ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |
 

نامه ای زیبا و عاشقانه يك مادر به فرزندش

 

فرزند دلبندم!  اين نامه را به تو مى نويسم، به تو كه آينده منى!

 

عزيزم….زيباترينم…. روزى كه تو را در درونم حس كردم…. نه آزمايش داده بودم…. نه فرشته ها برام خبر آوردن….. فقط صبح احساس كردم نقطه اى سپيد درونم مى جوشه…

 

حس گرمى رگهامو پر كرده بود. هيچ كس باور نكرد حرفمو اما مى دونستم دارم مادر مى شم…. به فكر فرو رفتم، من قرار است به عنوان مادر چه چيزهايى به فرزند خود ياد بدهم و قرار است به زودى نام مقدس مادر را كه مسئوليت زيادى به همراه دارد را بر خود بگذارم!

 

 آن روز كه درونم زاده شدى دوباره عاشق شدم و هميشه از خدا خواستم سالم و مهربان باشى. فرزند عزيزم، عشق من، دوست دارم آنچنان كه لياقتش را دارى برايت مادرى كنم، قلب من، از زمانى كه متولد شدى لحظه به لحظه با هم بوديم، هر جا مى رفتم تو را مانند پاره اى از وجودم با خودم مى بردم، تب مى كردى تب مى كردم، مريض مى شدى مريض مى شدم، تشنگى و گرسنگى تو را حس مى كردم و هر كارى كه دوست داشتى به بهترين شكل برايت انجام مى دادم. عزيزم با هر مكش دهان كوچكت براى شير خوردن محبت و فداكارى را در رگ هاى بدنت تزريق كردم.

 

تو شايد فرشته نگهبان منى، بهانه تحمل سختى هايم، به خاطر تو مى جنگم و كار مى كنم. عجيب است اشكهايم كه براى تو مى ريزند آرامم مى كند، صدا كردن نامت برايم افتخار آفرين است، در هر خنده شيرينت اميد را حس مى كنم، تو معلمى هستى كه خداوند بزرگ به من هديه داده، تو به من ياد دادى حرف زدن را، آرامش را، تو به من راه رفتن را ياد دادى در اوج سختى ها و مبارزه كردن را و نديدن را وقتى همه چيز سياه است، چشم هايت به من نگاه كردن را آموخت، دست هاى كوچكت تلاش كردن براى هر آنچه آرزويش را دارى و حضورت غم و درد و رنج را از يادم مى برد، كنار تو تنهايى از دلم پر مى كشد. عزيزم هر جاى اين دنيا وقتى تو باشى بزرگترين بهشت روى زمين است.

 

فرزندم دنيا مكانى تكرارى است اما تكرار اين روزها با وجود تو زيباترين تكرر زندگيم است. زيبايى درونى است و تو درون و بيرون زيبايى دارى. سرو خوش قامت من در بهشت موهايت معانى تفاهم و لذت را باز شناختم. مى خواهم بدانى چقدر دوستت دارم و تو پيش من از چه جايگاه ويژه اى برخوردار هستى. در اين برهه از هستى كه ما آن را زندگى مى ناميم دو نكته آموخته ام: يكى اينكه هر يك از ما در عالم وجود، انسان هايى ويژه و يكتا هستيم، و ديگر اينكه عشق بالاترين و قدرتمند ترين وسيله اى است كه در زندگى در اختيار داريم. گل نازم مطلبى درباره عشق خوانده بودم و از لحظه تولدت هر روز برايت آن جملات را مى خوانم تا با ديدى باز از عشق، عاشق شوى و عاشقانه زندگى كنى.

 

فرزندم چند نصيحت را از من هميشه به يادگار داشته باش:
فرزندم بدان كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند، در ازاى هر دشمن، دوستى هم هست، فرزندم بياموز كه از باختن پند بگير و از باختن لذت ببر، از غبطه خوردن بر حذر باش و نقش و تاثير مهم خنديدن را ياد بگير.

