ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.



تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

در من تمام توست

و در تو تمام آنچه دوست میدارم

سلام و صد هزارتا سلام به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عزیز دلم انشالله که هروقت هر کجا و در هر حالی هستی حالت خوب و خوش باشه و شاد وسلامت و سرافراز باشی نازنینم .

بازم این مامانی تنبل دیر اومد تا روزانه های دختر گلش رو بنویسه این مامان تنبل رو  دیگه باید خوب بشناسیش اما ببخش این مامان تنبل رو به بزرگواری خودت نازنینم . واما این روزهای مادر و دختری:

این روزها خیلی کنجکاو شدی و لجباز و در جواب هر پرسش که من دیر بهت جواب بدم من رو محکوم میکنی به بیسوادی تا یک سوالی بپرسی که من با تاخیر جوابت رو بدم یا بگم الان یادم رفته بعدا جوابت رو میدم شما سریع  میگی مگه تو سواد نداری درس نخوندی مگه دانشگاه نرفتی پس چرا بلد نیستی جواب منو بدی . این روزها خیلی کجنکاو شدی و دائم در مورد خدا سوال میکنی که خدا کیه؟ از چی ساخته شده؟ چطوری ساخته شده؟ از کی ساخته شده؟ چرا جسم نداره؟ اگر خدا جسم نداره چطوری کار انجام میده؟ و سوالهای متعدد دیگه البته در مورد اینکه هرچیزی  از چی ساخته شده همه چی رو شامل میشه مثلا جوجه از چی ساخته شده؟ سیب از چی ساخته شده؟  مرغ از چی ساخته شده؟ درخت از چی ساخته شده و... اول تخم مرغ بوده ؟ یا مرغ اول بوده بعدش تخم مرغ؟ نمیدونم این سوال چرا ذهنت رو درگیر کرده سوالی که هنوز هم جوابی براش پیدا نشده و من هنوز جوابی براش ندارم و وقتی میگم نمیدونم شما میگی پس بیسوادی . 

روز یکشنبه موفق شدی ترم سوم زبانت رو با موفقیت به پایان برسونی و البته هفته قبل دو تا املا داشتید که اولی رو 19 و دومی رو بیست گرفتی پیشرفتت خیلی عالیه. توی نوشتن تکالیفت کمتر اذیت میکنی این روزها داذم بفکر ست کردن کیف و کفش و لباسی وگل سر از الان میگی زیر مقعنه برام کلیپس بزن  باید حتما کلیپس بزنم تا مقعنه ات پف کنه بیاد بالا والا من که اینطوری نیستم نمیدونم این کارها رو از کی یاد میگیری عشق من.

کاراهات بعضی وقتها انقدر شیرین و قشنگه که هوش رو از سر آدم میپرونه. اظهار محبتت و خواستنت بازار گرمی داره اینروزها چون یا دائم داری منو میبوسی میگی دوست دارم  در هر حالی از توی حموم گرفته تا وسط خیابون یا توی حیاط گاهی اوقات میری طبقه بالا بعد صدات بلند میشه مامان مامان و من نگران و مظطرب میدوم به سمتت که چی شده و شما از اون بالا داد میزنی مامان خیلی دوست دارم البته از این کارها زیاد میکنی و در هر لحظه و ثانیه به من و بابایی میگی دوست دارم خیلی زیاد و در عوض هم من دارم دائم قربون صدقه ت میرم  عسلکم گاهی وقتها حس میکنم شاید بابایی حسودیش بشه که من و شما دایم داریم قربون صدقه همدیگه میریم .

 واما کارهای  قشنگت رو که زیاد یادداشت نکردم اما چیزهایی که یادم هست رو مینویسم برات عزیز دلم .

