ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو

با واژهها بیان کنم.

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشتهام

با این همه

هنگامی که میخواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم،

واژهها حتی نمیتوانند ذرهای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.

گرچه نمیتوانم جوهر این احساسات شگفتانگیز را بیان کنم،

میتوانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.

آن گاه که با توام،

احساس پرندهای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز میکند.

آن گاه که با توام،

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند.

آن گاه که با توام،

چون امواج دریا هستم،

که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند.

آنگاه که با توام،

رنگین کمانی پس از توفانم،

که پرغرور رنگهایش را نشان میدهد.

آنگاه که با توام،

گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.

اینها تنها ذرهای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.

شاید واژه «عشق» را ساختهاند

تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.

اما باز هم این واژه کافی نیست.

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم که

بیش از عشق بر تو عاشقم.




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 فروردين 1392 | 7:30 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

از تو یک نقاشی میکشم تو را با آن لبخند زیبایت 

تو را با آن چشمهای معصوم و بر از آرامشت تمجسم میکنم

فقط لبخند تو زیباتر و ماندگار تر از مونالیزاست

به دنیا کاری ندارم اما ماندگارترین اثر در وجود من 

                                                                                                توی تو

سلام و صد تا سلام بر دختر نازنیم خوبی عزیز دلم چه خبر چه میکنی انشالله که همیشه خوب و خوش سلامت باشی نازنینم .خوب جونم برای دختر نازنیم بگه که امروز رفتیم برای زدن واکسن شش سالگی برای ورود به دبستان اول رفتیم درمانگاه نزدیک خونمون تا واکسنت رو بزنی که ازمون پرسیدند صبحونه خوردی یا ناشتا هستی که گفتیم صبحانه نخوردی (قبل از بیرون رفتن از خونه برات کره عسل آوردم با چای شیرن صبحانه بخوری گفتی نمیخوام هرچی بهت گفتم میخوایم بریم واکسن بزنیم صبحانه ات رو بخور گفتی نه میل ندارم و صبحانه ات رو نخوردی ) ایشون هم گفتند برو یک چیزی بگیره براش بخوره بعد بیارش برای زدن واکسن خلاصه از درمانگاه اومدیدم بیرون و رفتیم مغازه گفتی کیک میخوام و شیر کاکائو برات گرفتم خوردی و تمام لباسهات شیرکاکائو ریختی کثیف کردی بعدش  برگشتیم  به درمانگاه و شما مثل یک خانم وایستادی تا برات واکسنت رو زدند اصلا هیچی نگفتی و صداتم درنیومد دختر نازنین من اصلا فکر نمیکردم به این راحتی باشه فکر میکردم حالا کلی گریه و زاری میکنی اما خدا رو شکر اصلا اذیت نکردی بعدشم که قد و وزنت رو گرفتند و بعدشم دکتر دیدت و فقط گفتند یک کم وزنت کمه اما قدت خوب بود .بعد از اونجا رفتیم پایگاه سنجش اونجا هم همه چی خوب بود واون قسمت که مربوط به هوشت بود خیلی خوب بود بعد از اینکه از اتاق اومدی بیرون از اون خانم آزماینده پرسیدم که چطور بودی گفتند خیلی خوب عالی بودی معمولا بچه  ها نمره 25 تا 30 میگیرن اما شما نمره 42 رو گرفتی بعد از اونجا توی سامانه اسم شما ثبت شد و یک برگه داند بردیم برای مدرسه ات برگه رو تحویل دادیم و اومدیم خونه خوب اینم از سنجش سرکار خانم سونیا خانم خوب عزیزم من برم بعدا بازم میام و برات مینویسم فعلا در پناه حق باشی عزیز دل مادر.

1395/3/26




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 14:56 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

باغ ِ گل کنار ِ چشم های تو بی طراوت است...

 

تو از بس براي من عزيزي!
خودم را فراموش كرده ام...
تو كودكي هاي مني يا كودكي هاي پدرت؟
تو كدام مايي؟
كه انقدردلنشين و دلبرانه اي!
فداي تو تمام لحظه هاي من .

