سونیا سونیا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

همه زندگی من سونیا

دستانی کوچک اما قلبی بزرگ

سلام و صدتا سلام به روی زیباتر از ماه گل دختر قند عسلم خوبی مامانی. جونم برای گل دخترم بگه از روز 11 اردیبهشت یعنی روز مادر روز یازدهم من صبح سرکار بودم و شما خونه عزیز جون اون روز تا ساعت هفت خونه نیومدی شب قبلشم خونه عزیز مونده بودی و من حسابی دلم برات تنگ شده بود اتفاقا پیش بابایی گله هم کردم و گفتم بچه های مردم روز مادر برای ماماناشون کادو میگیرن دختر ما از دیروز صبح که رفته خونه عزیزجونش دیگه نیومده خونه و من رو فراموش کرده بابایی هم گفت بچه است دیگه چه توقعی داری از بچه سه ساله ( نگو که بابایی با دختری هماهنگ بودن برای اینکه مامانی رو سورپرایز کنن و مامانی خبر نداشته ) همین که صحبتهای من و بابایی تموم شد دیدم در زدن بعد از باز کردن در...
15 ارديبهشت 1392

قلب‌های‌ کوچک‌تر از غصه

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود، وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌ و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ... وقتی احساس‌ میکنیم بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ... وقتی امیدها ته‌ میکشد و انتظارها به‌ سر نمیرسد ... وقتی طاقتمان تمام‌ میشود و تحمل مان‌ هیچ ... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم و مطمئنیم‌ که‌ تو فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ... آن‌ وقت‌ است&zwn...
14 ارديبهشت 1392

مادر ای پیغمبر زیبای عشق

        میلاد بزرگ زن عالم هستی بر تمامی فرشتگان زمینی مبارکباد. تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سرداشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمانی یافتن شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن برتو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه "مادر" داشتن     تا آم...
11 ارديبهشت 1392

انعکاس

سلام و صدتا سلام گرم به روی زیباتر از ماه گل دختر قند عسلم خوبی خوشی مامانی  خوب جونم بگه برای نازنین دخترم که روز جمعه 6 اردیبهشت ساعت نزدیک ده بود که عمه جون اومد دنبالت  و رفتی خونه عزیز جون و قرار شد عصر من و بابایی بیاییم اونجا دنبالت و از اونجا بریم سر ساختمونمون که مشغول بنایی هستیم عصری من و بابا میخواستیم بیاییم خونه عزیز که از اونجا با هم بریم  منم یک دست لباس برات برداشتم که بیام خونه عزیز لباسهات رو عوض کنم و از اونجا بریم وقتی اومدیم خونه عزیز جون دیدم شما با بابا بزرگ و عزیز جون رفتی ما هم  خودمون اومدیم و دو ساعت و نیمی اونجا بودیم و شما حسابی با هرچی که دلت خواست بازی کردی  یک کوچولو تاب  بازی ک...
9 ارديبهشت 1392

فقط بعضی هاش

  عشق يك سيب بهشتي است كه بي پرهيز است وبه اندازه چشم تو خيال انگيز است... مملو از خون دل است اين همه اما دل نيست كاسه ي صبر من است اين كه چنين لبريز است حيف از اين صرف نظر هاست خدا مي داند كه دل منصرف از عشق دلي ناچيز است.......   سلام به روی ماهت گل دختر قند عسلم خوبی مامانی ببخشید که بازم دیر برات مینویسم اما این روزها بی حوصله ام  نمیدونم چرا؟ ولی اینطوریم الان هم که میخوام برات بنویسم خودم نمیدونم چی بنویسم فقط اومدم بعضی از حرفهات و کارات رو تا از یادم نرفته و فراموش نشده بنویسم تا مبادا غبار زمان روش رو بپوشونه زیاد حاشیه نمیرم و شروع میکنم دیروز دارم سیب زمینی پوست میکنم وخلال میکنم برای غذا اوم...
4 ارديبهشت 1392

دوستت دارم

افغانی ………..صدقه تو شونوم!………….!Sadghe to shonom 2- انگلیسی ……………..آی لاو یو!……………………!I love you 3- ایتالیایی …………………تی آمو!……………………..!Ti amo 4- اسپانیایی …………….ته کویرو !………………………!Te quiro 5- آلمانی ………….ایش لیبه دیش!………………!...
2 ارديبهشت 1392

میزبان ماه میشویم

سلام و صد تا سلام به روی زیبای گل دختر قند عسلم خوبی مامانی حال و احوالت خوبه؟ انشاالله  که خوبه جونم بگه برای نازنین مه جبینم روز یکشنبه تعطیل بود من خونه بودم از همون اول صبح که بلند شدی از خواب پرسیدی مامان کی میری سرکار عمه  الان میاد من رو ببره خونه عزیز گفتم نه مامان امروز من سرکار نمیرم تعطیله توی خونه پیشت میمونم هنوز جمله من کامل نشده بود و حرف از دهنم بیرون نیومده بود که گفتی پس پاشو بریم پارک گفتم باشه عصر. به خیال خودم گفتم یادت میره و از سرت میافته اما زهی خیال باطل مدام رفتی و برگشتی گفتی مامان بریم پارک گفتم بریم خونه عزیز جون گفتی نه من میخوام برم پارک اگر من رو نمیبری پارک پس یالا پاشو برو سرکار چرا موندی خونه...
28 فروردين 1392