یک روز داشتم بعد از نماز تسبیحات حضرت زهرا (س)رو میگفتم تسبیح دستم نبود چون شما اصلا نمیگذاری تسبیح توی سجاده یا جانماز بمونه و همیشه برش میداری یک گوشه ای میندازی منم معمولا ذکرها رو با انگشتای خودم میگم اونروز داشتم ذکر میگفتم اومدی میگی مامان ؟ میگم بله؟ پرسیدی چرا انگشت هات رو میشماری ؟ منم برات توضیح دادم که دارم چکار میکنم و تسبیحات رو برات کامل توضیح دادم و شما با همون یکبارتوضیح  یاد گرفتی و حالا گاهی بابایی ازت میپرسه مامان داره چکار میکنه؟ میگی داره تسبیحات حضرت زهرا رو میگه اول سی چهارتا الله اکبر میگه بعدش سی و سه تا الحمدالله و بعدش هم سی و سه تا سبحان الله .

دیشب رفتی آشپزخونه آب بخوری منم اومدم ظرفهای خالی میوه رو بگذارم که گفتی مامان من با بطری نوشایه میخواستم از اونهایی که پهلونها میزنن بزنم ولی زورم نداد نتونستم الهی من فدای توی پهلون پنبه بشم که زورت نرسیده بود دو تا بطری یک و نیم لیتری رو به صورت میل بزنی روی شونه هات .بعدش از روی کابیت دو تا شیشه خالی کشک رو برداشتی و شروع کردی مثل پهلونها به میل زدن و گفتی ببین مامان اینها رو میتونم باهاشون میل بزنم اما با بطری نوشابه نمیتونم زورم نمیده منم بهت گفتم آخه شما پهلون پنبه ای شما هم بهت برخورد و با بغض گفتی نه ]خه من کوچولوم زورم نمیرسه اما پهلونها زورشون زیاده که میتونن میل بزنن.

خوب نازنین مه جبینم  دیگه چیزی یادم نمیاد قربونت برم من به خدا میسپارمت عزیزم تا پست بعدی در پناه حق باشی عزیزم بای بای

1393/9/18

 

انگار خدا

در صدایت

کدئین تزریق کرده

با من که حرف میزنی

دردهایم را تسکین می دهی

تو فقط برایم حرف بزن



تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | 12:32 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

سلام و صد تا سلام به روی زیبای سونیای عزیزم خوبی عزیز دلم امروز اومدم  یک پست بگذارم مخصوص مامان و بابا البته با اجازه سونیا خانم میخواستم توی خونه سونیا خانم هشتمین سالگرد عقدمون رو به بابایی تبریک بگم و براش آرزوی سلامت و سعادت داشته باشم .

 

گرامیداشت سالگرد عقد گرامیداشت هشت سال  عشق، اعتماد

مشارکت، تحمل و پشتکار است و البته تمدید آنها برای سالهای  دیگر

هشتمین سالگرد عقدمان  مبارک

همسر عزیزم آهنگ صدایت زیبا ترین ترانه زندگیم
نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است
پس با من بمان تا زنده بمانم ، سالگرد عقدمون  مبارک



تاريخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 14:32 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

تو را سفید می نویسم که ازدحام تمام رنگ هاست

و عاشقانه می خوانم

عشقی که حاصل جمع تمام عاطفه هاست !