سلام و صد تا سلام گرم به روي زيبا تر از ماه نازنين مه جبينم خوبي انشالله دختر كم بازهم عذر تقصير بابت تاخير .ماماني ديگه خيلي تنبل شده و ني ني وبلاگ ديگه مثل گذشته ها نيست و هيچ حس و حالي نداره خيلي خلوت و بي صدا و بي هيچ شور و هيجاني شده نه كسي سر ميزنه نه حالي ميپرسه و نه كسي نظري ميگذاره به همه اين دلايلي كه گفتم من تنبل دست و دلم به نوشتن نميره تا خاطرات عزيز دلم رو بنويسم تا وقتي بزرگ شد بخونه و لذت ببره .خوب حالا بريم سر اصل مطلب از كجا شروع كنم برات بگم خوب اول بريم سر جشن الفبا و باسواد شدنت و پايان كلاس اول ابتدايي خوب دختركم سونياي نازنيم با اينكه تازه شش سالت تموم شده اما شما كلاس اول ابتدايي رو با موفقيت پشت سر گذاشتي و روز بيست و نهم ارديبهشت ماه كلاس اول ابتدايي رو رسما به اتمام رسوندي متاسفانه مدرسه جشن الفبايي رو كه براتون گرفت از اوليا دعوتي به عمل نيومد و فقط براي بچه ها توي مدرسه يك جشن مختصري گرفته شد و لوح مخصوص رو همون روز 29 ارديبهشت بهتون داند و تعطيل شديد.و اما پايان شش سالگي هست و افتادن دندادن هاي شيري ولي نازگل خانم مامان به جاي اينكه دندانهاي شيريش بيفته انتهاي دهانش دو تا دندون ديگه داره درمياد البته و چطور بگم متاسفانه شما چهارتا دندون خراب داري و همزمان با در اومدن دندونهاي جديدت يكي از دندونهاي خرابت به شدت آبسه كرد و نزديك يك هفته داروي آنتي بيوتيك مصرف كردي و آبسه دندونت بهتر شد اما با داشتن چهارتا دندون خراب چند روز يك بار دندون در ميگيري و  ما از طرفي دلمون ميخواد كه ببريمت دندون پزشكي تا دندونهات رو برات بكشه و از طرفي چون شش سالت شده دلمون نمياد اين كار رو بكنم و اون درد رو تحمل كني و بنظرم صبر كنيم تا دندونات خودشون بيفتن بهتره البته نظر دندون پزشكي هم كه براي آبسه دندونت بردمت هم همين بود گفتند آنتي بيوتيك رو مصرف كن اگر آبسه و درد دندونت خوب شد دندونت رو نكشيم و صبر كنيم تا به روال طبيعي خودش بيفته و دندون جديد جاش دربياد اين هم از مسئله دندون . و اما تابستون شروع شده و شما تمام وقتت داره به بطالت ميگذره دلم ميخواد مجدد بفرستمت كلاس زبان اما شما هر لحظه يك حالي داري گاهي با ذوق و شوق فراوان استقبال ميكني و ميگي دلم ميخواد برم كلاس وگاهي ميگي نه دلم نميخواد تكليف انجام بدم دوست ندارم برم كلاس متاسفانه هيچ تمريني هم نميكني و ميترسم تما اون چيزي رو كه ياد گرفتي رو كاملا فراموش كني اين دو دل بودنت من رو هم مردد كرده كه بفرستمت كلاس يا نه نفرستمت از طرفي شاغل بودن من باعث ميشه تا محدويت زمان داشته باشيم مخصوصا كه كارم شيفتيه و دائم هم اين اين شيفت ها در حال تعويض هست و نميتونم يك برنامه ريزي درست و حسابي داشته باشم تا براي اوقات فراغتت يك برنامه ريزي بكنم تا يك كلاس بري و سرگرم باشي و تو خونه حوصله ات سر نره و هر دم به دقيقه به يك در بزني و كلي هم ضرر بزني هم به خودت هم به ما مثلا همين ديشب ساعت دوازده شب هنرمند بودنت گل كرد و رفتي رنگ گواش آوردي و شروع كردي به نقاشي تا نزديك ساعت يك ديگه خسته شدي رفتي پالتت رو بشوري بگذاري كنار و بري بخوابي كه رفتي توي آشپزخونه و شروع كردي به شستن كه يكدفعه صداي شديد و شكستن يك شي شيشه اي بلند شد هم من خيلي ترسيدم و هم خودت به شدت ترسيدي كه ديدم بله از روي كابينت پارچ رو انداختي زمين و هزار تيكه شد هيچي ديگه بابايي بهت گفت از جات حركت نكن و اومد بغلت كرد بردت گذاشتت توي تختت و سريع خوابيدي و بنده حقير هم تازه ساعت يك رفتم توي آشپزخونه به شيشه جمع كردن و شستشو اين هم حاصل بيكاري شما خانم كوچولو هست  خلاصه اينكه فعلا در حال حاضر كاملا وقتت آزاد هست و همش توي خونه اي .اميدوارم در هر حال هستي موفق و شاد سلامت باشي و بيماري و غم ازت دور باشه دختر گلم.نازنيم در پايان نوشته هام هفتاد و چهار ماه شدنت رو بهت تبريك ميگم اميدوارم هفتاد و چهار ساله بشي البته از خدا طول عمر همراه با عزت و احترام و عاقبت به خيري رو برات ميخوام. خدان هميشه و در همه حال نگهدارت باشه تا پست بعدي خدا حافظ.

