همه زندگی من سونیا
بیوگرافی خانم طلا
لینک دوستان

 


 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.



[موضوع : ]
[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 7:30 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

نخستین روز درس ، اولين روز مهر است. اولين روز مهرورزي است. روز آفتاب، روز شكفتن احساس ، روز زمزمه و لبخند، روز آشنايي دانش آموزان با كتاب، معلم ، درس و دنياي تازه است. آفتاب اولين روز مهر طلوع مي كند. مهر آن قدر بوي بهار مي دهد كه در پاييز بودن آن، به ياد نمي آيد. مهر فصلِ خشكيدن و زرد شدن و ريختن نيست. آغاز روييدن كتاب بر ساقه دست هاست. مهرتان پيروز و مهر ورزي تان هميشگي باد.
پس از نزديك به صد روز فاصله، اينك دلنشين ترين آهنگ زندگي ـ زنگ مدرسه ـ به فصل فاصله ها پايان مي دهد و خاطره انگيزترين دوران زندگي ، دوباره آغاز مي شود. كودكان به پياده روهاي خزان زده و پوشيده از برگ پائيز، بهارانه ترين لبخندها و بازي هاي كودكانه را مي بخشند. عطر روييدني دوباره ، دور دستِ صميميِ روستاها تا گستره پر هياهوي شهرها را پر مي كند. دست مهربان شما پدران و مادران ، دست هايي را كه فرداساز و آينده پردازند، از جويبار خانه به درياي مواّج مدرسه مي سپارند. صبح روز اوّل مهر ، بر همه شما دانش آموزان مبارك باد.
خواب تابستاني ميز و نيمكت هاي چوبي شكسته مي شود و در شلوغي ديدارِ هم شاگردي هاي سالِ قبل جان مي گيرد، سكوت حياط مدرسه در هياهوي دانش آموزانِ خوشحال، مي شكند. دوست هاي قديمي، حلقه دوستي را بازتر مي كنند و دوستان جديد را به جمع خود فرا مي خوانند. روز آغاز دوستي ها و صميمت هاي پاك بر شما ثمره هاي باغ زندگي مبارك باد.

سلام به  دختر نازنینم خوبی عزیزم امروز روز اول مهر بود و روز شروع مدارس و سال جدید تحصیلی و شما هم برای بار اول پا به مدرسه گذاشتی  سه ماه بود که انتظار امروز رو میکشیدی و این هفته آخر که خیلی بی تابی میکردی و مدام از من میپرسیدی که مدرسه ها کی باز میشه؟ منم بهت میگفتم سه شنبه و شما دائم میپرسیدی که کی سه شنبه میاد چند روز دیگه ؟ چند شب باید بخوابیم و بیدار شیم تا سه شنبه بیاد و من هر بار برات توضیح دادم که سه شنبه کی میاد از روز جمعه که رفتیم کیف و کفش و لوازم تحریر برات خریدیم که دیگه دل توی دل کوچولوت نبود و انقدر از من سوال میکردی که گاهی سر سام میگرفتم اما امروز صبح انتظارت به سر اومد و ماه مهر از راه رسید و صبح ساعت هفت و نیم از خونه راه افتادیم تا بریم مدرسه انقدر ذوق داشتی که کل مسیر رو برام شعر خوندی و حرف زدی و ذوق کردی ساعت هشت مدرسه بودیم و تا ساعت 10 جشن و شادی بر پا بود ساعت 10 شما رفتید کلاس و من برگشتم خونه اما دوباره ساعت یازده و نیم اومدم دنبالت و یک کم دیر رسیدم و شما از دستم ناراحت بودی که چرا دیر رسیدم ،منم اول ازت معذرت خواهی کردم و بعد  برات توضیح دام که چرا دیر شده و شما گفتی عیب نداره مامان دیگه نمیخواد معذرت خواهی کنی .از مدرسه که اومدیم بیرون تا خود خونه شادی کردی و ذوق کردی و از مدرسه و دوست داشتن مدرسه برام تعریف کردی یکسری لوازم دیگه باید برات میخریدم که رفتیم خریدم و بعدش اومدیم خونه و نیم ساعتی رو خونه بودیم و بعد من شما رو بردم گذاشتم خونه عزیزجون و خودم اومدم سرکار . خوب دختر گلم اینم از پست مربوط به آغاز مدرسه رفتن زود هنگامت . به خدا میسپارمت تا پست بعدی .بای بای

1393/7/1



[موضوع : پیش دبستانی , خاطرات]
[ سه شنبه 1 مهر 1393 ] [ 19:16 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

سلام و صد تا سلام به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی نازگل مامان

عزیزم همینطور که میبینی این پست مخصوص بابایی مهربونه که خواستیم توی این خونه مجازی و از اینجا من و شما تولدش رو بهش تبریک بگیم .