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم  خوبی انشالله  عذر تقصیر بابت تاخیر ببخشید دخترکم این روزها سرم خیلی شلوغه و کارم خیلی زیاد شده اصلا وقت نکردم بیام و برات بنویسم از شیرین زبونیات که روز به رود داره بیشتر و بیشتر میشه و من متاسفانه چون جایی ثبت نمیکنم یادم نیست تا چیز زیادی برات الان بنویسم فقط یک حرفهایی رو که یادم بیاد رو برات ثبت میکنم خوب میریم سراغ بلبل زبونیهای دخترک 55 ماه من .توی ماه محرم و صفر که تلوزیون سریال مختار نامه رو میگذاره شما هم بعضی از قسمتهاش رو تماشا میکنی و عاشق تیتراژ ابتدا و انتهای سریال مختارنامه هستی و دائم داری توی خونه راه میری و واحسینا واحسینا رو میخونی چند شب قبل داشتیم سریال مختارنامه رو میدیدیم اون قسمتی بود که مربوط میشد به مرگ حرمله و حرمله برای اینکه مختار رو ناراحت بکنه از شهید کردن علی اصغر گفت و اون صحنه رو نشون داد و شما هم پیگیری کردی که چی بود و چی شد و من هم برات ماجرا رو با زبان کودکانه و طوری که بفهمی برات توضیح دادم که علی اصغر تشنه بود و امام حسین علی اصغر رو آورد که دشمنان بهش آب بدن و دشمنانش به جای اینکه آب بهش بدن شهیدش کردند . شما این فیلم رو دیدی تحت تاثیر قرار گرفتی طوری که دو سه روز پیش داشتیم با هم میرفتیم کلاس زبان که توی راه سر درد دلت باز شد و گفتی مامان من دیگه دوست ندارم این فیلم رو ببینیم پرسیدم کدوم فیلم گفتی این فیلمی که توش بچه امام حسین رو به جای اینکه بهش آب بدن شهیدش کردند  دوست دارم یک فیلم ببینیم که توش وقتی بچه امام حسین تنشنه میشه براش آب بیارن انقدر آب بیارند که هر وقت دلش آب خواست بهش آب بدن نه اینکه وقتی آب میخواد شهیدش بکنند. دو روز پیشم دیدم خیلی خوشحالی داری بازی میکنی و جیغ و هورا میکشی  ازت پرسیدم چرا انقدر خوشحالی برای چی داری جیغ و هورا میکشی گفتی فردا میخوام برای خدا جشن تولد بگیرم همه خدا ها رو هم میخوام دعوت کنم .گفتم مامان فقط و فقط یک خدا وجود داره خدا فقط یکیه و هیچ خدای دیگه ای نداریم گفتی پس امام حسین رو دعوت میکنم بیاد جشن تولد خدا .جمعه هفته قبل میخواستیم بریم نماز جمعه بهت گفتم بیا اماده شو میخوایم بریم بیرون  شما پرسیدی کجا میریم ؟گفتم میخوایم بریم نماز جمعه برگشتی میگی مامان من چی بپوشم؟ مامان لباس جدید که تا حالا نپوشیده باشم دارم که بپوشم بریم نماز جمعه ؟ منم گفتم مامان جون نماز جمعه که لباس جدید نمیخواد با همین لباس معمولی هم میتونی بیای بریم نماز جمعه ولی مگه شما کوتاه میومدی  از الان دختر بودن و روی مد بودن و ست کردن و لباس جدید برای هر مهمونی پوشیدن رو بلدی و همیشه باید طبق مد و ست کرده از خونه بری بیرون . جمعه رفته بودیم خرید من برای خودم یک پالتو یک شلوار و یک شال خریدم اومدی توی اتاق پرو میگی وای مامان چقدر بهت میاد مثل یک تیکه ماه شدی مامان امروز تو برای خودت یک سیندرلا شدی خیلی خوشگل شدی با این لباسهای جدید. پنجشنبه هفته گذشته هم که با من اومدی کتابخونه و کتابخونه به علت عضویت بالای هفته کتاب خیلی شلوغ بود شما هم سنگ تموم گذاشتی و حسابی اذیت کردی تازه وقتی اومدیدم خونه میگی امروز کتابخونه خیلی خوب بود خیلی به من خوش گذشت . خوب دختر نازنینم متاسفانه از اون همه حرفهای قشنگت فقط همینها رو یادم بود برات نوشتم اگر بازم چیزی یادم بیاد توی پست بعدی مینویسم 55 ماهگیت یا بعبارتی 243 هفتگیت و یا وهزار و هفتصد و هفتمین روز زندگیت  مبارک باشه انشالله که 55 سالگیت رو ببینم عزیز دلم خوب گل مامان من دیگه وقت ندارم انشالله پست بعدی رو زود برات میگذارم تا پست بعدی در پناه حق باشی گلم                                                   

 

 

جز دعا کار دگر نیست مرا
شب روزت همه شاد
دلت از غم آزاد
همه ایام به کام
و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون
همچو گنجشک به هر بام ودرخت
بنشینی خندان
وسبکبال تر از برگ درخت
در هوا رقص کنان
مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند
و ز تو نغمه مستی آید ...
لحظه هایت چون قند
روزگارت لبخند
هفته هایت پر مهر
هر کجایی که قدم بگذاری
همه از کینه تهی
همه از قهر و عداوت خالی
همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ...
و تو با یاد خداوند بزرگ
به سلامت ببری راه به پیش..

