنی یا مداد یا پاک کن بعضی وقتها هم کتاب و دفترت رو گم میکنی الان چند روزی هست که دفتر ریاضیت رو گم کردی . مداد و مداد رنگی و پاکن و تراش خیلی گم میکنی هفته  ای چند تا وبابابه همین خاطر همه چی برات بسته ای میخره تا لنگ نمونی و شما متاسفانه هیچ تلاشی نمیکنی تا این عادتت  رو ترک کنی. به هر حال عامل بچگی هست انشالله که با بزرگتر شدنت درست میشه.خوب دختر گلم بازم بهت ۷۱ یک ماه شدنت رو تبریک میگم . امیدوارم رو های خوبی داشته باشی و همیشه غرق در شادی و سرور باشی.از الان شمارش معکوس شروع میشه برای تولد ت پایان شش سالگی و قدم گذاشتن به سال هفتم زندگی.خوب دخترک نازنینم به دستان توانای پروردگار عالمیان میسپارمت تا پست بعدی .بای بای

9/11/1394

 

[ يکشنبه 9 اسفند 1394 ] [ 16:39 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات, آموزش زبان , کلاس اول ابتدایی ]

[ ]

زگهواره تا گور دانش بجوی و69 ماهگی

ﻧﻤﯿـﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧﺘـ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻬـ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯿـﮐه ﻧﮕﺎﻫم
ﻣﯿﮑﻨﯿـیﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨﺘـ ﻧﮕﺎﻫﺘـ
ﻣﯿﻠﺮﺯﺩﮐه ﺣﺴـ ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎﺳﺘـ
ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی ﮐه
ﺗﻤﺎم ﺩﻧﯿﺎﺳﺘـ…

 

سلام و صدتا سلام گرم توی این روزهای سرد سال به روی همچون ماه دخترکم خوبی انشاالله عزیز دلم ببخشد که کم میام اینجا و دیر به دیر برات مینویسم خیلی وقته که دیگه اینجا مثل قبلا نیست خیلی ساکت و خلوته دیگه کسی به کسی سر نمیزنه و او ن شور وشوق قبلا رو کسی نداره به همین خاطر من زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره من هر روز به اینجا سر میزنم ولی حوصله و حس و حال نوشتن رو ندارم دستم به نوشتن نمیاد ببخشید باید برات اعتراف میکردم که خیلی وقته که تنبل شدم و حس نوشتن رو ندارم به هر حال ببخشید .و اما این روزهای شما که مدام در حال یادگیری هستی و دایم در حال تمرینی نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه همه جا داری تمرین نوشتن میکنی از روی دیوار و سرامیک کف زمین بگیر تا بالشت زیر سرت که پر شده از نوشته های شما خانم خانما حروف الفبا رو تقربا نصفه و نیمه یاد گرفتی و چیزهایی رو که بلدی رو باهاشون کلمه میسازید و همه جا مینویسی علاقه عجیبی به بابا و سارا داری توی همه جملات از کلمه بابا یا سارا استفاده میکنی و توی همه تمرینات این دو کلمه هست تقریبا داری میافتی روی غلتک تادو هفته قبل نود درصد نوشته هات انگلیسی بود و زیاد از فارسی استفاده نمیکردی ولی الان از هردو زبان استفاده میکنی حتی توی نقاشیهای هم یک چیزایی مینویسی اگر هم کلمات رو به کار نبری از اعداد استفاده میکنی خوشبختانه پیشرفتت خوبه هم توی فارسی هم زبان و مربی زبانت کاملا ازت راضیه اوضاع املای فارسیت بد نیست املای هات همه خوب یا خیلی خوب هست املاهای زبانت هم همه بالای ۱۷ هست نسبت بچه های دیگه املات خیلی بهتره مربیت میگفت که خلیی خوب درس رو گوش میدی ویا دگیریت خیلی خوبه خدا رو شکر که مربی از ت راضیه و روز به روز درای پیشرفت میکنی البته توی مشق نوشتن کمی اذیت میکنی البته اگر دلت بخواد بی دردسر و در کوتاهترین زمان مینویسی اما اگر به دنبال باز ی باشی و من بگم تکالیفت رو بنویس مینویسی با اعمال شاقه و یک صفحه مشق رو سه ساعت تا پنج ساعت هم طول میدی تا تموم کنی ویک مشکل دیگه که داری این هست که دایم وسایلت رو توی مدرسه جا میگذاری یا گم میکنی همین الان که دارم برات مینویسم دفتر مشقت رو توی مدرسه گم کردی و اصلا هم به روی خودت نمیا ری و خیال نوشتن تکالیف رو نداری هر شب باید املا بنویسی و شما اصلا هیچ رغبتی نشون نمیدی میگذاردپی یک هفته همه رو باید من یکجا توی یک روز و معمولا روزمره باید بگم بنویسی و اینجوری روز تعطیل رو هم خراب میکنی و متاسفانه گوشت بدهکار حرفها من وبابات نیست نمیدونم باید در مقابل این کارها چکار کنم واقعا موندم مجبورت کنم هر کاری رو به موقع انجام بدی یا اینکه بگذار م به دل خودت باشی و هر وقت هر کاری رو دوست داری انجام بدی انشالله که زودتر بتونی خودت رو با این تکالیف وفق بدی و هر کاری رو به موقع خودش و بی دردسر انجام بدی خوب دختر گلم من باید برم انشا الله که دست و دلم به نوشتن بیاد و زود به زود برات بنویسم ودر پایان ۶9ماهگیت رو به خودم وخودت تبریک میگم نازنین مه جبین تاپست بعدی درپناه حق باشی خدانگهدار ت باشه تا بعد.

1394/10/9

[ چهارشنبه 9 دی 1394 ] [ 12:04 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : آموزش زبان , خاطرات, کلاس اول ابتدایی ]

[ ]

حلیم پزون 1394


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ يکشنبه 22 آذر 1394 ] [ 11:28 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات, کلاس اول ابتدایی ]

[ ]

دخترک ومدرسه

می نشینی
دستانت
گره ای
و بندهای کفشت
چشمانت
برمی خیزند
نگاهت
گره ای
و بندهای جانم…

سلام وصدتا سلام به رو ی  زیباترازماه گل دخترم خوبی انشاالله جان مادر بازم تاخیر و شرمندگی  . 

خوب نازنینم  میرم سر اصل مطلب امروز میخوام برات از مد رسه رفتنت  بگم از اول مهر راهی مدرسه شدی باید هر روز تکالیفت رو مینوشتی ولی برات مشکل بود وخیلی طول میکشید تا تکلیفت  رو بنویسی وخیلی اذیت میشدی و اذیت میکردی بدترین تکلیفت نگاره د و ح بود خدا روشکریک هفته ای هست که تقریبا راه افتادی  راحت وبا سرعت مینویسی نه اذیت میشی نه اذیت میکنی دو سه روزی هست نگا ره ها رو   تموم کردید ورسیدید به نشانه ها وخیلی خوشحالی وبا  ذوق ،شوق تکالیفت روانجام میدی علاقه ات روز به روز بیشتر میشه .کلاس زبانت هم به قوت خودش باقیه و پیشرفتت عالیه خوب عزیزم این یک گزارش مختصر بود از این روزها ی سرد پاییزی انشاالله سر فرصت با زهم برات مینویسم و درپایان ۶۶ ماهه شدنت مبارک دختر گلم به خدا میسپارمت تا بعد.

۱۳۹۴/۸/۹

 

[ شنبه 9 آبان 1394 ] [ 11:45 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
[ موضوع : خاطرات ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 42 صفحه بعد