 

عزیزترینم

باهات میام نفس نفس                       تو آسمون ، توی قفس

از اولش تا آخرش                            دوستت دارم ، همین و بس

 

 

 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک

سونیا خانم هم به بابایی میگه

تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه

هدیه ای برای روز تولد تو . . .

لمس بودنت مبارک



[موضوع : مناسبتها]
[ يکشنبه 30 شهريور 1393 ] [ 15:17 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

مطمـئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد ؛
چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هرروز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند ..
به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جائی از دنیا باشد ،
قلــب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی ، گوش می کند


سلام و صد هزار تا سلام به روی زیبا تر از ماه نازنین مه جبینم خوبی انشالله خوشگل مامان.
جونم برای دختر گلم بگه از چهار شنبه هفته گذشته که قرار بود شب بریم خونه یکی از همکارانم که به تازگی ازدواج کردند(انشالله که در کنار همسرشون زندگی شیرن همراه با سعات و خوشبختی رو تجربه کنند) از اونجایی که شما وقتی میفهمی قرار هست جایی بریم تا لحظه ای که از خونه میریم بیرون شما یک عدد موهم روی سر بند نمی گذاری از بس که سوال میکنی کی میریم ؟ با کی میریم؟ چجوری میریم؟و... منم میگذارم آخرین لحظات بهت میگم که قرار هست کجا بریم روز چهار شنبه من صبح سرکار بودم و شما هم خونه عزیز جون بودی عصری از خونه عزیز اومدی و رفتیم کلاس زبان وبعد کلاس چند تایی خرید کوچولو هم داشتیم انجام دادیم  و ساعت هفت ونیم بود که رسیدیم خونه و بنده از در که اومدم تو سریع لباسم رو عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول تهیه شام شدم و به شما هم گفتم که قرار هست که یک ساعت دیگه بریم بیرون خونه یکی از همکارانم شما هم دیگه از ذوق نمیدونستی چکار بکنی انقدر ذوق کردی و همراه اون سوال پیچم کردی که سر سام گرفتم خلاصه اش کنم تا ساعت نه بشه شما همینطور سوال کردی و رفتی و اومدی گفتی مامان کی ساعت نه میشه ؟ مامان کی میریم؟ بلاخره ساعت نه فرا رسید و رفتیم خونه همکارم یعنی شما نگذاشتی ما بنشینیم روی زمین و از راه نرسیده گفتی مامان پاشو بریم آشپزخونه به من آب بده بعدشم رفتی روی دسته مبل کنار من نشستی هرکاری کردم که بیایی پایین قبول نکردی که نکردی بعد از اینکه صاحبخونه زحمت کشید وآب رو آورد و شما خوردی شروع کردی به نطق مامان ببین چه تابلوی قشنگی دارند ،مامان ببین چه لاک پشت کوچولو هاشون نازه،مامان چقدر رنگ پردشون قشنگه،خلاصه بلند بلند هی حرف زدی و همه همکاران من نشسته بودند و سخنرانیهای شما رو گوش میکردند ،دو سه بار هم بلند شدی رفتی اونطرف سالن و تلوزیون و بقیه تزیینات رو هم تماشا کردی و در مورد همشون نظر دادی یعنی اون شب حسابی روح منو شاد کردی بعدشم که موقع پذیرایی همه میوه ها رو از من خواستی برات پوست بگیرم و هیچکدومشون رو هم نخوردی فقط هرکدوم رو محض چشیدن بردی به دهنت زدی و گذاشتی توی بشقاب  هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که دوبار گفتی مامان پاشو بریم آشپزخونه بهم آب بده بعد ش همکاران خانم رفتند آشپزخونه و اتاق خواب عروس خانم رو هم ببینند که شما زود تر از من همراهیشون کردی و به محض ورود به اتاق خواب تشریف مبارکت رو بردی روی تخت و میخواستی مثل خونه خودمون بپر بپر راه بنداری که من جلوت رو گرفتم و شما هم رفتی بیرون بعدشم  نمیدونم چی برداشته بودی که از توی پذیرایی پرتش میکردی توی آشپزخونه بعد میرفتی از آشپزخونه پرتش میکردی بیرون خلاصه با تمامی