1393/9/9

 



تاريخ : يکشنبه 9 آذر 1393 | 12:21 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

ساعت نشدم پشت به دیوار کنم

خود را به دقیقه ها گرفتار کنم

ساعت شده ام که دوستت دارم را

هر ثانیه در گوش تو تکرار کنم . . .

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی زیبا تر از ماه دختر نازنینم خوبی انشالله عزیز دلم

خوب عزیزم مستقیم میرم سر اصل مطلب از اونجایی که شما از عید فطر که رفتیم قم و برگشتیم یکسره دار میگی مامان بریم قم مامان بریم قم و خودمم دلم برای خانواده تنگ شده بود از طرفی دلم میخواست که برای تا سوعا و عاشورای حسینی قم باشیم روز یکشنبه گذشته یعنی روز هشتم محرم قرار شد بریم قم من صبح سرکار بودم ظهر که از سرکار برگشتم اومدم خونه عزیز جون دنبالت اونجا ناهار خوردیم و بعد رفتیم خونه خودمون و وسایلمون رو آماده کردیم وقبل از حرکت یک دونه قرص ضد تهوع رو با کمک بابایی وبا هر سختی بود دادیم خوردی که توی ماشین حالت بهم نخوره و راه افتادیم  رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم خدا رو شکر توی اتو بوس خیلی خانم بودی حالت هم اصلا بد نشد نزدیک دو ساعت و نیم  رو خوابیدی بعد از بیدار شدن هم یک کم بازی کردی اما چون خیلی جاده شلوغ و ترافیک بود خسته شده بودی اما خدا رو شکر خیلی اذیت نکردی و نق نزدی ساعت ده بود که رسیدیم  و مستقیم رفتیم خونه مامان جون اونجا خاله ها ودایی علی ازت حسابی استقبال کردند بعد از خوردن شام تا نزدیکیهای صبح نشستیم و حرف زدیم البته شما ساعت دو نیم بود که خوابیدی ولی من ساعت از چهار گذشته بود که خوابیدم ساعت نه بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه شما رفتی با بچه ها بازی تا عصری که رفتیم حرم وزیارت کردیم و برگشتیم و شب هم رفتیم مسجد محل که روضه و سینه زنی بود و شما هم با بچه ها بیرون بودید و بازی کردید بعد از روضه اومدیم خونه و شب ساعت نزدیک دوازده بود که خوابیدیم صبح ساعت هشت بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه شما  رفتی با بچه هابا تا اینکه ساعت یازده  بود که رفتیم امامزاده نزدیک خونه که شما همون جا به محض رسیدن توی بغل دختر خاله خوابیدی بعد از زیارت عاشورا نماز ظهرو عصر بود و بعد هم مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام بود و هیات عزاداری به سمت حرم میرفت که ما هم همراهشون تا حرم رفتیم و تا برگشتیم خونه ساعت 6 بعد از ظهر بود بعد از اینکه اومدیم خونه شما رفتی با بچه ها دنبال بازیت و شب هم رفتیم مسجد محل روضه و بعد از برگشتن از روضه شام خوردیم و شما تا ساعت نزدیک دوازده با بچه ها مشغول بازی بودی ساعت دوازده خوابیدیم و صبح ساعت هفت و نیم من بلند شدم رفتم که بلیط برگشتمون رو تهیه کنم که به خاطر قطع بودن سیستم تا ساعت ده و نیم معطل شدم البته توی این زمان رفتم حرم و یک زیارت دل بچسب کردم چون اول صبح بودوحسابی حرم خلوت بود خلاصه بعد از گرفتن بلیط اومدم خونه و تا عصر خونه بودیم عصر رفتیم سرخاک مامان جون و بابا جون سر راه برگشتن هم رفتیم یک سر خونه دایی زدیم و بعدشم اومدیم خونه و از اونجا رفتیم جمکران و خوشبختانه مسجد جمکران هم حسابی خلوت بود شما