 

نقش مهم كتاب را در زندگيت فراموش نكن.

 

فرزندم ياد بگير در مدرسه بهتر اين است كه مردود شوى اما با تقلب به قبولى نرسى.
عزيزم ياد بگير همه حرف ها را گوش كنى و سخنى كه را كه به نظرت درست مى رسد انتخاب كنى، ارزش هاى زندگى را ياد بگير و در اوج اندوه تبسم كن و هيچ وقت تسليم هياهو نشو و اگر خود را بر حق دانستى پاى سخنت بايست و با تمام قوا بجنگ…

 

تعهد و مسئوليت ما “در مقابل زندگى” در اين سياره اين است كه از كليه و تواناييهاى خود براى رسيدن به آنچه توانايى آن را داريم استفاده كنيم و اين امتياز را براى كليه همنوعان خود نيز قائل باشيم. چنانچه اين وظيفه را از راه ابراز عشق، علاقه و احترام و بى غرضانه به انجام رسانيم.

 

وقتى دنيا را ترك مى كنيم كه ناگريز روزى ترك خواهيد كرد، پيوسته جاى نيك ما خالى خواهد بود. برايم دعا كن كه محتاج دعاى تو با آن قلب پاكت هستم.

 

عزيزم تمام زندگيم براى توست، تمام وجودم مال توست، دوستت دارم بى نهايت و از خداوند براى داشتنت هميشه شكرگزارم.




[ موضوع : ادبی]
تاريخ : جمعه 25 تير 1395 | 12:27 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

مرخصی ندارد

حتی وقت استراحت ندارد

حقوق و مزایا ندارد

بیمه ندارد

ترفیع و پست و مقام ندارد

استعفا یا اخراج شدن ندارد

بازنشستگی و از کار افتادگی هم ندارد

با این حال دوست داشتنی‌ ترین شغل دنیاست ، عاشق تو بودن !

 

 

سلام و صد تا سلام گرم به روی ماه دختر نازنیم انشالله که سالم سرزنده و موفق و موید باشی عزیز دلم .

خوب جونم برای سونیای نازنینم بگه از دیرو مدرسه تون براتو کلاس ریاضی گذاشته و اولین جلسه دیروز بود قرار هست هر هفته دو روز از ساعت ده تا یازده بری کلاس .پریشب ساعت نزدیک ده بود که معاون مدرسه تو زنگ زد و گفت فردا صبح کلاس شروع میشه و اولین جلسه است از ساعت ده تا یازده سونیا جان بیان کلاس متاسفانه من اشتباهی متوجه شده بوده و بجای ده تا یازده فکر کردم ده تا دوازده هست خلاصه اینکه دیروز صبح رفتی کلاس و ساعت یازده و بیست دقیقه بود که خانم جعفری(معاون مدرسه تون هستند ) زنگ زد و گفت شما دخترتون رو نمیخواید من با تعجب گفتم چرا مگه اتفاقی افتاده ایشون گفتند که بیست دقیقه است کلاس تموم شده همه بجه ها رفتن و سونیا جان تنها مونده و من فهمیدم که ساعت رو اشتباه متوجه شده بودم خلاصه از ایشون معذرت خواهی کردم خودم که سرکار بودم زنگ زدم خونه عزیز و گفتم یکی بیاد دنبالت بیاردت خونه خلاصه دیروز حسابی خوشحال بودی و همش سر ذوق بودی آخه این چند وقت خیلی حوصله ات سر رفته بود دیروز هم دوستانت رو دیده بودی هم یک سرگرمی پیدا کرده بودی و خیلی خوشحال بودی .خدا رو شکر که یک کوچولو سرگرم میشی تا مدرسه ها باز بشن کمتر حوصله ات سر میره .خوب دختر قشنگ و نازنیم امید وارم که این کلاسها براتون مفید باشه و در آینده شاهد موفقیت های پی در پی دختر نازنینم باشیم .عزیزدلم فعلا به خدا یسپارمت تا بعد در پناه خدای مهربون باشی .بای بای

1395/4/22




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : سه شنبه 22 تير 1395 | 18:57 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

دخترم !