شیطنت های شما شب خیلی خوبی رو داشتیم و به شما هم  خیلی خوش گذشته بودو بعد از اینکه اومدیم خونه تصمیم نداشتی بخوابی نزدیک ساعت یک بود که خوابیدی و موقع خواب گفتی مامان فردا منو با خودت ببر سرکار منم گفتم حالا بخواب تا فردا ببینیم چی میشه یعنی نه موافقت کردم و نه مخالفت و شما سکوت رو علامت رضایت قلمداد کرده بودی و به خود وعده کتابخونه رو داده بودی پنجشنبه تا ظهر حرفی از کتابخونه اومدنت نزدی و منم به خیال خودم خوشحال که یادت رفته خلاصه ظهر که  رفتیم شما رو بگذارم خونه عزیز و خودم برم کتابخونه زدی زیر گریه و گفتی منم میخوام باهات بیام دیشب هم بهت گفتم شما گفتی باشه منم  دیدم خیلی داری اشک میریزی دلم سوخت گفتم باشه بیا بریم رفتیم کتابخونه با هم و خدا رو شکر یکی از بچه های کتابخونه هم دخترش رو که یکسال از شما بزرگتر هست رو آورده بودو اون روز شما دوتا فسقلی سونیا و سوینا حسابی خوشگذرونید و انقدر اون روز شاد بودی و از ته دل خندیدی که منم سر ذوق اومده بودم و با شادیت شادی میکردم و خدا رو شکر میکردم که حرفت رو گوش کردم و با خودم بردمت کتابخونه تا ساعت  هفت و نیم که سوینا خانم اونجا بود حسابی بازی کردی و به محض اینکه سوینا جون رفت توی همون نیم ساعت انقدر غرزدی و سوال کردی کی میریم و اظهار خستگی کردی که اون شادی چند ساعته رو برای من زهر کردی بلاخره ساعت هشت شد و اومدیم خونه . روز جمعه و شنبه گدشت و روز یکشنبه من بعد از ظهر میرفتم سرکار و شما رو بردم سرکوچه عزیز جون گذاشتم و گفتم برو خودت منم برم سرکار شما گفتی نه من میخوام بیام کتابخونه از شما اصرار و از من انکار و من با خیال راحت گفتم نه نمیبرمت باید بری خونه عزیز جون و خودم راه افتادم و رفتم به سمت کتابخونه طبق عادت هر روزه برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم هنوز همونجا ایستادی و نرفتی توی کوچه دوباره یک کم رفتم اینبار وقتی برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم شما با لبهای پر از خنده و باصدای بلند پشت سر من داری میای منم بهت محل نگداشتم تا بلکه از رو بری و تا وقتی که نمیخواستیم از خیابون عبور کنیم نه بهت  نگاه  کردم نه محلی بهت گذاشتم فقط از خیابون که میخواستیم  عبور کنیم از ترسم و به اجبار البته اونم بدون اینکه با هات حرف بزنم و بهت نگاه کنم دستت رو گرفتم و رفتیم کتابخونه بر عکس کتابخونه خلوت هیچ بچه ای هم نبود از طرفی من اون روز کار زیاد داشتم وقت نداشتم ناهار درست کنم و خیالم راحت بود که شما میری خونه عزیز ناهار میخوری  اما حالا شما اومده بودی کتابخونه ناهار نخورده و گرسنه کتابخونه خلوت هی راه رفتی و غرزدی و بهانه گرفتی و اذیت کردی و هی رفتی و اومدی گفتی مامان من گرسنه ام غذا میخوام منم برای اینکه تنبیهت کنم گفتم میخواست نیای حالا که اومدی باید گرسنه بمونی تا ساعت نزدیک شش هم صبر کردم و چیزی بهت ندادم ساعت نزدیک شش بود که دیگه خودم طاقت نیاوردم و رفتیم مغازه برات خوارکی گرفتم و خوارکی ها رو خوردی و باز تا ساعت هشت که کار من تموم بشه غر زدی وگفتی چرا کسی نیست با من بازی کنه و هر خانمی اومد کتابخونه توقع داشتی بیاد باهات بازی کنه البته به خاطر دعوای حسابی که در بدو ورود به کتابخونه باهات کرده بودم یک کوچولو رعایت میکردی که خیلی غر نزنی اما به هر ترتیبی خسته بودی و نق و نوق میکردی ساعت هشت که شد گفتی مامان من پاهام درد میکنه و  نمیتونم پیاده تا خونه بیام بیا با آژانس بریم من دیدم شش ساعت اذیتت رو تحمل کردم دیگه حوصله ندارم چهل دقیقه نیم ساعت دیگه هم غر بشنوم قبول کردم و با ماشین اومدیم خونه .خوب دخترکم اینم  خاطرات به یاد ماندنی این چند روزه بود که برات نوشتم تا پست بعدی در پناه حق باشی .
1393/6/24