با دختر خاله مشغول بازی شدید و من خاله هم نمازها مون رو خوندیم ساعت هشت و نیم نه بود که برگشتیم خونه و  شما مشغول بازی شدی تا ساعت یازده و نیم که خوابیدیم و صبح ساعت هشت بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه یک کم رفتیم بیرون خرید و تا ظهر برگشتیم بعد از ظهر هم اول رفتیم خونه خاله زهرا و بعد از اونجا هم اومدیم خونه مامان جون و بعدش از اونجا رفتیم خونه خاله منیره که اسباب کشی داشتند که برای اسباب کشی کمکشون کنیم البته خاله جون  و عمو خودشون زحمت همه کارها رو کشیده بودند و کاری نمونده تا ما بخوایم کمکشون کنیم دو سه ساعتی طول کشید تا اسباب ها به ماشین منتقل شد  و بعد رفتیم خونه جدید خاله رو هم دیدم (خدایا به حق این ایام عزیز خاله جون تا سال دیگه عاشورا خودش صاحب خونه بشه و نیاز به اسباب کشی مکرر نداشته باشه)اسبابهای خاله که اومد و رسید ما دیگه چون میخواستیم صبح زود برگردیم نموندیم برا کمکشون و عمو ما رو آورد خونه مامان جون بعد از خوردن شام باز شما تا ساعت یازده مشغول بازی بودی و ساعت دوازده بود که خوابیدیم صبح ساعت هفت بیدار شدیم و لباس پوشیدیم و من با هر زحمتی که بود وبه زور یک قرص ضد تهوع به خورد شما دادم و از خونه زدیم بیرون ساعت هشت بود که به سمت خونه حرکت کردیم ساعت یک و ربع رسیدیم خونه بعد از خوردن ناهار یک ساعتی رو خوابیدم و بعدش بلند شدیم و از شما خواستم تا تکالیف مدرسه ات رو انجام بدی بعد از انجام تکالیف هم  بردمت حموم و حسابی آب بازی کردی و بعدشم اومدی یک کم کارتون تماشا کردی و بازی کردی ساعت از ده گذشته بود که خوابیدی و صبح ساعت هفت از خواب بلند شدیم و کارهات رو کردم و فرستادمت مدرسه و خودم هم ظهر  رفتم سرکار عصر که از سرکار برگشتم اومدم خونه دیدم عزیز جون خونه ماست چون شما رو آورده بودند خونه بابایی اون روز اضافه کاری مونده بودند و عزیز مجبور شده بود پیش شما بمونه از در که اومدم تو دیدم توی رختخوابی و رنگت پریده و حالت خرابه همین که اومدم سمتت اخمهات رو کشیدی توی هم و با ناله گفتی مامان تو بی ادبی. پرسیدم چرا؟ گفتی من رو بردی قم مریضیم کردی اومدم جلو و بغلت کردم دیدم ای وای من مثل کوره داری توی تب میسوزی درجه برات گذاشتم دیدم تبت 39 درجه است و اما مشکل این هست که شما به هیچ وجهی هیچ نوع دارویی رو نمیخوری و همیشه موقع بیماریت من و بابایی با هزار ترفند و نهایتا زور باید دارو رو توی گلوت بریزیم تا بخوری خلاصه که اون شب هم با هزار ترفند و زور بازو شربت استامینافون به شما دادیم تا خوردی و کم کم تبت اومد پائین و تونستی بخوابی صبح هم که از خواب بیدار شدی مدرسه نفرستادمت تا حالت بهتر بشه خدا رو شکر ظهر که اومدم دیدم تبت اومده پائین و حالت خوبه بعد از ظهر  بردمت کلاس زبان چون یکشنبه قبل هم نرفته بودی و اگر این جلسه رو هم غیبت میکردی خیلی از درست عقب میموندی .خوب عزیز دلم این هم ماجرای سفر قم و وعواقب بعد از اون .انشالله که همیشه تنت سالم باشه و لبت خندون عزیزدلم تا پست بعدی در پناه حق باشی خدای مهربون خودش در هر لحظه نگهدارت باشه .بای بای

 

آنقدر دوستت دارم که

پروانه ها گیج می شوند

گل ها تعجب می کنند

و باران دلش آب می افتد !