1395/3/9

 




[ موضوع : خاطرات, آموزش زبان , کلاس اول ابتدایی]
تاريخ : شنبه 8 خرداد 1395 | 10:29 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

میلادت ای عزیزتر ازجان خجسته باد

در مقدمت غزل به ترنم نشسته باد

 

مادرشدن عجب حسی یه.....
 

میلیون ها سال است که زن ها حامله می شوند و شکم هایشان می شود خانه موجودی دیگر.
میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است. نه خود زن های حامله و نه رهگذرها. مردم دوست دارند به زن های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمی شوند. جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو. چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.

یک چیزهایی هیچ وقت عادی نمی شود. بچه دار شدن مثل یک جادوست. مثل افسانه ای شیرین و عجیب و غریب که سخت می شود باورش کرد. آخر چطور می شود یک دفعه مادر شد. همین که اولین بار نقطه ای تپنده را نشانت می دهند و می گویند این بچه شماست، همه چیز تغییر می کند. دستت را می گذاری روی شکم و حس می کنی از همین حالا باید قوی تر باشی. باید محافظت کنی از این نقطه تپنده کوچک. باید حامی اش باشی، همراهش باشی. هر روز بزرگتر که می شود، احساساتت بیشتر موج بر می دارد. شروع به تکان خوردن که می کند فکر می کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی زمین نیست. لذتی وجودت را می گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
با گذشت هر روز و هر ماه چقدر عاشق تر می شوی. چقدر قلبت می تپد برایش. برای اویی که هیچ نمی دانی چه شکلی خواهد بود. چشم هایش، دهانش، انگشت هایش. از همین روزهاست که نگرانش می شوی. که چرا تکان نمی خورد، چرا نمی چرخد، چرا با لگدهایش نمی گوید من اینجام.
بارداری مثل یک جور جادوست. جادویی که همه چیز را تغییر می دهد. جادویی که تو را تغییر می دهد و دیگر اسمت را برای همیشه عوض می کند. بعد از این کسی هست که تو را مادر صدا می زند.
و امروز شش سال است که مادر صدایم می کنی دخترک نازنینم انشاالله عمری صد ساله داشته باشی پاره تنم میلادت مبارک

9/1/1395




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : دوشنبه 9 فروردين 1395 | 11:53 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

غریق چشم های توام

پلک نزن

دلم آشوب می شود!

سلام و صد تا سلام گرم به روی همچون ماهت دختر نازنینم .بازهم مامانی تنبل دیر اومد تا برات بنویسه روزهای سرد زمستونی داره به پایان میرسه و شما همچنان سرحال و پر شور و هیجان روزها رو پشت سر میگذاری ۷۱ امین ماهگرد تولدت شده و فقط یک ماه دیگه مونده که ششمین سال تولدت بشه و وارد هفت سالگی بشی.ترم نهم زبانت رو با موفقیت پاس کردی و چون تکلیف مدرسه ات زیاد بود هر چند میدونیم که کاراشتباهی هست اما دیگه کلاس زبان نمیری تا فقط تکالیف مدرسه رو داشته باشی و خسته نشی خودتم از نوشتن زیاد خسته بودی و وقتی گفتیم دیگه نمیری کلاس زبان مخالفتی نکردی و گفتی باشه فقط مدرسه برام کافیه.امیدوارم که هرچی توی این چند وقت یاد گرفته بودی رو یادت نره. معلم مدرسه هم ازت راضیه ولی طبق معمول هر روز یک چیزی گم میکنی یا مداد یا پاک کن بعضی وقتها هم کتاب و دفترت رو گم میکنی الان چند روزی هست که دفتر ریاضیت رو گم کردی . مداد و مداد رنگی و پاکن و تراش خیلی گم میکنی هفته  ای چند تا وبابابه همین خاطر همه چی برات بسته ای میخره تا لنگ نمونی و شما متاسفانه هیچ تلاشی نمیکنی تا این عادتت  رو ترک کنی. به هر حال عامل بچگی هست انشالله که با بزرگتر شدنت درست میشه.خوب دختر گلم بازم بهت ۷۱ یک ماه شدنت رو تبریک میگم . امیدوارم رو های خوبی داشته باشی و همیشه غرق در شادی و سرور باشی.از الان شمارش معکوس شروع میشه برای تولد ت پایان شش سالگی و قدم گذاشتن به سال هفتم زندگی.خوب دخترک نازنینم به دستان توانای پروردگار عالمیان میسپارمت تا پست بعدی .بای بای

9/11/1394

 




[ موضوع : خاطرات, آموزش زبان , کلاس اول ابتدایی]
تاريخ : يکشنبه 9 اسفند 1394 | 16:39 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |

ﻧﻤﯿـﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧﺘـ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﻬـ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯿـﮐه ﻧﮕﺎﻫم
ﻣﯿﮑﻨﯿـیﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨﺘـ ﻧﮕﺎﻫﺘـ
ﻣﯿﻠﺮﺯﺩﮐه ﺣﺴـ ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎﺳﺘـ
ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی ﮐه
ﺗﻤﺎم ﺩﻧﯿﺎﺳﺘـ…

 

سلام و صدتا سلام گرم توی این روزهای سرد سال به روی همچون ماه دخترکم خوبی انشاالله عزیز دلم ببخشد که کم میام اینجا و دیر به دیر برات مینویسم خیلی وقته که دیگه اینجا مثل قبلا نیست خیلی ساکت و خلوته دیگه کسی به کسی سر نمیزنه و او ن شور وشوق قبلا رو کسی نداره به همین خاطر من زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره من هر روز به اینجا سر میزنم ولی حوصله و حس و حال نوشتن رو ندارم دستم به نوشتن نمیاد ببخشید باید برات اعتراف میکردم که خیلی وقته که تنبل شدم و حس نوشتن رو ندارم به هر حال ببخشید .و اما این روزهای شما که مدام در حال یادگیری هستی و دایم در حال تمرینی نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه همه جا داری تمرین نوشتن میکنی از روی دیوار و سرامیک کف زمین بگیر تا بالشت زیر سرت که پر شده از نوشته های شما خانم خانما حروف الفبا رو تقربا نصفه و نیمه یاد گرفتی و چیزهایی رو که بلدی رو باهاشون کلمه میسازید و همه جا مینویسی علاقه عجیبی به بابا و سارا داری توی همه جملات از کلمه بابا یا سارا استفاده میکنی و توی همه تمرینات این دو کلمه هست تقریبا داری میافتی روی غلتک تادو هفته قبل نود درصد نوشته هات انگلیسی بود و زیاد از فارسی استفاده نمیکردی ولی الان از هردو زبان استفاده میکنی حتی توی نقاشیهای هم یک چیزایی مینویسی اگر هم کلمات رو به کار نبری از اعداد استفاده میکنی خوشبختانه پیشرفتت خوبه هم توی فارسی هم زبان و مربی زبانت کاملا ازت راضیه اوضاع املای فارسیت بد نیست املای هات همه خوب یا خیلی خوب هست املاهای زبانت هم همه بالای ۱۷ هست نسبت بچه های دیگه املات خیلی بهتره مربیت میگفت که خلیی خوب درس رو گوش میدی ویا دگیریت خیلی خوبه خدا رو شکر که مربی از ت راضیه و روز به روز درای پیشرفت میکنی البته توی مشق نوشتن کمی اذیت میکنی البته اگر دلت بخواد بی دردسر و در کوتاهترین زمان مینویسی اما اگر به دنبال باز ی باشی و من بگم تکالیفت رو بنویس مینویسی با اعمال شاقه و یک صفحه مشق رو سه ساعت تا پنج ساعت هم طول میدی تا تموم کنی ویک مشکل دیگه که داری این هست که دایم وسایلت رو توی مدرسه جا میگذاری یا گم میکنی همین الان که دارم برات مینویسم دفتر مشقت رو توی مدرسه گم کردی و اصلا هم به روی خودت نمیا ری و خیال نوشتن تکالیف رو نداری هر شب باید املا بنویسی و شما اصلا هیچ رغبتی نشون نمیدی میگذاردپی یک هفته همه رو باید من یکجا توی یک روز و معمولا روزمره باید بگم بنویسی و اینجوری روز تعطیل رو هم خراب میکنی و متاسفانه گوشت بدهکار حرفها من وبابات نیست نمیدونم باید در مقابل این کارها چکار کنم واقعا موندم مجبورت کنم هر کاری رو به موقع انجام بدی یا اینکه بگذار م به دل خودت باشی و هر وقت هر کاری رو دوست داری انجام بدی انشالله که زودتر بتونی خودت رو با این تکالیف وفق بدی و هر کاری رو به موقع خودش و بی دردسر انجام بدی خوب دختر گلم من باید برم انشا الله که دست و دلم به نوشتن بیاد و زود به زود برات بنویسم ودر پایان ۶9ماهگیت رو به خودم وخودت تبریک میگم نازنین مه جبین تاپست بعدی درپناه حق باشی خدانگهدار ت باشه تا بعد.

1394/10/9




[ موضوع : آموزش زبان , خاطرات, کلاس اول ابتدایی]
تاريخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | 12:04 | نویسنده : ❤مامان سونیا❤ |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 43 صفحه بعد