 



[موضوع : خاطرات]
[ دوشنبه 24 شهريور 1393 ] [ 20:32 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

آهاے همیشگے ترینم!
تمام فعل هاے ماضے ام را ببر..
چہ در گذر باشے
چہ نباشے
براے من استمــــــــــــــــــــــــــــــــــــرارے
خواهے بود..
من هر لحظه تو را صرف مے کنم!

سلام و صدتا سلام به روی زیباتر از ماه نازنین دخترم خوبی انشاالله قند عسلم
دختر نازنینم این روزها  خیلی سرمون شلوغه البته سر من شلوغه مخصوصا روزهایی که شما کلاس زبان داری از صبح ساعت شش و نیم که بیدار میشم بدو بدو دارم تا ده یازده شب که تازه باید برای شما کتاب بخونم و باهات خاله بازی کنم و به محض مخالفتم با چیزی که میخوای سریع با طعنه و کنایه ناراحتیت رو بهم میفهمونی و من گاهی مجبور میشم با دل کوچولوت راه بیام و کاری رو که دوست داری انجام بدم برات. خوب خلاصه کنم برات روزهایی که شما کلاس زبان داری صبح بعد از بیدار شدن و آماده کردن صبحونه و بیدار کردن شما که متاسفانه خیلی وقت هست که صبحونه نمیخوری البته میری خونه عزیز جون اونجا سر صبر و حوصله دوتا سه تا لقمه میخوری( کلا مدتی هست که خوارکت خیلی کم شده) مشکل  اینکه خونه صبحونه نمیخوری و برای بیدار شدن از خواب هم خیلی اذیت میکنی مثل اینکه روز به روز که بزرگتر میشی صبح ها بیشتر خواب صبح برات دلپذیر میشه و دل کندن از خواب صبح گاهی سخت تر میشه در حالی که یک سال یا دو سالت بود فقط با یک یا دو تا صدای من بیداری میشدی اما متاسفانه حالا من از ساعت شش و سی و پنج دقیقه صبح تا هفت و پنج دقیقه یا گاها ده دقیقه روی ردیال سونیا هستم و دارم دائم صدات میزنم ولی بی فایده است و شما اول که هیچی نمیفهمی و بعدشم که کمی  هوشیار میشی دلت نمیاد از رختخواب جدا بشی البته که حق با شماست و نیاز داری بخوابی چون شب محال ممکنه زودتر از ساعت یازده و نیم دوازده بخوابی مگر اینکه دیگه حسابی خسته باشی و خیلی کم پیش میاد که شما شب رو زود بخوابی و البته که اگر زودتر از نه بخوابی ساعت دوازده بیدار میشی و یکی دو ساعتی رو بیداری و تاشما خوابت بگیره و دوباره بخوابی من بیخواب میشم و دیگه خوابم نمیبره پس همون یازده و نیم دوازده بخوابی که تا صبح بخوابی رو ترجیح میدم به اینکه ساعت نه بخوابی دوازده منو بیداری کنی پاس شب بدم ونتونم   دیگه تا صبح  بخوابم و بیخواب بشم .بعد از اینکه با هزار نازوعشوه بیدار میشی با اجبار باید دست و صورتت رو بشوری و لباس بپوشونم بهت و راه بیافتی بریم  شمارو بگذارم خونه عزیز جون خودم برم سر کار تا ساعت سه که میام خونه و یک کوچولو  ناهار بخورم و جمع و جور کنم ساعت چهار نیم میشه و شما میای که بریم کلاس زبان که البته 90 درصد روزها رو چون ظهر دیر میخوابی دیر هم بیدار میشی تا میای خونه و میریم کلاس دیر میرسیم هرچی هم ازت  خواهش میکنم که روزهایی که کلاس داری رو ظهر زودتر بخوابی فایده است و به این ساعت عادت کردی .تا زمانی که شما سرکلاس هستی من هم باید حتما همون جا توی آموزشگاه بمونم تا شما هر با درکلاس بازشد منو ببینی برام دست تکون بدی و البته زبونم برام درمیاری فدات بشه مامان که انقدر شیرینی جوجه جونم .بعد از کلاس وقتی میخوایم بر گردیم خونه شما دوست داری جلوی ویترین همه مغازه ها بایستی و نگاه کنی  و بعد از اینک من راضیت کنم که مامان بریم شب میشه دیر میشه کار دارم میخوام شام بپزم و تا شما راضی بشی یا خونه بعد از اینکه رسیدم خونه لباس شما رو عوض کنم و  خودم برم توی آشپز خونه سراغ شادم درست کردن شام درست کردن و بعدش شام بیارم و جمع کنم این بدو بدو ها ادامه داره تا آخر شب که من دلم میخواد بخوابم و شما دوست داری بازی کنی و کتاب بخونم برات یک شب بهم گفتی مامان برام کتاب بخون گفتم خسته ام نمیتونم عزیزم .شما هم در جواب گفتی مامان من بزرگ شدم اندازه تو شدم بچه دار شدم بچه ام اندازه الان من بشه به من بگه برام کتاب بخون من براش یک عالمه کتاب میخرم مثل تو خسیس نیستم که بگم حوصله نذارم یا خسته ام براش یک عالمه کتاب میخونم .
یک روز داشتیم میرفتیم کلاس داشتیم از کنار یک میدان رد میشدیم که پرا از گل کاری هست شما گفتی مامان من گل رو تا وقتی روی شاخه است دوست دارم آخه خدا گلها رو که آفریده روی شاخه آفریده و دوست دار روی شاخه باشه تا قشنگ باشه ولی بعضی از این مامان باباها به بچه هاشون یاد نمیدن که گلها رو نکنن.انوقت بچه هاشون گلها رو از شاخه میکنن بعد زودی گلها خراب میشن و میمیرن.