وقتی که به تو نگاه میکنم

نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم

آخه فقط خدا میتونسته

موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه.

 

سلام و صد تا سلام گرم مثل این روزهای تابستونی به روی هم چون ماه دخترک نازنینم خوبی انشاالله جان مادر

دختر نازنینم بازم یک روز نهم از یک ماه دیگه اومد و خاطره بد نیا اومدن تو برام زنده شد وقتی که یک نهم میاد یعنی بازم دخترم بزرگ تر و بزرگتر شد هر نهم شده یک تلنگر برای من و هر وقت به نهم ی ماه میرسم میبینم دختر نازنینم داره خانم تر و عاقل تر میشه و برای خودش شده یک پا خانم موقر و متین  ذوق میکنم و سر از پا نمیشناسم و شکر خدای مهربون رو به جا میارم که همچین در گرانبهایی رو بهم داد و من رو شایسته مادری دونست آره امروزهم نهم تیرماه اولین ماه تابستون هستیم و نازنین من شد 75 ماهه دختر هفتاد پنج ماهه من در اوج گرما و باوجود این گرما و تقارن ماه مبارک رمضان گرمای هوا بیشتر به جشم میاد روزها گرم و طولانی هستند و شما اوقاتت داره کاملا به بطالت میگذره نه مدرسه و نه هیچ کلاسی نمیری همش توی خونه بیکاری و من چون گرمای زیاد هوا اذیتم میکنه با وجود روزه  داری دیگه توانایی این رو ندارم که هم سر کار برم و هم شما رو ببرم یک کلاسی چیزی و بیارم واقعا در توانم نیست ببخشید نازنین مه جبینم که فعلا نمیتونم برات کاری بکنم این روزها متاسفانه برای شما روزهای خوبی نیستند نه جایی میری و تفریح و سرگرمی داری نه درست غذا میخوری (چون من وبابایی صبحانه و ناهار نمیخوریم)شما هم میلی به غذا نداری و تنهایی غذا نمیخوری روزهات برات کسالت بار شده فقط با تلوزیون و اسباب بازی و تبلت سرت رو گرم میکنم ولی خیلی وقت اضافه  میاریم و شما شاکی میشی از اینکه نمیبرمت کلاس شرمنده هستم دخترم البته دیگه ماه مبارک رمضان رو به اتمام هست و انشالله برای بعد ماه رمضان سعی میکنم یک کلاسی  چیزی بفرستمت تا سرگرم بشی و یه چیزی هم یاد بگیری انشالله خوب عزیز دلم بازم 75 ماهگیت مبارک و به خدا میسپارمت تا پست بعدی.بای بای

1395/4/9




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : يکشنبه 13 تير 1395 | 16:23 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

