سونیا سونیا ، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

همه زندگی من سونیا

این روزهای دخترکم

آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت   وقتي روشني چشمهايت   در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود   با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت   از تنهايي معصومانه دستهايت   آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت   و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت   حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟   آنه ! اكنون آمده ام تا دستهايت را   به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري   در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در ان...
30 بهمن 1392

قلبم را نلرزان دختر

سلام و صد تا سلام گرم  به روی زیبا تر از ماه گل دختر قندعسلم خوبی عزیز دلم .بازم دیر اومدم شرمنده اما چه میشه کرد کارم زیاده و وقت کم . جونم برات بگه که دیروز ظهر از خونه زدیم بیرون به قصد رفتن سر کار البته باید اول شما رو میگذاشتم خونه عزیز جون و بعدش خودم میرفتم سر کار. ده دقیقه ای رفته بودیم که شما دستت رو به زور از دست من بیرون آوردی و شروع کردی به دویدن و هرچی من صدات زدم و ازت خواستم تنهایی ندویی یا حداقل آرو م تر بری تا منم بهت برسم گوشت بدهکار نبود که نبود تا اینکه بلاخره بعد از کلی صدا زدن وایستادی.   منم میخواستم سر راه برم مغازه و یک وسیله ای که خریدنش برام خیلی ضروری بود رو بخرم  بعد از اینکه کلی صد...
20 بهمن 1392

پرستار کوچولو

سلام و صد تا سلام به روی زیبا تر از ماه گل دختر قند عسلم خوبی انشالله نازنین مه جبینم .     ببخشید که بازم دیر اومدم تا برات بنویسم امروز دقیقا دو هفته ای هست که بیمارم و حالم خوب نیست و این بیماری قصد بیرون رفتن از تن من رو نداره و خیلی کسل و بیحالم کرده    و متاسفانه نتونستم بیام از کارها و حرفهای قشنگت بنویسم . خوب حالا بریم سر اصل مطلب که بر میگرده به دیروز پنجشنبه که طی یک تصمیم ناگهانی من تصمیم گرفتم که پنجشنبه صبح شما رو با خودم ببرم سرکار.  ماجرا از اینجا شروع شد که چهار شنبه شب که خونه عزیز جون بودی زنگ زدی و گفتی میخوای بیای خونه در حالی که ظهرش که بردمت خونه عزیز ازت قول گرفتم که شب رو ا...
11 بهمن 1392

بزرگ شو اما مهربان بمان

سلام و صد تا سلام گرم به روی همچون ماهت نازنینم خوبی انشالله دلبندم. بازم عذر خواهی بابت دیر نوشتن و اینکه خیلی از حرفها و کاراهات رو یادم رفته اما هر چیزی رو که در ذهنم باقی مونده باشه رو سعی میکنم برات بنویسم موقعیتهای مختلفی رو که از کارهات یادم بیاد رو برات ثبت میکنم عزیزم. صبح زود هست و داریم با هم توی خیابون میریم تا شما رو بگذارم خونه عزیز جون و خودم هم برم سرکار هنوز خورشید خانم طلوع نکرده و ماه هنوز اون ته ته های آسمونه و داره میره که خورشید خانم بیاد سونیا: مامان مگه الان صبح نیست مامان: چرا عزیزم الان صبح شده و من دارم شما رو میبرم خونه عزیز جون بگذارم و خودم برم سر کار سونیا: پس چرا هنوز ماه توی آسمونه...
1 بهمن 1392
1