1393/8/19



تاريخ : دوشنبه 19 آبان 1393 | 19:19 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

عاشقانه
“صادقانه”عارفانه”شاعرانه”
“بی بهانه”باصداقت”بی نهایت”تاقیامت”

من فدایت میشوم…

سلام و صد تا سلام به روی ماه دختر گلم خوبی انشالله عزیزکم

بازم عذز تقصیر بابت تاخیرخوب برات بگم از روزهای آغازآ بان ماه روز پنجشنبه اول آبان رو که اومدی کتابخونه و تا عصری که با هم بریم خونه پیش من بودی و کلی بازی وشادی داشتی و حسابی بهت خوش گذشت با بچه ها بازی کردی و بدوبدو کلی سر صدا به راه انداختی و تا میتونسنتی انرژیهات رو تخلیه کردی و عصر که اومدیدم خونه آروم رفتی سراغ بازی و تماشای تلوزیون روز جمعه هم عصری چون هوا لطیف بود از سرمای گزنده پاییز زیاد خبری نبود با هم رفتیم پارک و ا,نجا با دو سه تا بچه دوست شدی بعد از کلی تاب و سرسره سواری با اون بچه ها نیم ساعتی رو بازی کردی و بعد راهی خونه شدیم بعد از اینکه اومدیم خونه بردمت حمام یک ساعتی رو هم آب بازی کردی من پیش خودم فکر کردم الان بعد از شام ساعت نه نشده شما خوابی ولی زهی خیال باطل چون ساعت داشت از یازده هم میگذشت که شما خوابیدی البته نا گفته نماند که از وقتی مدرسه میری شبها زودتر میخوابی و صبح هم سحرخیز هستی و من رو هم سحر خیز کردی .این روزها از  یک طرف باید تکالیف مدرسه رو انجام بدی از طرفی تکالیف کلاس زبان و این مسئله کمی خسته ات میکنه البته خیلی هم لجباز شدی و تا کاری رو خودت دلت نخواد  انجام نمیدی تکلیفی رو که فقط 5 دقیقه وقت باید صرف انجامش بشه گاهی دو ساعت زمان می بره تا انجام بدی و متاسفانه موقع انجام تکلیف حتما من باید راهنمایت کنم و حرف هیچ کس دیگه به جز من رو گوش نمیکنی نه بابا نه عمه و متاسفانه منم گاهی تا از سرکار برگردم و اوضاع خونه رو رو به راه کنم و شام رو آماده کنم طول میکشه و دیگه برام توان و حوصله سرو کله زدن با شما باقی نمی مونه ولی این باعث مشه که موقع انجام تکالیف با لجبازیها ی شما گاهی صدام بالا بره و سرت غر بزنم که کارت رو انجام بدی و اما از ته دل گاهی پشیمون میشم که چرا آموزش زودهنگام رو برای شما شروع کردم تا حوصله ات سرنره کاش راه دیگه ای برای سرگرم کردنت پیدا میکردم تا حالا مجبور نباشم هم خودم اذیت بشم هم شما رو خسته و ناراحت ببینم امیدوارم بر من و بابا خرده نگیری چون ما فکر کردیم این راه برای سرگرم شدن خیلی خوبه چون استعداش رو داری اما به این فکر نمیکردم که شاید توانایی انجام تکالیف رو نداشته باشی از طرفی کتاب کار کلاس زبانت هست از طرفی نقاشی و اشکال و نوشتار مدرسه ات و این خسته ات میکنه و باعث میشه که بعضی وقتا خسته بشی و بگی مامان دیگه نمیخوام برم کلاس زبان و یا گاهی بگی دیگه نمیخوام برم مدرسه البته این گفتن هات زود گذر هست و روز جمعه همش منتظر اومدن شنبه و رفتن به مدرسه ای و هر روز صبح که ازخواب بلند میشی میپرسی مامان امروز مدرسه دارم ؟مامان امروز کلاس زبان دارم و در جواب بله من کلی خوشحال میشی وآخ جون و جیغ و هورا کشیدنت باز امیدوارم میکنه که اشتباه نکردم که آموزش زود هنگام رو برای دخترکم انتخاب کردم دخترکم الان 54 ماه یعنی 4 سال و هفت ماه هست که مادر شدم و از این لذت ناب خدادای سرشار شدم 54 ماه است که دچار دخترکی شدم که از جانم بیشتر دوستش دارم 54 ماه است که مستم مست مست از عشق دخترکی که با اومدنش دنیایی جدید رو برام به ارمغان آورد و زن بودن و زن شدن به معنای کامل رو برام معنی کردم امروز من یک مادرم مادر دخترکی چهار سال و نیمه که وجودش سراسر عشق است محبت ناب الهی که هرچی بیشتر نگاهش میکنم بیشتر تشنه میشم هرچی بیشتر در آغوشم میفشارم احساس نیاز به بودنش به داشتنش به نگاه کردنش به بوسیدنش در من بیشتر و بیشتر تقویت میشه و هر وقت سرشار میشم از لذت و خوشی بودنش یکدفعه ته دلم هری پائین میرزه که اگه یه روزی بزرگ بشی و بری و مامان بمونه تنها اونوقت  چی به سرش میاد و بعد به خودم نهیب میزنم همون بلایی که سر بقیه مامان بابا ها میاد مگه زن نیستی مگه مادر نیستی پس باید مقاوم هم باشی این روال زندگی عادیه که یک روزی دخترک 54 ماه ات بشه برای خودش یک خانم کامل و برای خودش یک زندگی جداگانه ای رو تشکیل بده همون کاری که خودت یک روزی کردی و پس دلت به همون خدایی که این هدیه رو بهت ارزانی کرد قرص باشه که یک فکری هم برای اون روزوت میکنه دخترک عزیزم امیدوارم هر روز و هر لحظه در پناه خدای بزرگ باشی و من روز به روز شاهد موفقیتهای روز افزونت باشم و شریک روزهای قشنگ و لحظه های شاد زندگیت باشم مثل همیشه میسپارمت به دستای پر از مهر پرودگار عالمیان شاد باشی و سلامت عزیز دلم.