یک روز من معد درد داشتم شدید و از درد داشتم گریه میکردم اومدی نشستی کنارم و با اون دستهای کوچولوت شروع کردی اشکامو پاک کردن و گفتی مامان چرا گریه میکنی گریه نکن گریه کنی من ناراحت میشم. منم گفتم معدم درد میکنه سریع رفتی سر یخچال و یک بطری آب با یک قرص رانیتیدن و یک لیوان برداشتی و  برگشتی و گفتی مامان بیا قرص بخور معدت خوب بشه دیگه گریه نکن باشه .بعدش گفتی مامان تو ماه شب چهاره منی ولی وقتی گریه میکنی دیگه ماه نیستی میشی یک ابر که ازش بارون میباره دیگه گریه نکن ماه شب چهارده من باش ابر نباش.

یک روز داشتی بدو بدو میکری و شدید در حال ورجه وروجه بودی که خوردی زمین و پات بد جوری درد گرفت و چنان اشک میریختی  که دل سنگم برات کباب میشد من مادر که دیگه هیچی اومدم بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم عیبی نداره عزیزم الهی مامانی بیمره برات الهی من نباشم این روز رو ببینم خدا مرگم بده الهی که مواظبت نبودم اینطوری شدی یکدفعه وسط اون گریه های جگر خراشت گفتی نه مامان خدا نکنه تو بمیری اگر تو بمیری من دیگه مامان ندارم خدا کنه تو همیشه زنده باشی مامان من باشی وای الهی من قربون این دختر مهربون بشم الهی مامانی فدات شیرین زبون من .