از تو یک نقاشی میکشم تو را با آن لبخند زیبایت 

تو را با آن چشمهای معصوم و بر از آرامشت تمجسم میکنم

فقط لبخند تو زیباتر و ماندگار تر از مونالیزاست

به دنیا کاری ندارم اما ماندگارترین اثر در وجود من 

                                                                                                توی تو

سلام و صد تا سلام بر دختر نازنیم خوبی عزیز دلم چه خبر چه میکنی انشالله که همیشه خوب و خوش سلامت باشی نازنینم .خوب جونم برای دختر نازنیم بگه که امروز رفتیم برای زدن واکسن شش سالگی برای ورود به دبستان اول رفتیم درمانگاه نزدیک خونمون تا واکسنت رو بزنی که ازمون پرسیدند صبحونه خوردی یا ناشتا هستی که گفتیم صبحانه نخوردی (قبل از بیرون رفتن از خونه برات کره عسل آوردم با چای شیرن صبحانه بخوری گفتی نمیخوام هرچی بهت گفتم میخوایم بریم واکسن بزنیم صبحانه ات رو بخور گفتی نه میل ندارم و صبحانه ات رو نخوردی ) ایشون هم گفتند برو یک چیزی بگیره براش بخوره بعد بیارش برای زدن واکسن خلاصه از درمانگاه اومدیدم بیرون و رفتیم مغازه گفتی کیک میخوام و شیر کاکائو برات گرفتم خوردی و تمام لباسهات شیرکاکائو ریختی کثیف کردی بعدش  برگشتیم  به درمانگاه و شما مثل یک خانم وایستادی تا برات واکسنت رو زدند اصلا هیچی نگفتی و صداتم درنیومد دختر نازنین من اصلا فکر نمیکردم به این راحتی باشه فکر میکردم حالا کلی گریه و زاری میکنی اما خدا رو شکر اصلا اذیت نکردی بعدشم که قد و وزنت رو گرفتند و بعدشم دکتر دیدت و فقط گفتند یک کم وزنت کمه اما قدت خوب بود .بعد از اونجا رفتیم پایگاه سنجش اونجا هم همه چی خوب بود واون قسمت که مربوط به هوشت بود خیلی خوب بود بعد از اینکه از اتاق اومدی بیرون از اون خانم آزماینده پرسیدم که چطور بودی گفتند خیلی خوب عالی بودی معمولا بچه  ها نمره 25 تا 30 میگیرن اما شما نمره 42 رو گرفتی بعد از اونجا توی سامانه اسم شما ثبت شد و یک برگه داند بردیم برای مدرسه ات برگه رو تحویل دادیم و اومدیم خونه خوب اینم از سنجش سرکار خانم سونیا خانم خوب عزیزم من برم بعدا بازم میام و برات مینویسم فعلا در پناه حق باشی عزیز دل مادر.

1395/3/26




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 14:56 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

باغ ِ گل کنار ِ چشم های تو بی طراوت است...

 

تو از بس براي من عزيزي!
خودم را فراموش كرده ام...
تو كودكي هاي مني يا كودكي هاي پدرت؟
تو كدام مايي؟
كه انقدردلنشين و دلبرانه اي!
فداي تو تمام لحظه هاي من .