 

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﺎﯼ ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﺮﺍﻧﻪﺀ
ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺎﺏ ﺍﺳﻔﻨﺠﯽ ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ
ﻣﯿﮑﻨﯽ ، ﯾﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺳﻬﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﺳﺮﺳﻔﺮﻩ ، ﻫﻮﯾﺞ ﻫﺎ ﺷﺪ ......
ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺠﺎﻉ ﻣﯿﺸﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻣﭙﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺳﻮﺳﮏ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ
ﻣﯿﮕﯽ ( ﺩﯾﺪﯼ ﺗﺮﺱ ﻧﺪﺍﺷﺖ ! ) ...... ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ
ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯽ ﯾﺎﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﯿﻨﯽ ﺗﺎ ﮐﻮﺩﮎ ﺗﺐ
ﺩﺍﺭﺕ ﺗﺸﻨﺞ ﻧﮑﻨﻪ ...... ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﺷﺒﮑﻪ ﭘﻮﯾﺎﺱ ﻭ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﭘﺨﺶ
ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ........ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﯼ !
ﻭﻫﺰﺍﺭ ﻭﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ....... ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺷﯿﺮﯾﻦ
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺘﺎﯾﻢ

1393/8/9

 

به تـــ ــــو بدهکارم…
دست کم یک جان برای هر لبخندت … !
.



تاريخ : شنبه 10 آبان 1393 | 9:18 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 38 صفحه بعد