این روزها حرفهای قشنگ زیاد میزنی اما متاسفانه من یاداشت نکردم و به علت مشغله ذهنی همه رو فراموش کردم امید وارم این مامانی تنبل رو ببخشی خانم گل بوسخوب دختر نازم من دیگه باید برم تا پست بعدی در پناه حق باشی عزیز دلم بای بای.


 

همین که صدایم می‌کنی
همه چیز این جهان یادم می‌رود
یادم می‌رود که جهان روی شانه‌ی من قرار دارد
یادم می‌رود سر جایم بایستم
پابه‌پا می‌شوم
زمین می‌لرزد…


            1393/6/18



[موضوع : خاطرات]
[ سه شنبه 18 شهريور 1393 ] [ 18:57 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]

جز دعا کار دگر نیست مرا ,
شب روزت همه شاد ,
دلت از غم آزاد ,
همه ایام به کام ,
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون ,
همچو گنجشک به هر بام و درخت ,
بنشینی خندان ....
وسبکبال تر از برگ درخت ,
در هوا رقص کنان ,
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند ,
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند ,
روزگارت لبخند ,
هفته هایت پر مهر ,
هر کجایی که قدم بگذاری ,
همه از کینه تهی ,
همه از قهر و عداوت خالی ,
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ ,
به سلامت ببری راه به پیش .....

سلام و صد تا سلام گرم به روری زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عسل مامان