سلام و صد تا سلام گرم به روي زيبا تر از ماه نازنين مه جبينم خوبي انشالله دختر كم بازهم عذر تقصير بابت تاخير .ماماني ديگه خيلي تنبل شده و ني ني وبلاگ ديگه مثل گذشته ها نيست و هيچ حس و حالي نداره خيلي خلوت و بي صدا و بي هيچ شور و هيجاني شده نه كسي سر ميزنه نه حالي ميپرسه و نه كسي نظري ميگذاره به همه اين دلايلي كه گفتم من تنبل دست و دلم به نوشتن نميره تا خاطرات عزيز دلم رو بنويسم تا وقتي بزرگ شد بخونه و لذت ببره .خوب حالا بريم سر اصل مطلب از كجا شروع كنم برات بگم خوب اول بريم سر جشن الفبا و باسواد شدنت و پايان كلاس اول ابتدايي خوب دختركم سونياي نازنيم با اينكه تازه شش سالت تموم شده اما شما كلاس اول ابتدايي رو با موفقيت پشت سر گذاشتي و روز بيست و نهم ارديبهشت ماه كلاس اول ابتدايي رو رسما به اتمام رسوندي متاسفانه مدرسه جشن الفبايي رو كه براتون گرفت از اوليا دعوتي به عمل نيومد و فقط براي بچه ها توي مدرسه يك جشن مختصري گرفته شد و لوح مخصوص رو همون روز 29 ارديبهشت بهتون داند و تعطيل شديد.و اما پايان شش سالگي هست و افتادن دندادن هاي شيري ولي نازگل خانم مامان به جاي اينكه دندانهاي شيريش بيفته انتهاي دهانش دو تا دندون ديگه داره درمياد البته و چطور بگم متاسفانه شما چهارتا دندون خراب داري و همزمان با در اومدن دندونهاي جديدت يكي از دندونهاي خرابت به شدت آبسه كرد و نزديك يك هفته داروي آنتي بيوتيك مصرف كردي و آبسه دندونت بهتر شد اما با داشتن چهارتا دندون خراب چند روز يك بار دندون در ميگيري و  ما از طرفي دلمون ميخواد كه ببريمت دندون پزشكي تا دندونهات رو برات بكشه و از طرفي چون شش سالت شده دلمون نمياد اين كار رو بكنم و اون درد رو تحمل كني و بنظرم صبر كنيم تا دندونات خودشون بيفتن بهتره البته نظر دندون پزشكي هم كه براي آبسه دندونت بردمت هم همين بود گفتند آنتي بيوتيك رو مصرف كن اگر آبسه و درد دندونت خوب شد دندونت رو نكشيم و صبر كنيم تا به روال طبيعي خودش بيفته و دندون جديد جاش دربياد اين هم از مسئله دندون . و اما تابستون شروع شده و شما تمام وقتت داره به بطالت ميگذره دلم ميخواد مجدد بفرستمت كلاس زبان اما شما هر لحظه يك حالي داري گاهي با ذوق و شوق فراوان استقبال ميكني و ميگي دلم ميخواد برم كلاس وگاهي ميگي نه دلم نميخواد تكليف انجام بدم دوست ندارم برم كلاس متاسفانه هيچ تمريني هم نميكني و ميترسم تما اون چيزي رو كه ياد گرفتي رو كاملا فراموش كني اين دو دل بودنت من رو هم مردد كرده كه بفرستمت كلاس يا نه نفرستمت از طرفي شاغل بودن من باعث ميشه تا محدويت زمان داشته باشيم مخصوصا كه كارم شيفتيه و دائم هم اين اين شيفت ها در حال تعويض هست و نميتونم يك برنامه ريزي درست و حسابي داشته باشم تا براي اوقات فراغتت يك برنامه ريزي بكنم تا يك كلاس بري و سرگرم باشي و تو خونه حوصله ات سر نره و هر دم به دقيقه به يك در بزني و كلي هم ضرر بزني هم به خودت هم به ما مثلا همين ديشب ساعت دوازده شب هنرمند بودنت گل كرد و رفتي رنگ گواش آوردي و شروع كردي به نقاشي تا نزديك ساعت يك ديگه خسته شدي رفتي پالتت رو بشوري بگذاري كنار و بري بخوابي كه رفتي توي آشپزخونه و شروع كردي به شستن كه يكدفعه صداي شديد و شكستن يك شي شيشه اي بلند شد هم من خيلي ترسيدم و هم خودت به شدت ترسيدي كه ديدم بله از روي كابينت پارچ رو انداختي زمين و هزار تيكه شد هيچي ديگه بابايي بهت گفت از جات حركت نكن و اومد بغلت كرد بردت گذاشتت توي تختت و سريع خوابيدي و بنده حقير هم تازه ساعت يك رفتم توي آشپزخونه به شيشه جمع كردن و شستشو اين هم حاصل بيكاري شما خانم كوچولو هست  خلاصه اينكه فعلا در حال حاضر كاملا وقتت آزاد هست و همش توي خونه اي .اميدوارم در هر حال هستي موفق و شاد سلامت باشي و بيماري و غم ازت دور باشه دختر گلم.نازنيم در پايان نوشته هام هفتاد و چهار ماه شدنت رو بهت تبريك ميگم اميدوارم هفتاد و چهار ساله بشي البته از خدا طول عمر همراه با عزت و احترام و عاقبت به خيري رو برات ميخوام. خدان هميشه و در همه حال نگهدارت باشه تا پست بعدي خدا حافظ.

1395/3/9

 




[ موضوع : خاطرات, آموزش زبان , کلاس اول ابتدایی]
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | 10:29 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 43 صفحه بعد