سونیا سونیا ، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

همه زندگی من سونیا

شیرین زبون مامان

دختر خوشگلم امروز میخوام یک کوچولو از شیرین زبونیهای قشنگت برات بگم چند روزی هست که شما رو از شیر گرفتم و غذا خوردنت بهتر شده میوه که اصلا نمیخوردی حالا کمی میخوری البته بیشتر بهانه میگیری تا بخوای بخوری مثلا میگی مامان پورتالاخ بوخورم (پرتقال بخورم) پرتقال که آورم میگی پور تالاخ پوست بکنم (پرتقال برام پوست بکن )پرتقال رو که پوست کردم برات که بخوری میگی مامان پورتالاخ بوخورم خپه میشی(پرتقال بخورم خفه میشم)اخه چند بار پرتقال پریده توی گلوت و جیگرم ترسیده و فکر میکنه هر بار پرتقال بخوره خفه میشه پرتقال رو که یک پره کوچولو خوردی میگی مامان انار دون بکنم (مامان برام انار دون بکن) انار رو میاری منم برات بعد از شستنش دون میکنم شما میگی زحمت کشیدی...
29 دی 1390

یک شب خوب

  شب اربعین یکی از اقوام مراسم حلیم پزون داشتند طبق معمول هر سال. ما هم دعوت داشتیم مثل سالهای گذشته ما همراه بابا بزرگ و عزیزجون وعموجون و عمه جون رفتیم اونجا و شما با نوه ها حاجی که رفته بودیم خونشون حلیم پزون دوست شده بودی و حسابی بازی کردی وزبون ریختی خیلی بهت خوش گذشت حلیم هم همزدی منم حلیم هم زدم ونیت کردم که خدا به شما سلامتی بده و همیشه شاد و خوشحال باشی و سرحال باشی اونقدر اونجا بازی و ورجه ورجه کردی که وقتی اومدیم خونه به محض اینکه گذاشتمت توی رختخوابت خوابیدی و تا صبح هم یکبار بیشتر بلند نشدی عزیزم قربونت برم دختر گلم زیاد وقت نوشتن ندارم تاپست بعدی خدانگهدارت باشه    27/10/1390 ...
27 دی 1390

از شیر گرفتن سونیا

دختر خوشگل مامان یک سال و نه ماهگیت که تموم شد چون شما خیلی وابسته به شیر مامان هستی و غذا نمیخوری و دائم میخوای شیر بخوری مامانی به خطر اینکه شما غذا بخوری و لاغر ضعیف نشی تصمیم گرفت که شما خانم گل رو از شیر بگیره تا مجبور بشی غذا بخوری و برای از شیر گرفتن شما همه با مامانی همکاری کردند تا اینکه داریم موفق میشیم که شما شیر نخوری برای این کار دو روز شما رو گذاشتیم خونه عزیز موندی و خونه نیومدی وای مامانی توی اون دو روزچه حالی داشتم داشتم میمردم واسه اینکه یک لحظه ببینمت داشتم از دوری شما دق میکردم به همین خاطر بعد دوروز عمه جون شما رو آورد یک ساعت خونه شما که با مامانی قهرکرده بودی و به مامان اولش محل نمی گذاشتی و یک عروسک داری که بهش میگی...
9 دی 1390

حرف زدن سونیای من

دختر گلم دیگه داری کم کم جمله ساختن با کلمات رو هم یاد میگیری و همه حرفات رو سعی میکنی به صورت جمله کامل بیان کنی و منطورت رو کامل برسونی خیلی هم کلمات رو سفت وسخت به زبون میاری البته بعضی از کلمات رو خیلی با نمک ادا میکنی مثلا کارتون پت و مت رو میگی( پدونت ) دائم هم که یا میخوای کارتون بره ناقلا رو ببینی یا اینکه مامان کتاب بخونه برات البته همه شعرهای کتاب هات رو ر و هم به اسم یاد گرفتی و میاری میگی مامان بخون برام مثلا میگی مامان زنبور طلایی بخونم یعنی شعر زنبور طلایی رو بخون برام منم برات میخونم یا بابایی برات میخونه .یکی از شعر هایی رو کی خیلی دوست داری شعر روز های هفته است البته شما این شعر رو به اسم آبی میشناسی و کتابت رو میاری و میگ...
9 دی 1390

سونیای خوشگلم عشق مامانی

دختر گلم در تاریخ 1389/1/9 در ساعت 4:20 عصرروز دوشنبه چشمهای قشنگش رو به این دنیا باز کرد و با اومدنش شادی و گرما و حرارت رو به همراه آورداز این تاریخ مامانی تصمیم گرفت خاطرات دخترگلش رو اینجا ثبت کنه تا وقتی بزرگ شد اونها رو بهش تقدیم کنه تا دخمل مامان روزهایی رو که به خاطر نمیاره بدونه که چیکارا میکرده و چه اتفاقاتی براش افتاده .تقدیم به سونیای عزیزم .مامان و بابا عاشقت هستند و خیلی دوست دارند بهترینها رو برات ارزو میکنم عزیز دلم . شروع  کاروبلاگت در تاریخ 8/10/1390 ...
8 دی 1390
1