خوب عزیزم یک راست میرم سر اصل مطلب از روزهای هفته قبل میخوام برات بنویسم دوسه تا روز خوب داشتیم از روز سه شنبه برات میگم که  بابایی بهت گفت که فردا شب مهمون داریم و چند تا از همکارای مامان میخوان بیان خونمون الهی فدای این دختر مهمون نواز بشه مامانی که دیگر از ذوق و شوق نمیدونستی چکار کنی انقدر خوشحال بودی که حد و اندازه نداره البته من تصمیم داشتم بهت نگم تا هم برات غیر منتظره باشه هم اینکه تا چهار شنبه شب سوال پیچم نکنی و خسته نشم از دست سوالای متعددت اما بابایی چون دوست داره این ذوق و شوقهات رو بیشتر و بیشتر ببین روز سه شنبه بهت گفت و تا چهار شنبه ساعت هشت و نیم که همکاران من اومدن خونمون چه خندهایی که نکردی و چه انتظاری که نکشیدی چهار شنبه صبح که من سر کار بودم و شما هم خونه عزیز جون بعد از ظهر هم کلاس زبان داشتی کلاست رو رفته بودی و بعد از کلاست ساعت شش بود که اومدی خونه و تا ساعت هشت و نیم بشه هر پنج دقیقه یکبار  پرسیدی مامان مهمونها کی میان .آفتاب که غروب کرد گفتی مامان دیگه شب شد همکارات نمیان .گفتم چرا مامان شب میان .پرسیدی برای شام میمونن ؟ گفتم نه عزیزم نیم ساعت میشینن و یک میوه شیرینی میخورند و میرن .پرسیدی یعنی براشون شام درست نکردی؟ گفتم نه عزیزم شام نمی مونند .شما گفتی چرا مامان حالا که میان اینجا شام نگهشون داریم من میگم پاش برو براشون سیب زمینی سرخ کن بخورن خوشمزه است.خلاصه تا ساعت هشت و نیم که مهمونها بیان هزارتا ایده دادی در مورد همه چی نظر دادی و چندین و چندتا سوال کردی ساعت هشت و نیم  مهمونها اومدند و شما مثل خانم نشستی و از خودت پذیرایی کردی و همه همکاران با هم گفتند چرا من موهای خوشگلت رو کوتاه کردم و موهات بلند بوده خیلی خوشگلتر بودی  اما دیگه کاراز کار گذشته و نمیشه برگشت به گذشته . مهمونها که رفتن بهت  روز دختر رو  تبریک گفتم .شما از یک هفته قبل منتظر روز دختر بودی و خواهش کرده بودی که برات شیرنی رنگارنگ و کادو بخرم منم شیرینی خریده بودم ولی وقت برای خرید کادو نداشتم به همین خاطر گفتم باشه بعدا و شما قبول کردی .پنجشنبه صبح بعد از بیدار شدن از خواب و تبریک روز دختر تصمیم گرفتم با هم بریم و هرچی خودت خواستی برات بخرم به همین خاطر با هم رفتیم و شما دو سه قلم اسباب بازی پسندیدی همراه یک پیراهن خریدیم کلی هم توی مرکز خریدی که رفتیم خرید اسیر شدیم و به خاطر شلوغی معطل شدیم و شما گفتی مامان .گفتم بله مامان ,شما گفتی مامان ببخشید من نمیخواستم اسیر بشی ببخشید که به خاطر من به دردسر افتادی الهی مامانی فدای این شیرین زبونیات بشه که بهم یک جون تازه میبخشی عزیزم. بعد از خرید اومدیم خونه و سریع وسایلمون رو گذاشتیم و من رفتم سرکار و شما رو هم گذاشتم خونه عزیز جون شب که از سرکار برگشتم دیدم شما هم اومدی خونه و با بابایی توی خونه ای و داری بازی میکنی البته ناگفته نماند که وقتی من اومدم خونه شما قایم شده بودی و من رو ترسوندی البته که موفق شدی و من به شدت ترسیدم خلاصه اون روز حسابی شاد و شارژ و سرحال بودی و کلی بابت خریدها تشکر کردی از مامان .قربون دختر با معرفتم بشم من .روز جمعه از راه رسید و شما گفتی مامان دیگه امروز نمیخواد منو ببری پارک میریم تو پارکینگ تاب بازی میکنیم نمیخواد بریم پارک تا عصر کلی تاب بازی کردی و کلی هم با اسباب بازیهای دیگه سرگرم شدی تا غروب که عزیز زنگ که بیاد دنبالمون با هم بریم عروسی شما اول گفتی نه و من نمیام و بعد چند دقیقه شروع کردی به شادی و خوشحالی و گفتی مامان بلند شو بریم عروسی خلاصه آماده شدیم عمه و عزیز جون اومدند دنبالمون و با هم رفتیم عروسی اونجا که رسیدیم از اول تا آخر از توی بغل من تکون نخوردی و نشستی توی بغلم و بلند نشدی هرچی گفتم مامان پاهام خسته شد بلند شو گوشت بدهکار نبود که نبود تا موقع شام که از بغلم بلند شدی و مثل یک خانم نشستی و خودت غذات رو خوردی خدا رو شکر که خوب غذا خوردی اما همین که شامت رو خوردی ساعت ده و نیم هنوز نشده بود که استارت بریم رو زدی و تا ساعت 12 که بیاییم خونه همش گفتی بریم بریم بریم من مونده بودم چکار کنم از دستت نمیتونستم تو رو ساکت کنم نه روم میشد که به عزیز بگم پاشو بریم اما باهمه غرو لند های شما شب خیلی خوبی بود و بهمون حسابی خوش گذشت و شما این دو سه روز لحظات قشنگی رو تجربه کردی امیدوارم همه لحظاتت شاد و قشنگ باشند. توی این چند روزه حرفهای  قشنگ زیاد زدی که توی یک پست مجزا برات مینویسم فعلا خدا نگهدارت باشه عزیز دلم.بای بای

 

تجویز دکتر بود:
برای دردهایم
دیدن قرص روی تو
هر 24 ساعت
هزار بار.

 

 

1393/6/8


پ .ن

امروز نهم شهریور ماه سونیا خانم گل 53 ماهگیت رو تموم کردی و وارد ماه 54 از زندگیت شدی

امروز نهم شهریور مامان تولدشه و وارد سال جدیدی از زندگیش میشه انشالله که این ماه سرشار ازشادی و سلامت و موفقیت برای دختر نازنینم و سال خوبی برای مامان باشه



[موضوع : خاطرات]
[ شنبه 8 شهريور 1393 ] [ 18:44 ] [ ❤مامان سونیا❤ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این خونه مجازی تقدیم به سونیای عزیزم دختر گلم که در نهم فروردین سال هزارو سیصدو هشتاد و نه درعصر روز یکشنبه ساعت شانزده وبیست دقیقه پاهای کوچولوش رو به این دنیای خاکی گذاشت و مامان این خونه رو بهش تقدیم میکنه تا زمانی که خودش بتونه خاطراتش رو ثبت بکنه .
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 159
بازدید دیروز : 141
بازدید هفته گذشته : 300
کل بازدید : 295064
امکانات وب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد

.